کافه‌بوک معرفی و پیشنهاد کتاب

بوف کور

رایا

بوف کور مشهورترین اثر صادق هدایت، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است. او بوف کور را در سال ۱۳۱۵ هنگامی که به هندوستان سفر کرد، نوشت و ۵۰ نسخه از آن را برای دوستان خود فرستاد. بوف کور به زبان‌های انگلیسی و فرانسوی نیز ترجمه شده است.

بوف کور یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های ایرانی نیز می‌باشد که شما با خواندن آن با حجم عظیمی از نمادها و جریانات فکری آشنا می‌شوید. صادق هدایت سال ۱۲۸۱ در تهران به دنیا آمد و سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. هدایت در شرح حال خودش (+) می‌گوید:

شرح حال من هیچ نکتهٔ برجسته‌ای در برندارد نه پیش آمد قابل توجهی در آن رخ داده نه عنوانی داشته‌ام نه دیپلم مهمی در دست دارم و نه در مدرسه شاگرد درخشانی بوده‌ام بلکه بر عکس همیشه با عدم موفقیت روبه‌رو شده‌ام. در اداراتی که کار کرده‌ام همیشه عضو مبهم و گمنامی بوده‌ام و رؤسایم از من دل خونی داشته‌اند به‌طوری‌که هر وقت استعفا داده‌ام با شادی هذیان‌آوری پذیرفته شده‌است. روی‌هم‌رفته موجود وازدهٔ بی‌مصرف قضاوت محیط دربارهٔ من می‌باشد و شاید هم حقیقت در همین باشد.

کتاب بوف کور با جملاتی آغاز می‌شود که در همان ابتدا به خواننده می‌فهماند که با یک کتاب عادی روبه‌رو نیست. جملات ابتدایی این رمان یکی از شناخته‌ شده‌ترین و معروف‌ترین شروع‌هایی است که تقریبا هرکسی می‌داند از کتاب بوف کور است:

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند – زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی، این انعکاس سایه روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند کسی پی خواهد برد؟

[ لینک: رمان سمفونی مردگان ]

داستان کتاب بوف کور

ماجرای رمان بوف کور در دو قسمت روایت می‌شود.

در بخش اول، شخصیت اصلی بوف کور – که ساکن خانه‌‌ای در بیرون خندق در شهر ری است – به شرح یکی از این دردهای خوره‌‌وار می‌پردازد که برای خودش اتفاق افتاده است. وی که حرفهٔ نقاشی روی قلمدان را اختیار کرده‌ است به طرز مرموزی همیشه نقشی یکسان بر روی قلمدان می‌‌کشد که عبارت است از: دختری در لباس سیاه که شاخه‌‌ای گل نیلوفر آبی به پیرمردی که به حالت جوکیان هند چمباتمه زده و زیر درخت سروی نشسته‌ است هدیه می‌‌دهد. میان دختر و پیرمرد جوی آبی وجود دارد و…

داستان کتاب اما، از اینجا آغاز می‌‌شود که روزی راوی از سوراخ رف پستوی خانه‌اش – که گویا اصلاً چنین سوراخی وجود نداشته‌ است – منظره‌ای را که همواره نقاشی می‌کرده‌ است می‌بیند و مفتون نگاه دختر (اثیری) می‌شود و زندگی‌اش به طرز وحشتناکی دگرگون می‌گردد تا اینکه مغرب‌ هنگامی دختر را نشسته در کنار در خانه‌اش می‌یابد و…

در ادامه راوی بر اثر استعمال تریاک به حالت خلسه می‌رود و در عالم رؤیا به گذشته باز می‌گردد و خود را در محیطی جدید می‌یابد که علی‌ رغم جدید بودن برایش کاملاً آشناست.

کتاب بوف کور

بخش دوم رمان بوف کور ماجرای راوی در این دنیای تازه، در گذشته است.

از اینجا به بعد راوی مشغول نوشتن و شرح ماجرا برای سایه‌اش می‌شود که شکل جغد است و با ولع هرچه تمام تر هرآنچه را راوی می‌نویسد می‌بلعد. راوی در اینجا شخص جوان ولی بیمار و رنجوری است. او در تمام طول بخش دوم رمان به تقابل خود و رجّاله‌ها اشاره می‌کند و از ایشان ابراز تنفر می‌کند. وی معتقد است که دنیای بیرونی دنیای رجاله‌هاست.

پرستار راوی، دایهٔ پیر اوست که دایهٔ «لکاته» هم بوده‌ است و به طرز احمقانهٔ خویش (از دید راوی) به تسکین آلام راوی می‌پردازد و برایش حکیم می‌آورد و فال گوش می‌ایستد و معجون‌های گوناگون به وی می‌خوراند و…

درباره بوف کور

درباره بوف کور چندین و چند کتاب و مقاله به شکل تخصصی نوشته شده که شماری از آن‌ها عبارتند از:

  • داستان یک روح – شرح و متن کامل بوف کور صادق هدایت نوشته سیروس شمیسا
  • صادق هدایت و هراس از مرگ، ساخت‌ شکنی روان‌ تحلیلگرانهٔ بوف کور نوشته محمد صنعتی
  • دربارهٔ بوف کور هدایت نوشته محمد علی همایون کاتوزیان
  • این است بوف کور  – تفسیری بر بوف‌کور-  نوشته م. ی. قطبی

در مورد اینکه کتاب بوف کور یک رمان عمیق و مفهومی است که سرتاسر آن نمادهای مختلف به کار گرفته شده است هیچ شکی وجود ندارد. اما واکنش‌های عموم مردم در مورد این رمان متفاوت است.

درون‌ مایهٔ اغلب داستان‌ها و نوشته‌های صادق هدایت، مرگ‌ اندیشی، انتقاد از جامعهٔ تحت استبداد و نفی خرافه‌‌پرستی است. در بوف کور هم صادق هدایت کم از موضوع مرگ صحبت نمی‌کند و همین فضای تاریک باعث شده که عده‌ای نتوانند با این رمان ارتباط برقرار کنند. اما در مقابل افرادی هم هستند که از نوشته‌های صادق هدایت در بوف کور لذت می‌برند و آن را بارها و بارها می‌خوانند.

به عقیده من، یک فرد کتابخوان که دنبال به دست آوردن تجربه‌های مختلف است و دوست دارد دنیا را از زاویه دید نویسنده‌های مختلف ببیند، حتما باید سراغ صادق هدایت و بوف کور برود. احساسی که پس از خواندن بوف کور به دست می‌آورید یک احساس ناب و درجه یک است که کمتر کتابی، مخصوصا در بین رمان‌های ایرانی، می‌تواند آن را به شما بدهد. جهان‌بینی صادق هدایت در بوف کور بسیار خاص است و هر فرد علاقه‌مندی را شگفت‌زده می‌کند.

نوشتن درباره کتاب بوف کور بسیار سخت و هر کسی نمی‌تواند به راحتی ادعا کند که این کتاب را فهمیده است. پیشنهاد ما فقط این است که این رمان را بخوانید!

[ لینک: رمان همسایه‌ها ]

بوف کور اثر هدایت

جملاتی از متن کتاب بوف کور

در این دنیای پست پر از فقر و مسکنت، برای نخستین بار گمان کردم که در زندگی من یک شعاع آفتاب درخشید – اما افسوس، این شعاع آفتاب نبود، بلکه فقط یک پرتو گذرنده، یک ستاره پرنده بود که بصورت یک زن یا فرشته بمن تجلی کرد و در روشنایی آن یک لحظه، فقط یک ثانیه همه بدبختیهای زندگی خودم را دیدم و بعظمت و شکوه آن پی بردم و بعد این پرتو در گرداب تاریکی که باید ناپدید بشود دوباره ناپدید شد – نه، نتوانستم این پرتو گذرنده را برای خودم نگهدارم.

دختر درست در مقابل من واقع شده بود، ولی بنظر می آمد که هیچ متوجه اطراف خودش نمیشد. نگاه می کرد، بی آنکه نگاه کرده باشد؛ لبخند مدهوشانه و بی اراده ای کنار لبش خشک شده بود، مثل اینکه بفکر شخص غایبی بوده باشد – از آنجا بود که چشمهای مهیب افسونگر، چشمهائی که مثل این بود که بانسان سرزنش تلخی می زند، چشمهای مضطرب، متعجب، تهدیدکننده و وعده دهنده او را دیدم و پرتو زندگی من روی این گویهای براق پرمعنی ممزوج و در ته آن جذب شد – این آینه جذاب همه هستی مرا تا آنجائیکه فکر بشر عاجز است بخودش کشید – چشمهای مورب ترکمنی که یک فروغ ماوراء طبیعی و مست کننده داشت، در عین حال میترسانید و جذب می‌کرد، مثل اینکه با چشمهایش مناظر ترسناک و ماوراء طبیعی دیده بود که هرکسی نمی‌توانست ببیند؛ گونه‌های برجسته، پیشانی بلند، ابروهای باریک به‌هم پیوسته، لبهای گوشتالوی نیمه‌باز، لبهائیکه مثل این بود تازه از یک بوسه گرم طولانی جدا شده ولی هنوز سیر نشده بود. موهای ژولیده سیاه و نامرتب دور صورت مهتابی او را گرفته بود و یک رشته از آن روی شقیقه‌اش چسبیده بود – لطافت اعضا و بی‌اعتنائی اثیری حرکاتش از سستی و موقتی بودن او حکایت می‌کرد، فقط یک دختر رقاص بتکده هند ممکن بود حرکات موزون او را داشته باشد.

در چشمهای سیاهش شب ابدی و تاریکی متراکمی را که جستجو میکردم پیدا کردم و در سیاهی مهیب افسونگر آن غوطه ور شدم، مثل این بود که قوه ای را از درون وجودم بیرون می کشند، زمین زیرپایم میلرزید و اگر زمین خورده بودم یک کیف ناگفتنی کرده بودم.

من همیشه گمان میکردم که خاموشی بهترین چیزها است، گمان میکردم که بهتر است آدم مثل بوتیمار کنار دریا بال و پر خود را بگستراند و تنها بنشیند.

آیا سرتاسر زندگی یک قصه مضحک، یک متل باور نکردنی و احمقانه نیست؟

من با خودم فکر کردم: «اگر راست است که هر کسی یک ستاره روی آسمان دارد، ستاره من باید دور، تاریک و بی معنی باشد. شاید من اصلا ستاره نداشته‌ام!»

دوباره سکوت و تاریکی همه‌جا را فرا گرفت – من پیه‌سوز اطاقم را روشن نکردم، خوشم آمد که در تاریکی بنشینم – تاریکی، این ماده غلیظ سیال که در همه‌جا و در همه چیز تراوش میکند. من بآن خو گرفته بودم – در تاریکی بود که افکار گم شده‌ام، ترسهای فراموش شده، افکار مهیب باور نکردنی که نمی‌دانستم در کدام گوشه مغزم پنهان شده بود، همه از سر نو جان میگرفت، راه میافتاد و بمن دهن کجی میکرد – کنج اطاق، پشت پرده، کنار در، پر از این افکار و هیکلهای بی‌شکل و تهدید کننده بود.

از دور ریختن عقایدی که بمن تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم – تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود – فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد – من هنوز باین دنیایی که در آن زندگی میکردم، انس نگرفته بودم، دنیای دیگر بچه دردمن میخورد؟ حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یکدسته آدمهای بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش چاروادار و چشم و دل گرسته بود – برای کسانی که بفراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می‌جنبانید گدائی میکردند و تملق می‌گفتند – فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته می‌کرد.

حضور مرگ همه موهامات را نیست و نابود میکند. ما بچه مرگ هستیم و مرگ است که ما را از فریب‌های زندگی نجات میدهد، و در ته زندگی اوست که ما را صدا میزند و بسوی خودش میخواند – در سن‌هائی که ما هنوز زبان مردم را نمیفهمیم اگر گاهی درمیان بازی مکث می‌کنیم، برای این است که صدای مرگ را بشنویم.

سایه من خیلی پررنگ‌تر و دقیق‌تر از جسم حقیقی من بدیوار افتاده بود، سایه‌ام حقیقی‌تر از وجودم شده بود. گویا پیرمرد خنزر پنزری، مرد قصاب، ننجون و زن لکاته‌ام همه سایه‌های من بوده‌اند، سایه‌هائیکه من میان آن‌ها محبوس بوده‌ام. در اینوقت شبیه یک جغد شده بودم، ولی ناله‌های من در گلویم گیر کرده بود و بشکل لکه‌های خون آن‌ها را تف می‌کردم. شاید جغد هم مرضی دارد که مثل من فکر میکند. سایه‌ام بدیوار درست شبیه جغد شده بود و با حالت خمیده نوشته‌های مرا بدقت میخواند. حتما او خوب می‌فهمید، فقط او میتوانست بفهمد. از گوشه چشمم که بسایه خودم نگاه میکردم می‌ترسیدم.

مشخصات کتاب

  • عنوان: بوف کور
  • نویسنده: صادق هدایت
  • انتشارات: جاویدان
  • تعداد صفحات: ۸۷
  • افست

نظر شما در مورد کتاب بوف کور چیست؟ لطفا اگر این کتاب را خوانده‌اید، حتما نظرات ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید. در مورد آثار صادق هدایت چه فکری می‌کنید؟


» معرفی چند رمان ایرانی دیگر:

  1. رمان سال بلوا
  2. رمان ملکوت
  3. رمان داستان جاوید
فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 206
دوست نداشتم: 42
میانگین امتیازات: 4.9

32 دیدگاه در “بوف کور

سلام
هرکی معنی نقاشی رو بفهمه کتابو درک میکنه…نقاشی روی قلمدون ممکنه متفاوت تفسیر شه و در نتیجه ی داستان متفاوت ازش در میاد واسه همین خاطره ک میگن هرکی ی برداشتی ازش داره…ب نظر من این کتاب میخواد بگه ک انسان امروزی(پیرمرد زیر سرو)اصالتشو از دست داده و اون دختره(نماد انسان اصیل ایرانی) ب خاطر از دست رفتن این هویت لباس مشکی تنشه و سوگواره و میخواد گل نیلوفر کبودو(نشانه هویت ایرانی)ب انسان امروزی بده ک جوی اب(فاصله انسان امروزی از اصالتش)این اجازه رو بهش نمیده…
در ادامه خود راوی اصالت دخترو با ریختن شراب تو دهنش از بین میبره و در نهایتم خودش تبدیل میشه ب پیرمرد خنزر پنزری چون نتونسته اصالتو نگه داره و خودشم بی اصالت شده ینی هویتشو از دست داده
ی نکته ی دیگه هم هست:ی عده ب صادق هدایت توهین میکنن و میگن روانپریش بوده و خرافاتی و مردم گریزو …فقط ب این خاطر که شخصیت راوی تو بوف کور ب این شکله…باید بدونین ک راوی تو بوف کور خود صادق هدایت نیست فقط شخصیت ساخته شده تو ذهنشه…دلیلش:اولن اگه کتاباشو خونده باشین متوجه میشین ک ضد خرافات بوده دوما راوی تو متن بوف کور تجربه ی ازدواج ناموفقو داشته ک ما اینو تو زندگی صادق هدایت نمیبینیم
ی عده دیگه هم میگن صادق هدایت شخصیت نابهنجاری داشته چون خودکشی کرده و مردمو ب خودکشی تشویق میکنه جواب من ب این افراد اینه ک صادق هدایت خودشو ب خاط نسل ما و نسلهای بعدی ما فدا کرد فقط بدخاطر اینکه مردم کشیده بشن سمت کتاباش و اونارو بخونن چون خودش روشنفکر بوده از جهل مردم رنج میبرده…اثبات:انچه که زندگی بوده است از دست دادم،گذاشتم و خواستم ازدست برود(بوف کور)

شاید بد ترین درد این باشه که کسی تورو نفهمه … ادراک تو ،حرفهای تو و حتی نوشته های تورو … غمی سرتاسر کتاب موج میزنه .و زندگی برای ادمی که بیشتر از اطرافیانش میفهمه خیلی سخته.بوف کور برای من کتاب غمگین و سوال برانگیزی بود و کافکا در کرانه بسیار هیجان برانگیز.

لعنت به صادق هدایت لعنت به این کتاب که یکی از عزیزامو ازم گرفت

خانم سارا میشه بیشتر توضیح بدید؟

دیدگاههای صادق هدایت که اوجش بوف کور است برگرفته از تفکرات ثوررالیستی ونیهیلیستی است که همه چیز را در وهم وپوچی میبیند.

سلام این کتاب به صورت رایگان تو اپلیکشن طاقچه قرار داره میتونید بخونید.

*خطر اسپویل

من اصلا حس بیهودگی پیدا نکردم ولی احساس کردم که یاس وحشتناک و خشک و زننده ای که با خنده تلخ بیان کرده زندگیش رو احاطه کرده بود و در کل هدایت شخص آوانگاردی بوده ولی در کل یه داستان جدید بعد از خوندن این کتاب تو ذهنم نقش بست نمیدونم چرا هر کدوم از کتاب هاش رو که میخونم یه داستان جدید از توش در میارم مث اینایی که طنز انتقادی درست میکنند برا من این شکلی بود که اون دختر فصل اول داستان همین زن خودشه و آرزوش و مرگ زنش در واقع اون مرگ و قطعه قطعه کردنیه که در فصل دوم برا زنش اتفاق افتاده

همیشه که نمیشه دیدی مثبت به همه چیز داشت حالا یکی اومده که با زبان خودش سخره گرفته من می‌پسندم.

این کتاب به نظرم بهترین کتابیه که تا حالا خوندم و احتمالا اونو باز هم بخونم
پیشنهادم به کسایی که از این کتاب خوششون اومد اینه که کتاب “کافکا در کرانه” اثر نویسنده ی ژاپنی “هاروکی موراکی” رو هم بخونن

به نظر من بوف کور یکی از ده رمان برتر دنیا هستش درسبک سورئالیسم…. این طبیعیه که هرکسی درکشو نداره که با این کتاب ارتباط برقرار کنه
انکه برای احمق ها مینویسد همواره از وسعت مخاطبین خود اطمینان دارد…
بوف کور یک شاهکاره و باعث افتخار ایران و ایرانی

من سالها قبل این کتاب خوندم بنا به برداشت مطالعه اون موقع ام معتقدم داستان جذاب و پرکششی نداره ولی هدف داره و به دنبال بیان پوچی و بیهودگی ست و به نوعی نفی خرافه و کلا چیزهایی که فکر نویسنده اذیت میکنه.یک نوع شکایت و به دنبال آن نه امید ناامیدی و هیچ. انگار یه حالت مالیخولیایی غالب بر نویسنده ست و این از طریق داستان مشهود.
بهر حال در زمان خودش سبک نوشتنش به نوعی شاید سنت شکن باشه باید خونده و تحلیل بشه ولی نه اینکه بخوان بزرگ و بی عیبش کنن.
ادبیات غنی به همه سبکی احتیاج داره و بوف کور شاید عامه پسند نباشه ولی جایگاه و مخاطب خودشو داره. آثار کافکا و..که هدایت ازشون تاثیر گرفته همین جوری ان هر چند اونا جهانی ان.
چون قلم خوبی داشته می‌تونسته از نظرم بهتر و تاثیر گذارتر بنویسه البته باید به این هم واقف باشیم نوع تفکر نویسنده هم در نوشتنش بی تاثیر نیست.

من این کتاب و تا نیمه هاش خوندم ولی واقعا نه ارتباطی با کتاب گرفتم نه ازش چیزی فهمیدم و نه اشتیاقی برای ادامه دادنش داشتم تا نیمه خوندم ورهاش کردم اونایی که خوندن و ازش چیزی فهمیدن به نظرم ادمای واقعا کتاب خوان هستن

سلام ببخشید این کتابو از کجا می تونم تهیه کنم؟شهرمون کوچیکه این کتاب رو پیدا نکردم.حتی لینک دانلودشم نیس؟

سلام – معمولا این کتاب رو میشه از طریق دست‌فروش‌ها تهیه کرد اما ممکن است برخی کتاب فروشی ها بتوانند برای شما تهیه کنند. در شهرهای کوچک سخت می توان کتاب های هدایت را پیدا کرد.

توی اپلیکیشن هایی مثله فیدیبو و کتابراه وجود داره ولی اینها شانسور شده است. توی اینترنت میشه بدون سانسورش رو پیدا کرد فقط بنویسید بوف کور بدون سانسور

در این که حس ویژه ای با خوندن این کتاب به شما دست میده شکی نیست!
ولی این حس برای من چیزی نیست مگر احساس پوچی و بیهودگی زندگی … حالا اینکه عده ای هستند که بار ها میخوننش جای سوال داره!
در مورد این جمله هم که نویسنده محترم این بخش گفتن اگر کتابخون هستین باید این کتاب رو بخونین بله موافقم باید بخونیم همه تا بدونیم یک زمانی به چه جور آدم هایی روشنفکر گفته میشده و چه اعتقاد و عقیده ای در جامعه بوده که واقعا تاسف آوره…
در بین تمام دوستداران صادق هدایت که بار ها این کتاب رو میخونن عده ای هم هستن که دیگه حتی حاضر نیستن سمتش برن و یکی از اون ها منم!

من الان کتابو خوندم . یه حس عجیبی دارم . کی بغض توی گلوم گیر کرده . خیلی جالب بود

من همین الآن این کتابو جا خوندم . خدای من بی نظیره . تاحالا همچون کتابی رو نخونده بودم . چه حس عجیبی دارم . کمی بغض توی گلوم گیر کرده . چقدر انسان غم گین و تنهایی بوده و از زمان خودش چقدر جلو بوده . ولی کمی هم گیج هستم نفهمیدم آیا بخش دوم در واقع گذشته بخش اوله یا هر کدوم یک داستان کاملا مجزاست

برای فهم بوف کور کتاب داستان یک روح دکتر شمیسا را بخوانید. هر بخش رو تفسیر کردن

من کتاب رو خوندم.شاید خیلی خوب درکش نکردم.اما چقدر نزدیک بود حسش به من.خیلی عجیب بود.حس غریبی دارم بعد از خوندن کتاب

به نظر بنده که کتاب را خواندم بسیار بسیار کتاب بدی است . کلا هدایت میخواد خودشو شبیه کافکا نشون بده آخرش هم خودکشی میکنه اگر باور ندارید زندگی هدایت و کافکا رو با هم مقایسه کنید . این که بعضیا میگن کتاب خوبیه فکر کنم میخان کلاس بذارن که مثلا ما بیشتر میفهمیم

آقای محمد رضا سرشار هم کتابی در نقد بوف کور داره. خوندنش بد نیست.

این که همه میگویند هر کس بوف کور بخواند خودکشی میکند از کجا آمده و آیا حقیقت دارد؟

من خوندم و هنوز زندم، اشخاص دیگه ای هم میشناسم که خوندن و هنوز زندن
اتفاقا انقدر کتاب خوبیه که اگه بخونی دلت میخواد بارها و بارها دیگه هم بخونی
اهمیت ندین به این شایعات، همش بخاطر خودکشی خود صادق هدایتِ.

ببخشید این کتاب با این انتشارات تو بازار موجوده؟ چون من هر چی میگردم چه این چه انتشارات دیگه اصلا پیدا نمیشه

این کتاب به شکل قانونی چاپ نمی شود و احتمال اینکه در بازار هم موجود نباشد وجود دارد.

از سایت کتابناک میتونین نسخه PDFش رو بصورت رایگان بگیرین

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.