جملات زیبای کتاب‌های معروف

تبلیغ سایت نشانک

در این مطلب از وب‌سایت معرفی کتاب کافه‌بوک، جملات زیبای کتاب‌های معروف را در منتشر کرده‌ایم. امیدواریم از خواندن این متن‌ها لذت ببرید و در ادامه معرفی کامل کتاب را مطالعه کنید. (لینک معرفی هر کتاب در پایین هر متن قرار دارد.)

[ مطلب مرتبط: برشی از کتاب‌های معروف ]

شهرت شامل عقاید دیگران می‌شه و نیازمند اینه که طبق خواسته‌ی دیگران زندگی کنیم. برای دستیابی و نگه‌داری شهرت، باید چیزی که دیگران می‌پسندن، بپسندیم و از هرچی دوری می‌کنن، دوری کنیم. بنابراین از زندگی با شهرت یا زندگی سیاستمدارانه فرار کنین. اون یک تله‌ست. هرچی بیش‌تر به دست بیاریم بیش‌تر می‌خوایم و وقتی میل و اشتیاق‌مون برآورده نشه، عم‌مون بیش‌تر می‌شه. دوستان به من گوش کنین. اگه خواهان رستگاری هستین، زندگی خودتون رو با تلاش برای چیزی که بهش احتیاج ندارین، تلف نکنین.

– مسئله اسپینوزا اثر اروین د. یالوم

[ معرفی کتاب: رمان مسئله اسپینوزا ]

بچه که بودم مرتب فکر می‌کردم وقتی بزرگ شوم زندگی‌ام چه‌طور خواهد بود. بعدتر در سنین نوجوانی به این فکر می‌کردم که بعد از فارغ‌التحصیلی زندگی‌ام چه شکلی خواهد شد و همین‌طور زندگی گذشت و ادامه پیدا کرد. زندگی‌ام را یک جورهایی آب بستم بهش. رالف والدو امرسن اشاره‌ی خوبی دارد که در مورد زندگی من یکی خوب مصداق دارد: «ما همیشه در حال آماده کردن خودمان برای زندگی کردن هستیم اما هیچ‌وقت زندگی نمی‌کنیم.»

– کتاب هر بار که معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند

[ معرفی کتاب: کتاب هر بار که معنی زندگی را فهمیدم عوضش کردند ]

اگر یکی را که دوستش داری از دست بدهی، بخشی از وجودت همراه با او از دست می‌رود. مانند خانه‌ای متروکه اسیر تنهایی‌ای تلخ می‌شود؛ ناقص می‌مانی. خلا محبوبِ از دست رفته را همچون رازی در درونت حفظ می‌کنی. چنان زخمی است که با گذشت زمان، هر قدر هم طولانی، باز تسکین نمی‌یابد. چنان زخمی است که حتی زمانی که خوب شود، باز خون‌چکان است. گمان می‌کنی دیگر هیچ‌گاه نخواهی خندید، سبک نخواهی شد. زندگی‌ات به کورمال‌کورمال رفتن در تاریکی شبیه می‌شود؛ بی‌آن‌که پیش رویت را ببینی، بی‌آن‌که جهت را بدانی، فقط زمان حال را نجات می‌دهی… شمع دلت خاموش شده، در شب ظلمات مانده‌ای.

– کتاب ملت عشق اثر الیف شافاک

[ معرفی کتاب: رمان ملت عشق ]

منظره‌ی ویرانی آدم‌ها غم‌انگیزترین منظره‌ی دنیاست. ببینی کسی مثل طاووس می‌رفته، حالا مرغ نحیفی است، پرش ریخته، ببینی کسی خود را ملکه‌ای می‌پنداشته و تو را بنده‌ی زرخرید، حالا منتظر گوشه‌ی چشمی است به او بکنی.

– رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها اثر رضا قاسمی

[ معرفی کتاب: رمان همنوایی شبانه ارکستر چوبها ]

مطمئن باش که ما همه داریم به آن مرحله از دوران تاریخ می‌رسیم که همه حرف می‌زنند، ولی هرگز جوابی دریافت نمی‌کنن. و وقتی دو نفر با یکدیگر روبرو می‌شوند و صحبت می‌کنند، حرف‌هایشان برای خودشان نامفهوم است و دود می‌شود و به هوا می‌رود و بالاخره این وضع به آخرین تکامل خود خواهد رسید، این آخرین تکامل سکوت مرگ است.

– کتاب حکومت نظامی اثر آلبر کامو

[ معرفی کتاب: نمایشنامه حکومت نظامی ]

چند ماه پیش وقتی گیتاری به منظور تصنیف و تنظیم سرودهایی که می‌خواستم بخوانم، خریدم، ماری وحشت زده این اقدام مرا «کسر شان» دانست و من به او گفتم پایین‌تر از سطح جویبار فقط فاضلاب قرار دارد. اما ماری متوجه مقصود من از این قیاس نشد و من هم از تشریح و توضیح چنین تصویرهایی نفرت دارم. مردم یا متوجه منظور من می‌شوند یا نمی‌شوند. من یک مفسر نیستم.

– کتاب عقاید یک دلقک اثر هاینریش بل

[ معرفی کتاب: رمان عقاید یک دلقک ]

ثروتِ سریع مساله‌ای است که امروزه پنجاه هزار جوان قصد دارند حلش کنند، جوان‌هایی که همه در وضعیت شما هستند. شما یک واحدِ این رقم‌اید. خودتان حساب کنید چه تقلایی باید بکنید و مبارزه چقدر وحشیانه است. باید مثل عنکبوت‌های زندانی همدیگر را بخورید چون بدیهی است که پنجاه هزار سِمَتِ خوب موجود نیست. می‌دانید در این مملکت چطور باید ترقی کرد؟ یا با درخششِ نبوغ یا با شگرد فساد. یا باید مثل یک گلوله توپ میان این توده آدم راه باز کنید، یا این که مثل طاعون به جان‌شان بیفتید. شرافت به هیچ دردی نمی‌خورد. همه در مقابل قدرت نابغه کمر خم می‌کنند. البته ازش متنفرند، سعی می‌کنند بدنامش کنند، چون همه را برای خودش برمی‌دارد و به کسی چیزی نمی‌دهد، اما اگر پایداری کند بالاخره جلوش زانو می‌زنند؛ در یک کلمه، اگر نتوانید زیر لجن دفنش کنند زانو می‌زنند و می‌پرستندش.

– کتاب بابا گوریو اثر انوره دو بالزاک

[ معرفی کتاب: رمان بابا گوریو ]

آدم به سرعت پیر می‌شود، آنهم بدون اینکه بازگشتی در کار باشد. وقتی بدون اراده به بدبختی‌ات عادت کردی و حتی دوستش داشتی، آنوقت متوجه قضیه می‌شوی. طبیعت از تو قوی‌تر است. تو را در قالبی امتحان می‌کند و آنوقت دیگر نمی‌توانی از آن بیرون بیایی. نقشت و سرنوشتت را بدون اینکه بفهمی کم کمک جدی می‌گیری و بعد وقتی سر برمیگردانی، می‌بینی که دیگر برای تغییر وقتی نیست. سر تا پا دلشوره شده‌ای و برای همیشه به همین شکل ثابت مانده‌ای.

– کتاب سفر به انتهای شب اثر سلین

[ معرفی کتاب: رمان سفر به انتهای شب ]

افرادى که پولدارند مى‌گویند پول مهم نیست. در حالی‌که پول کمک حال آدم است. اگر پول داشته باشیم مى‌توانیم یک خط تلفن داشته باشیم تا هروقت پکر بودیم به دوستان‌مان تلفن کنیم. اگر پول داشته باشیم مى‌توانیم هرازگاهى غذاهاى خوب بخوریم و مجبور نیستیم بین قفسه‌ها خم شویم تا از بین مارک‌هاى بنجلى که پایین قفسه‌ها در کف زمین ریخته‌اند، خرید کنیم؛ درست از همان جایى که شب‌ها جولانگاه سوسک‌هاست. پول داشتن کمک مى‌کند که اگر دل‌مان خواست کمى روى مد باشیم، وگرنه مجبوریم لباس‌هاى مد روز را با دو سال تاخیر بپوشیم؛ چون خانم‌هاى مهربانى که در پول غلت مى‌زنند، لطف مى‌کنند و لباس‌هایى که دل‌شان را زده به مغازه‌ى دست دوم فروشى محل مى‌دهند.

– کتاب کمی قبل از خوشبختی اثر انیس لودیگ

[ معرفی کتاب: کتاب کمی قبل از خوشبختی ]

چند دقیقه پیش، قبل از اینکه تو را ببینم، چشمم به دختر و پسر جوانی افتاد که زیر درختی، توی باغچه پشت کلیسا با هم حرف می‌زدند. از همان دور می‌شد فهمید که دارند همان کلماتی را برای هم می‌گویند و تکرار می‌کنند که تا دنیا دنیا بوده، زن‌ها و مردها، میلیون‌ها و میلیاردها بار به هم گفته‌اند. دوستت دارم، دوستم داری؟ در این سرزمین، سرنوشت خوشی نداریم، فکر می‌کنم که تو هم با من موافق باشی. اما تا زمانی که زنی و مردی به هم می‌گویند «دوستت دارم، دوستم داری؟» شاید هنوز بشود امیدوار بود.

– رمان دانه زیر برف اثر اینیاتسیو سیلونه

[ معرفی کتاب: رمان دانه زیر برف ]

داری می‌بینی و می‌شنوی که چه‌طور تو روز روشن دروغ می‌گویند، و درست هم به‌خاطر آن‌که دروغهاشان را تحمل می‌کنی، احمق فرضت می‌کنند؛ نهایت خفت و حقارت را تحمل می‌کنیم و عاجزیم روراست بگوییم آدمهای اصیل و آزاده را قبول داریم. دست آخر خودمان هم دروغ می‌گوییم و لبخند هم می‌زنیم! همه اینها به‌خاطر چیه؟ به‌خاطر یک لقمه نان و یک گوشه گرم؛ به‌خاطر مقام و شغل ناچیزی که یک پاپاسی هم ارزش ندارد. نه، نمی‌شود، دیگر این‌طوری نمی‌شود زندگی کرد!

– کتاب همسر و نقد همسر؛ داستان آدمی در جلد

[ معرفی کتاب: کتاب همسر و نقد همسر ]

رمز و راز چیست؟ عزیزم، همه چیز رمز و راز است؛ همه جا رمز و راز خداست. در هر درخت، در هر برگ گیاه، این رمز و راز نهفته است. چه آواز آن پرنده کوچک که در پرواز است چه ستارگانی که شب‌ها در آن بلندای آسمان می‌درخشند، همه اینها پرده اسرار نهان است. و بزرگ‌ترین راز و رمزها آن چیزی است که در دنیای دیگر در انتظار روح انسان است.

– کتاب جوان خام اثر داستایفسکی

[ معرفی کتاب: رمان جوان خام ]

آدم‌بزرگ‌ها ارقام را دوست دارند. وقتی با ایشان از دوست تازه‌ای صحبت می‌کنید هیچ‌وقت از شما راجع به آنچه اصل است نمی‌پرسند. هیچ‌وقت به شما نمی‌گویند که مثلا آهنگ صدای او چطور است؟ چه بازی‌هایی را بیشتر دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می‌کند؟ بلکه از شما می‌پرسند: «چند سال دارد؟ چند برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟» و تنها در آن وقت است که خیال می‌کنند او را می‌شناسند. اگر شما به آدم‌بزرگ‌ها بگویید: «من خانه زیبایی دیدم پشت‌بامش کبوتران…»، نمی‌توانند آن خانه را در نظر مجسم کنند. باید به ایشان گفت: «یک خانه صدهزار فرانکی دیدم!» آن وقت به بانگ بلند خواهند گفت: به به! چه خانه قشنگی!

– کتاب شازده کوچولو اثر آنتوان دوسنت اگزوپری

[ معرفی کتاب: رمان شازده کوچولو ]

کلیسا از واقعیت مذهبی افیونی برای تخدیر مردم بیچاره ساخته است. آنچه را که شایسته خداوند است به قیصر می‌دهند و آنچه را که سزاوار قیصر است به خداوند وامی‌گذارند. روح ملکوتی خداوند از کلیسا رخت بربسته و کلیسا به یک موسسه مادی و کاملا رسمی و قراردادی و سرگرم مشغله‌های دنیوی و طبقاتی تبدیل شده است.

– رمان نان و شراب اثر اینیاتسیو سیلونه

[ معرفی کتاب: رمان نان و شراب ]

انسان‌ها هر یک روحی دارند که با روح دیگران درنمی‌آمیزد. دو نفر آدم می‌توانند نزد هم بروند و با هم حرف بزنند و به هم نزدیک شوند، اما روحشان مثل گلی است که در جای خود ریشه دارد و نمی‌تواند جابه‌جا شود و با گل‌های دیگر درآمیزد، زیرا برای این کار باید از ریشه‌ی خود جدا شود و این ممکن نیست. گل‌ها عطر خود را می‌پراکنند و تخم خود را به دست باد می‌سپارند، زیرا دوست دارند با یکدیگر آمیزش کنند. اما هیچ گلی نمی‌تواند گرده‌اش را به گلی که می‌خواهد برساند. این کار به دست باد است، که می‌آید و می‌رود و هر جور که بخواهد می‌وزد.

– رمان داستان دوست من اثر هرمان هسه

[ معرفی کتاب: رمان داستان دوست من ]

این مردم چیزی نیست که در یکدیگر نبینند و خرابش نکنند؛ سلامتی، خوش‌نامی، دوستی، آسایش! و دلیل عمدهٔ آن‌هم بلاهت است و کج‌فهمی و تنگ‌نظری. چون که وقتی پای حرفشان می‌نشینی، به‌راستی هیچ منظور بدی نداشته‌اند. گاهی‌وقت‌ها دلم می‌خواهد به پایشان بیفتم و تمنا کنم این‌قدر دیوانه‌وار توی دل و رودهٔ هم نکاوند.

– رمان رنج‌های ورتر جوان اثر یوهان ولفگانگ فون گوته

[ معرفی کتاب: رمان رنج‌های ورتر جوان ]

وقتی وزن اضافه میکنی، وقتی وزن کم میکنی، یا وقتی وزن غیرقابل قبولت را ثابت نگه می‌داری، بدنت سوژه‌ای‌ست برای اظهار نظر. مردم به سرعت درباره خطرات چاقی آمار و اطلاعات در اختیارت قرار می‌دهند، گویی که فقط چاق نیستی بلکه نسبت به حقایق بدنت و جهانی که به شدت با آن نامهربان است به طرز شگفت‌انگیزی احمق، ناآگاه و متوهم نیز هستی. این اظهار نظرها اغلب در قالب نگرانی بیان می‌شوند، در قالب اینکه مردم فقط خیر شما را می‌خواهند. آنها فراموش می‌کنند که یک انسان هستی. تو بدنت هستی، نه چیزی بیشتر، و بدنت باید خیلی خوب کوچکتر شود.

– کتاب گرسنگی اثر رکسان گی

[ معرفی کتاب: کتاب گرسنگی ]

آنچه کمونیسم به ما القا کرده بود، دقیقا همان سکون و بی‌حرکتی بود، این بی‌آیندگی، بی‌رویایی، ناتوانی از تصور زندگی به شکلی دیگر. تقریبا امکان نداشت بتوانی به خود دلگرمی بدهی که این دورانی گذراست، خواهد گذشت، باید بگذرد. برعکس، یاد گرفته بودیم فکر کنیم هر کاری هم که بکنیم، وضع همیشه همان‌جور می‌ماند. نمی‌توانیم تغییرش بدهیم. به نظر می‌رسید گویی آن سیستم قادر مطلق، خودِ زمان را هم اداره می‌کند. به نظر می‌رسید کمونیسم ابدی است، ما به زندگی در آن محکوم شده‌ایم، خواهیم مرد و فروپاشی آن را نخواهیم دید.

– کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم اثر اسلاونکا دراکولیچ

[ معرفی کتاب: کتاب کمونیسم رفت ما ماندیم و حتی خندیدیم ]

دلیران برای دست یافتن به خیری که می‌طلبند هیچ ترسی از خطر ندارند. دوراندیشان از هیچ تلاشی روی برنمی‌گردانند. مردمان ترسو و نادانند که چون سختی را برنمی‌تابند خیر خود را بازنمی‌یابند و به آرزوی آن بسنده می‌کنند. گرچه پستی‌شان توانایی در پی آن رفتن را از ایشان گرفته است ولی بنا بر سرشت خویش هنوز به خواستن آن توانا مانده‌اند. همین است که هر انسانی، چه خردمند و چه نادان، و چه بی‌باک و چه ترسو، هر چیز نیکی را آزرو می‌کند، هر چیز که اگر به دست بیاید شادکامی و خوشبختی او را فراهم می‌آورد. تنها یک چیز است که نمی‌دانم چرا آدمیان به رغم سرشت خویش از خواستن آن بازمی‌مانند. آن چیز همان آزادی است که با این حال چنان گوهر فرخنده‌ای است که اگر از دست برود همه ناکامی‌ها یکی پشت دیگری از راه می‌رسند و هر چیز نیکی هم که به جا مانده باشد عطر و طعم خود را از دست می‌دهد زیرا بندگی آن را تباه می‌کند.

– کتاب گفتار در بندگی خودخواسته اثر اتیین دولا بوئسی

[ معرفی کتاب: کتاب گفتار در بندگی خودخواسته ]

برای ارتباط واقعی با یک فرد، ابتدا باید با خود مربوط شد. اگر نتوانیم تنهایی‌مان را در آغوش کشیم، از دیگری به عنوان سپری در برابر انزوا سود خواهیم جست. تنها زمانی که فرد بتواند همچون شاهینی – بی‌نیاز از حضور دیگری – زندگی کند، توانایی عشق ورزیدن خواهد یافت؛ تنها در این صورت است که بزرگ شدنِ دیگری برایش مهم می‌شود.

– رمان وقتی نیچه گریست اثر اروین د. یالوم

[ معرفی کتاب: کتاب وقتی نیچه گریست ]

ما معمولا کسی را خوشبین می‌دانیم که نیمه پر لیوان را می‌بیند. این میزان از خوشبینی، تازه اول کار فرد رواقی است. او بعد از نشان دادن خوشحالی‌اش از اینکه به جای یک لیوان نیمه‌خالی لیوانی نیمه‌پر دارد، از این هم که اصلا لیوانی دارد ابراز خرسندی می‌کند: ممکن بود لیوانش شکسته یا حتی دزدیده شده باشد. اگر آن فرد رواقی دوآتشه‌ای باشد یک گام از این هم پیش‌تر می‌رود از اعجاب ظروف شیشه‌ای حرف می‌زند: ظروفی که ارزان و نسبتا مقاومند، طعم و بویی به محتوایشان نمی‌دهند و عجب معجزه‌ای! حتی می‌توانی تویشان را ببینی. شاید اینها کمی مسخره به نظر بیاید اما برای کسانی که توانایی لذت بردن را از دست نداده‌اند، جهان جای شگفت‌انگیزی است.

– کتاب فلسفه‌ای برای زندگی اثر ویلیام اروین

[ لینک مرتبط: کتاب فلسفه‌ای برای زندگی ]

انسان تا زمانی که آزاد بماند دیگر دغدغه‌ی بی‌وقفه و آزاردهنده‌ای برایش نمی‌ماند جز یافتن کسی که هرچه زودتر در برابرش تعظیم کند. اما انسان چیزی را می‌جوید در پایش بیفتد که بی‌چون‌وچرا باشد، به قدری بی‌چون‌وچرا که همه‌ی انسان‌ها بی‌درنگ در پرستش همگانی‌اش اتفاق نظر داشته باشند. چون دغدغه‌ی این موجودات ترحم‌انگیز فقط یافتن چیزی نیست که من یا دیگری بتواند در برابرش تعظیم کند، بلکه یافتن چیزی است که هرکس دیگری نیز به آن ایمان آورد و در برابرش تعظیم کند، چون ناگزیر همه‌چیز باید باهم باشد.

– رمان برادران کارامازوف اثر داستایفسکی

[ لینک مرتبط: کتاب برادران کارامازوف ]

ما آمادگی زیادی داریم که حرف‌هایی را به عنوان حقیقت به خاطر بسپاریم حتی چس از آنکه اعتبار آنها مخدوش شده و از بین رفته است. مثلا، اگر شایعه‌ای پخش شود که فلان سیاستمدار مشهور یک بار موقع سخنرانی انتخاباتی غش کرده است، و بعد معلوم شود این داستان جعلی بوده است، درصد چشمگیری از مردم همچنان آن را به عنوان واقعیت به یاد می‌سپارند – حتی اگر پیش از شنیدن این داستان جعلی، نخست کذب و بطلان آن به اطلاعشان رسیده باشد. در روانشناسی این را «تاثیر حقیقت موهوم» می‌نامند. آشنایی اعتبار می‌آورد.

– از کتاب دروغ اراده آزاد اثر سام هریس

[ لینک مرتبط: کتاب دروغ اراده آزاد ]

من نمی‌گویم مسئولیت همهٔ ما به یک اندازه است – و قصد ندارم قربانیان را با قاتلانی که در کمال خونسردی آنها را می‌کُشند یکی بدانم. همهٔ حرفم این است که نوعی همدستیِ پنهان وجود دارد؛ می‌خواهم بگویم همهٔ ما از سرِ فرصت‌طلبی و ترس در تداوم‌یافتنِ این جنگ شریک و همدستیم. زیرا با بستن چشم‌هایمان، با ادامه‌دادن به خریدمان، با کارکردن رویِ زمینمان، با تظاهرکردن به اینکه اتفاقی نیفتاده است، با این فکر که این مشکل ما نیست، درواقع داریم به آن «دیگری‌ها» خیانت می‌کنیم – و نمی‌دانیم آیا این مسئله اصلاً راه‌حلی دارد یا نه. اما آن‌چه متوجهش نیستیم این است که با چنین مرزبندی‌هایی داریم خودمان را هم گول می‌زنیم. با این‌کار درواقع خودمان را هم در معرض این خطر قرار می‌دهیم که در شرایطی متفاوت، ما تبدیل به آن «دیگری» شویم.

– از کتاب بالکان اکسپرس اثر اسلاونکا دراکولیچ

[ لینک مرتبط: کتاب بالکان اکسپرس ]

از گرسنگی که بگذریم ناخوشی بدترین دشمن بیچارگان است.

– کتاب مروارید اثر جان شتاین‌بک

[ لینک مرتبط: رمان مروارید ]

آدمیزاد انتقام می‌گیرد، چون عدالت را در این می‌بیند. پس دلیل اولیه و اصلی را پیدا کرده، اساس کار را یافته و آن همان عدالت است. در نتجیه از همه جهت خیالش راحت می‌شود و با آرامش انتقامش را می‌گیرد و موفق هم هست، چون باور دارد کاری شرافتمندانه و عادلانه می‌کند. من اما اینجا نه عدالتی می‌بینم، و نه در این کار، نیکی و خیری می‌یابم. و به تبع آن، تنها از روی خباثت است که دست به انتقام می‌زنم. تنها خباثت می‌تواند همه تردیدم را از بین ببرد و بر همه چیز غلبه کند. همین طور است، تنها خباثت می‌تواند در کنار دلیل اصلی بنشیند و ترکیب کاملا موفقی به دست بدهد و آن دلیل اصلی را تکمیل کند، چرا که خباثت خودِ دلیل نیست. اما چه کنم که خباثت هم ندارم.

– از کتاب یادداشت‌های زیرزمینی اثر داستایفسکی

[ لینک مرتبط: رمان یادداشت‌های زیر زمینی ]

«مردها موجودات عجیبی هستند!» زیبیله هنوز هم بر این عقیده است: «شما مردها با آن جد و جهدتان! گاهی ساعت‌ها، روزها یا حتی هفته‌ها به نظر می‌رسد جز همنشینی با زن محبوب خود آرزویی ندارید، بی‌محابا می‌کوشید به او برسید، از هیچ اقدامی روگردان نیستید، ظاهرا از هیچ خطری نمی‌ترسید، از این‌که مضحکه‌ی این و آن شوید هراسی به دل راه نمی‌دهید، اگر کسی سد راهتان شود حتی از قساوت و بی‌رحمی هم ابایی ندارید، به نظر می‌رسد دنیاست و آن زن، زن محبوب شما… و بعد به یک چشم‌برهم‌زدن همه‌چیز تغییر می‌کند، ناگهان معلوم می‌شود که جلسه‌ای مهم در پیش است، جلسه‌ای چنان مهم که به‌ناچار همه‌چیز باید مطابق با آن سامان بگیرد. شما مردها یکباره به جنب‌وجوش می‌افتید، زن محبوبتان به موجودی مهربان، اما مزاحم تبدیل می‌شود. بله، من ملاحظه‌کاری مسخره‌ی شما را با غریبه‌ها خوب می‌شناسم، اما در ارتباط با زنی که دوستتان دارد از ملاحظه خبری نیست. شما مردها با آن نگاه جدی‌تان به زندگی! کنفرانس قضایی بین‌المللی، مدیریت گالری، ناگهان دوباره مسایلی مطرح می‌شوند که در موردشان هیچ‌گونه کوتاهی‌ای جایز نیست! و وای به حال آن زنی که چنین مسایلی را درک نکند و احتمالا بخواهد به آن‌ها بخندد! بعد، به یک چشم‌برهم‌زدن رفتاری پیش می‌گیرید شبیه به هانسِ کوچک موقع رعد و برق. غیر از این است؟ شما مردها برای آن‌که در ورطه‌ی ناامیدی نغلتید، برای آن‌که در این دنیای سراسر جدی به‌رغم همه‌ی دادستانی‌ها و نمایشگاه‌ها احساس بطالت نکنید، سراغ ما می‌آیید، به ما نیاز دارید… خدا می‌داند!»

– از رمان اشتیلر اثر ماکس فریش

[ لینک مرتبط: کتاب اشتیلر ]

بعضی دوستی‌ها بسیار عجیبند. طرفین هر دو می‌خواهند خون هم را بریزند و گوشت بدن هم را بجوند. تمام عمر بدین سان روزگار می‌گذرانند اما جدایی از هم را برنمی‌تابند. حتی می‌شود گفت که جدایی‌شان به هیچ روی ممکن نیست. اگر یکی از سر بهانه‌جویی و لجاج پیوند بگسلد اول خود بیمار می‌شود و شاید حتی بمیرد.

– از کتاب شیاطین اثر داستایفسکی

[ لینک مرتبط: کتاب شیاطین ]

فرض کنید دو کودک در حال غرق‌شدن هستند و شما تنها برای نجات یکی از آن‌ها فرصت دارید. یکی از این دو فرزند شما و دیگری فرزند یک غریبه است. آیا اشتباه است که فرزند خود را نجات دهید؟ آیا بهتر نیست شیر یا خط کنید؟ اکثر مردم می‌گویند نجات فرزند خودتان هیچ ایرادی ندارد، و به نظرشان عجیب است که در چنین شرایطی، رعایت انصاف مستلزم شیر یا خط انداختن باشد. در ورای این واکنش این فکر قرار دارد که والدین در برابر رفاه فرزندانشان مسئولیت‌های خاصی دارند. برخی می‌گویند که این مسئولیت ناشی از ضایت است؛ با تصمیم به بچه‌دارشدن، والدین داوطلبانه با مراقبت ویژه از آنان موافقت می‌کنند.

– از کتاب عدالت چه باید کرد؟ اثر مایکل سندل

[ لینک مرتبط: کتاب عدالت ]

اگر مردم بچه‌ها را به حال خود بگذارند، اگر معلمان سربه‌سرِ آنها نگذارند، اگر پدر و مادرها اصرار نداشته باشند که افکار آنها را به راه معین بکشانند و بر احساسات آنها سلطه یابند – بر افکار و احساساتی که برای همگان معمایی به‌شمار می‌آید (آخر مگر من و شما همدیگر را، فرزندانمان را، پدرانمان را، همسایه‌مان را تا چه اندازه می‌شناسیم؟ آیا می‌دانید افکار پسرک یا دخترکی که زیردست شماست چقدر زیباتر و مقدس‌تر از افکار آدم خرفی است که دنیا او‌ را فاسد کرده و مهار آن پسرک یا دخترک را در دست دارد؟) – حرف من این است که اگر پدرها و مادرها و معلم‌ها فرزندان خود را اندکی آزاد می‌گذاشتند زیان کمتری به‌بار می‌آمد، گرچه شاید مبلغ کمتری از صرف‌ونحو لاتین یاد می‌گرفتند.

– از کتاب بازار خودفروشی اثر ویلیام تکری

[ لینک مرتبط: کتاب بازار خودفروشی ]

ماه مانند نرینه‌ای چشم‌چران است. پدر آفتاب را دوست می‌داشت، خورشید می‌سوزاند و برشته می‌کند و می‌جوشاند، کسی هم نمی‌تواند حتا از دور به چشم‌های خورشید خیره شود. سر را پایین می‌اندازد و چشم‌ها را می‌بندد. بی‌شرفی ماه از آن است که دور از چشم خورشید فرار می‌کند و راز شب‌ها را برملا می‌سازد.

– از کتاب حصار و سگ‌های پدرم اثر شیرزاد حسن

[ لینک مرتبط: کتاب حصار و سگ‌های پدرم ]

از دور ریختن عقایدی که بمن تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خودم حس میکردم – تنها چیزی که از من دلجویی میکرد امید نیستی پس از مرگ بود – فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته میکرد – من هنوز باین دنیایی که در آن زندگی میکردم، انس نگرفته بودم، دنیای دیگر بچه دردمن میخورد؟ حس میکردم که این دنیا برای من نبود، برای یکدسته آدمهای بی‌حیا، پررو، گدامنش، معلومات‌فروش چاروادار و چشم و دل گرسته بود – برای کسانی که بفراخور دنیا آفریده شده بودند و از زورمندان زمین و آسمان مثل سگ گرسنه جلو دکان قصابی که برای یک تکه لثه دم می‌جنبانید گدائی میکردند و تملق می‌گفتند – فکر زندگی دوباره مرا میترسانید و خسته می‌کرد.

– کتاب بوف کور اثر صادق هدایت

[ لینک مرتبط: کتاب بوف کور ]

آدمهای بیچاره بوالهوسند – یعنی طبیعت آنها را اینطوری ساخته است. این بار اولی نیست که چنین چیزی را احساس می‌کنم. آدم بیچاره همیشه مظنون است، به دنیای خداوند از زاویه دیگری نگاه می‌کند و پنهانی هر آدمی را که می‌بیند گز می‌کند، با نگاه خیره مشوشی او را نگاه می‌کند، و با دقت به هر کلمه‌ای که به گوشش می‌رسد گوش می‌دهد – آیا دارند درباره او حرف می‌زنند؟ آیا دارند می‌گویند که به چیزی نمی‌ارزد، و آیا فکر می‌کنند که این آدم چه احساساتی دارد و از این منظر و آن منظر به چه می‌ماند؟ و وارنکا، همه می‌دانند که یک آدم بیچاره از یک تکه‌گلیم پاره‌پوره هم بی‌ارزشتر است و نمی‌تواند امیدی به جلب احترام دیگران داشته باشد، و هرچه هم این نویسنده، این آدمهای قلم‌انداز، هرچه که بنویسند! آدم بیچاره همیشه همان خواهد ماند که از اول بوده است.

– کتاب بیچارگان اثر داستایفسکی

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب بیچارگان ]

نمی‌خوام بهت بگم فقط آدمای تحصیل‌کرده و محقق می‌تونن چیزای باارزشی به دنیای ما اضافه کنن. اصلا این‌جوری نیس. ولی معتقدم که آدمای تحصیل‌کرده و محقق، اگه هوش و خلاقیت داشته باشن – که متاسفانه بیش‌ترِشون ندارن – احتمالا آثارِ بی‌نهایت باارزشی از خودشون به‌جا می‌ذارن تا اونایی که هوش و خلاقیتِ نصفه‌نیمه دارن. اونا معمولا نظرشونو روشن‌تر بیان می‌کنن و معمولا هم مشتاقن که پی افکارشونو تا آخر بگیرن. و از همه مهم‌تر، در اکثر موارد از متفکرای غیرمحقق و تحصیل‌نکرده متواضع‌تَرن. می‌فهمی چی می‌گم؟

– کتاب ناتور دشت اثر سلینجر

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب ناتور دشت ]

من الکلی نیستم. اما از وقتی ماری مرا ترک کرده است الکل حالم را جا می آورد.

– از کتاب عقاید یک دلقک

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب عقاید یک دلقک ]

نمی‌توان افعی را به خاطر زهری که در دهان دارد ولو آن زهر مسبب مرگ کسی شود سرزنش کرد، چون طبیعت است که آن زهر را به او داده است، مرا نیز به خاطر این که زیبا آفریده شده‌ام نباید سرزنش کرد. زیبایی در وجود زن نجیب به آتشی می‌ماند که از دسترس دور بماند و به شمشیری که در گوشه‌ای افتاده باشد. وقتی کسی به آن دو نزدیک نشود نه آتش می‌سوزاند و نه شمشیر می‌برد.

– کتاب دن کیشوت اثر سروانتس

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب دن کیشوت ]

رام‌ترین نوع بی‌شعورها، بی‌شعورهای آب‌زیرکاهند. البته منظور این نیست که این نوع بی‌شعورها کم‌خطرتر از بقیه بی‌شعورهایند، بلکه منظور این است که زیاد به چشم نمی‌آیند. بی‌شعورهای آب‌زیرکاه با مشاهده واکنش جامعه نسبت به بی‌شعورهای تمام‌عیار ترجیح می‌دهند که پشت نقابی از مهربانی و خونسردی پنهان شوند، اما در عین حال همواره می‌دانند که چگونه این خنجر غلاف‌شده را به‌موقع بیرون بکشند و بدون اینکه هیچ‌کس تصورش را بکند، کار خودشان را بکنند.

– کتاب بیشعوری اثر خاویر کرمنت

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب بیشعوری ]

ما مرتدین بر این عقیده‌ایم که اگر مردی ناگزیر از تحمل چیزی است، باید آن را به بهترین وجهی تحمل کند؛ و اگر در زیر آن پشت دو تا نماید، وای بر احوال او. اما یک مرد مسیحی، مویه‌کنان، به خدا یا مقدسین خود روی می‌آورد؛ و اگر آنان یاری‌اش ندادند، متوجه دشمنان خود می‌شود؛ او همیشه قادر به یافتن پشتی است که بار خود را بر آن انتقال دهد.

– کتاب خرمگس اثر اتل لیلیان وینیچ

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب خرمگس ]

در تاریخ، هیچ عدالتی نیست. وقتی که مصیبتی به‌بار می‌آید، تقریبا همیشه فقرا به‌مراتب بیش از ثروتمندان گرفتارش می‌شوند، حتی اگر در وهله اول ثروتمندان مسبب آن فاجعه بوده باشند.

– انسان خداگونه اثر یووال نوح هراری

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب انسان خداگونه ]

احساس می‌کنم دشوارترین کارها برای نویسنده – دست‌کم برای من – زندگی کردن است. واقعاً چگونه باید زندگی کنم؟ همیشه احساس می‌کرده‌ام بلد نیستم زندگی کنم و آیا برای دیگران، دشوارترین امور زندگی‌کردن نیست؟ چقدر دشوار است زندگی‌کردن! فقط پس از اینکه کاری در نوشتن انجام می‌دهم، تازه به یاد می‌آورم که گویا در حین کار، مشغول زندگی‌کردن بوده‌ام و بس! و چه ثمر؟ چون وقتی به یادش می‌افتم که دیگر گذشته است! او را که خبر شد، خبری باز نیامد!

– نون نوشتن اثر محمود دولت آبادی

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب نون نوشتن ]

قدر پول باید به اندازه‌ای نزد یک جنتلمن ناچیز باشد که نبودش نتواند آرامش او را برهم زند.

– قمارباز اثر فیودور داستایوسکی

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب قمارباز ]

من وقتی هوس چیزی بکنم می‌دانی چه می‌کنم؟ آنقدر از آن چیز می‌خورم تا دلم را بزند و دیگر هیچ گاه فکرش را نکنم، یا اگر هم فکرش را کردم حال استفراغ به‌من دست بدهد. وقتی بچه بودم مرده گیلاس بودم. زیاد هم پول نداشتم و نمی‌توانستم یک دفعه مقدار زیادی بخرم، به‌طوری که هر وقت گیلاس می‌خریدم و می‌خوردم باز هوسش را می‌کردم. روز و شب فکر و ذکری به‌جز گیلاس نداشتم و براستی که از نداشتن آن در رنج بودم. تا اینکه یک روز عصبانی شدم یا خجالت کشیدم، درست نمی‌دانم. فقط حس کردم که در دست گیلاس اسیرم، و همین خود، مرا مضحکه مردم کرده‌بود. آن وقت چه کردم؟ یک شب پاشدم و پاورچین پاورچین رفتم جیبهای پدرم را گشتم، یک مجیدیه نقره پیدا کردم و آن را کش رفتم و صبح زود به‌سراغ باغبانی رفتم. یک زنبیل گیلاس خریدم، در خندقی نشستم و شروع به‌خوردن کردم. آنقدر خوردم و خوردم و هی خوردم تا شکمم باد کرد. لحظه‌ای بعد معده‌ام درد گرفت و حالم بهم‌خورد. آره ارباب، هی استفراغ کردم و کردم، و از آن روز به‌بعد دیگر هوس گیلاس در من کشته‌شد؛ به‌طوری که دیگر تاب دیدن عکس گیلاس را هم نداشتم. نجات پیدا کرده‌بودم. نگاهشان می‌کردم و می‌گفتم: «دیگر احتیاجی به‌شما ندارم!» بعدها همین کار را با شراب و توتون هم کردم.

– کتاب زوربای یونانی اثر نیکوس کازانتزاکیس

[ لینک مرتبط: معرفی کتاب زوربای یونانی ]

جملات زیبای کتاب‌های معروف

هدف ما از انتشار جملات زیبای کتاب‌های معروف و در ادامه معرفی آن کتاب، علاقه‌مند کردن شما به تحقیق در مورد کتاب و خواندن آن است. لطفا با به اشتراک گذاشتن نظرات خود در مورد این مطلب، و با بیان انتقادات و پیشنهادات خود، ما را در این مسیر راهنمایی کنید.

[ لینک: اینستاگرام کافه‌بوک ]