کافه‌بوک معرفی و پیشنهاد کتاب

کتاب مارگریتا دلیچه اوته

مارگریتا دلچه ویتا

رایا

مارگریتا دلچه ویتا دخترى است چهارده ساله، خیال پرداز، سرزنده و البته با اضافه وزن. دخترى که اگرچه در حومه ى یکى از شهرهاى ایتالبا زندگى مى کند، اما شاید هرکدام از شما نظیر او را در همسایگى خود دیده باشید یا شاید اصلا خود او باشید. معرفى بهتر را بر عهده ى خودش مى گذارم زیرا تبحر او در این زمینه بسیار بیشتر از من است.

“نوبت مى رسه به خودِ من، مارگریتا دُلچه ویتا. پونزده سالمه. بورم، با موهاى فرفرى کمى عجیب. راستش موهام شبیه یه زمین کشت ماکارونى پیچ پیچیه. چشم هاى آبى و فریبنده اى دارم اما یه کم وزنم زیاده. دوست دارم از اون جین هاى تنگ و فاق کوتاهى بپوشم که ناف آدم بیرون مى افته. اما اون بارى که امتحان کردم، شلوارم تو اتوبوس تو تنم ترکید و سه نفر رو با ترکش دکمه هام زخمى کردم. بعضى وقت ها فکر مى کنم باید رژیم بگیرم اما بعدش فکر مى کنم اگه لاغر بشم همیشه تو هول و هراس اینم که مبادا دوباره چاق بشم. عوضش الان خیالم راحته. درس هاى مدرسه ام خوبن و مى خوام وقتى بزرگ شدم شاعر بشم. تخصص من تو شعرهاى افتضاحه. خوب فکر کنین: دنیا پر از شاعرهاى متوسطه اما یه شعر واقعا افتضاح نادره.”

مارگریتا دلچه ویتا

مارگریتاى خیالپرداز داستان ما، مى تواند شما را تا حد دل درد بخنداند، وقتى که از دختربچه ى غبار سخن مى گوید شما را به گریه بیاندازد، جوابهاى دندان شکن به دخترک گستاخ و لاغر مردنى همسایه بدهد، با کولى ها دوست شود و از همه مهمتر، داستانى که پشت تمام این قضایا به چشم میخورد، او حافظ و تکیه گاه سنت در برابر مدرنیته است.

“چیزى نمونده بود که منطقه ى ما و شهر، همدیگر رو محکم و سیمان وار در آغوش بکشن.”

قضیه از جایى شروع مى شود که خانواده ى مارگریتا، صاحب همسایه مى شوند. همسایه اى به غایت امروزى و مدرن. از شیشه هاى هوشمند ساختمان مکعبى شان بگیر تا سینماى خانگى شان.

حالا باید دید خانواده ى مارگریتا که به زندگى در حومه خو گرفته اند در آزمون سخت انتخاب بین دیروز و امروز کدام یک را بر مى گزینند.

کتاب مارگریتا دلچه ویتا

اما شرایط روز به روز سخت تر مى شود. پدربزرگ که نماد اصالت خانواده و مظهر بزرگى است به سراى سالمندان رانده مى شود. مامان درگیر خرید سینماى خانگى است نظیر همان که در خانه ى همسایه دیده، پدر با همکارى آقاى همسایه به تجارتى مرموز روى آورده است. و حالا تنها کسى که مست نشده از سُکرِ معجونِ مدرنیته مارگریتا دلچه ویتا، قهرمان ماست. او یک تنه باید زندگى آرام و بى دغدغه در استپِ رویایى اش را بازپس گیرد. زندگى اى گرم ى دوست داشتنى که با ورودِ مکعب زشت و زمخت از آن منطقه رخت بربست. آیا مارگریتا موفق مى شود؟

“واسه اینکه عوضمون کنن، واسه اینکه ما رو هم مثل خودشون کنن. واسه اینکه هوا، روح ، موسیقى و پس اندازامون رو ازمون بدزدن. اونا دراکولان، یادت باشه مارگریتا. هیچى جلوشون رو نمى گیره. چون اونا از هیچ درست شدن. اعداد و ارقام. قلبشون به جاى اینکه ضربان بزنه، رسید پول مى زنه …!”

و اما نمادسازى هایى که به کمک آنها استفانو بنى توانست رویاى آرمانشهر گذشته را در دنیاى سیاه و برجهاى بلند اکنون زنده کند، بسیار بارز و عیان است. مکعب سیاه که شکل و موجودیتى عجیب و مرموز دارد، فرار کولى ها، قطع درختان، هجوم بازى هاى کامپیوترى، سیستم هاى محافظتى و خیلى چیزهاى دیگر که همه زندگى آرام و دوست داشتنى این خانواده را مورد هجمه قرار مى دهند.

آیا زندگى اى که پسوند نامِ مارگریتا شده (دلچه ویتا:زندگى شیرین) به او بازگردانده مى شود؟

مارگریتا دلچه ویتا در کافه بوک

قسمت هایی از متن کتاب مارگریتا دلچه ویتا

وقتى بچه ها رشد مى کنن و آدم بزرگ مى شن، خیلى زود مى فهمن اون چیزى که از بچگى بهشون مى گفتن، درست نبوده، اما با این وجود بازم اون دروغ قدیمىزرو به بچه هاشون میگن. به این معنى که همه میخوان یه دنیاى بهتر براى بچه ها بسازن. این چیزیه که نسل به نسل گشته و نتیجه اش شده این کُره ى زمین، این تاول چرکینِ نفرت.

بابا مى گه انسان مالک زمین خلق شده اما یه چیزى کم داره : یه پیچ گوشتى براى باز کردن افکار اشتباه، یه چکش واسه محکم کردن نیات خوب، یه آچار فرانسه براى سفت کردن عشق تا ابد، یه ارّه واسه بریدن گذشته، اما این ابزار رو به ما ندادن و بعد از تلو تلو خوردن و تلق تولوق کردن بالاخره دیر یا زود خراب مى شیم.

نوبت مى رسه به خودِ من، مارگریتا دُلچه ویتا. پونزده سالمه. بورم، با موهاى فرفرى کمى عجیب. راستش موهام شبیه یه زمین کشت ماکارونى پیچ پیچیه. چشم هاى آبى و فریبنده اى دارم اما یه کم وزنم زیاده. دوست دارم از اون جین هاى تنگ و فاق کوتاهى بپوشم که ناف آدم بیرون مى افته. اما اون بارى که امتحان کردم ، شلوارم تو اتوبوس تو تنم ترکید و سه نفر رو با ترکش دکمه هام زخمى کردم. بعضى وقت ها فکر مى کنم باید رژیم بگیرم اما بعدش فکر مى کنم اگه لاغر بشم همیشه تو هول و هراس اینم که مبادا دوباره چاق بشم. عوضش الان خیالم راحته. درس هاى مدرسه ام خوبن و مى خوام وقتى بزرگ شدم شاعر بشم. تخصص من تو شعرهاى افتضاحه. خوب فکر کنین: دنیا پر از شاعرهاى متوسطه اما یه شعر واقعا افتضاح نادره.

“دفترچه ى راهنماى شکار روح” اثر هکتور پلازما رو خوندین؟ نه، خب معلومه، چون از خودم درآوردم. یکى دیگه از عادت هاى کوچولوى بدِ منو فهمیدین. از خودم کتاب هایى رو درمیارم و وانمود مى کنم که خوندمشون. اون قدر خوب تظاهر مى کنم و اون قدر طولانى اونها رو تو مغزم تکرار مى کنم که شاید حتى بتونم بنویسمشون. خب آخه خیالبافى لذت بخشه ولى نوشتن خسته کننده است.

شل و وارفته بهم نگاه کرد.
-کتاب؟
-بله، همون چیزى که وسطش از تیکه کاغذهاى نازک درست شده و این ور و اون ورش دو تیکه کاغذ کلفت مى ذارن، عین یه همبرگر مستطیلى، با یه سرى کلمه هاى دنبال هم که از چپ به راست خونده مى شن که البته اگه ژاپنى باشى، از راست به چپ مى خونى…
لابلّا خندید: هه هه هه، معلومه که مى دونم کتاب چیه. اما من همیشه اول مى رم فیلم تماشا مى کنم، بعد اگه خوشم اومد کتابش رو مى خرم.

باید بهتون بگم که بعضى از داستان ها بسته به جایى که اونا رو گوش مى کنین، تغییر مى کنن. اگه پدربزرگتون با صداى آهسته یه داستان رو براتون کنار آتیش شومینه تعریف کنه، وقتى بگه:”حالا شیطون از راه مى رسه” به نظرت میاد دارى اونو مى بینى که بین چوب هاى شومینه و شراره هاى آتیش مى رقصه. و وقتى زیرنور چراغ نفتى برى تو تختخوابت، داستان با تو مى خزه زیر ملافه. حالا اگه شبونه برى سرِچاه و بخواى ازش آب بکشى ، هر داستانى ترسناک مى شه.

مشخصات کتاب

  • کتاب مارگریتا دلچه ویتا
  • نویسنده: استفانو بنّى
  • ترجمه: حانیه اینانلو
  • انتشارات: کتاب خورشید
  • تعداد صفحات: ۲۶۱
  • قیمت چاپ سوم: ۱۶۰۰۰ تومان

این مطلب توسط مهشید موسوی نوشته شده است.


نظر شما در مورد کتاب مارگریتا دلچه ویتا چیست؟