مغازه خودکشی

مغازه خودکشی یک فانتزی سیاهِ تکان‌دهنده است. این رمان اثری از ژان تولی، نویسنده، طراح و کارگردان فرانسوی است که در سال ۱۹۵۳ به دنیا آمد. این رمان معروف‌ترین اثر ژان تولی است که در سال ۲۰۰۷ منتشر شد و تاکنون به بیش از بیست زبان ترجمه شده است.

رمان مغازه خودکشی از درخشان‌ترین آثار فانتزی سیاهی است که در دو دهه گذشته در جهان نوشته شده است. در سراسر کتاب حضور متراکم مرگ وجود دارد و در مقابل تلاش برای ساختن امید به زندگی، نبردی نمادین و مملو از شوخی‌های ظریف را به وجود آورده است که در نهایت قرار است خواننده را میخ‌کوب کند.

در قسمتی از متن پشت جلد کتاب آمده است:

رمان عجیب ژان تولی، نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس فرانسوی، هجوی است تمام‌عیار درباره‌ی مرگ و امید. رمان درباره‌ی یک دکان فروش ابزار و ادوات خودکشی است. همه‌جور خنزرپنزری در آن یافت می‌شود. از انواع سم تا طناب‌های دار، از انواع سلاح‌های کمری مناسب برای انتحار تا ویروس‌های کشنده. یک فروشگاه منحصربه‌فرد در زمان و مکانی نامعلوم.

[ معرفی کتاب: رمان در رویای بابل – نشر چشمه ]

خلاصه کتاب مغازه خودکشی

این رمان درباره خانواده تواچ و کسب‌وکار منحصربه‌فرد آن‌هاست. خانواده تواچ مغازه‌ای با این شعار دارند: «آیا در زندگی شکست خورده‌اید؟ لااقل در مرگ‌تان موفق باشید.» مغازه آن‌ها که مغازه خودکشی نام دارد، به افرادی که قصد خودکشی دارند خدمات ارائه می‌دهد. خانواده تواچ حتی به مشتریان خود مشاوره خودکشی هم می‌دهند و انواع و اقسام روش‌های مختلف برای پایان دادن به زندگی فلاکت‌بارشان را به آن‌ها پیشنهاد می‌کنند.

رمان در زمان و مکان نامشخصی اتفاق می‌افتد. اما چیزی که مشخص است، این است که ناامیدی فراگیر شده و بیشتر مردم دلیلی برای زنده بودن ندارند. شاد بودن و خندیدن از عجیب‌ترین چیزها به شمار می‌رود و آمار خودکشی بسیار بالا است. در این میان، مغازه خودکشی به خود افتخار می‌کند که به آدم‌ها کمک می‌کند تا از شر زندگی راحت شوند.

وقتی به اتاق‌خوابش برگشت، زنش به بالشت تکیه داده بود و مجله می‌خواند. زن پرسید «کی بود؟»
«نمی‌دونم. یه بیچاره‌ای که تفنگش گلوله نداشت. چیزی رو که دنبالش بود از توی جعبه‌ی مهمات پیدا کردم و به‌ش دادم. دیگه می‌تونه مغزش رو بترکونه. داری چی می‌خونی؟»
«آمار پارساله: هر چهل دقیقه یک خودکشی، صد و پنجاه هزار اقدام به خودکشی که فقط دوازده هزارتاش به مرگ منجر می‌شه. باورنکردنیه.»
«آره همین‌طوره. چه‌قدر آدم هست که می‌خوان راحت بشن و موفق نمی‌شن… خوشبختانه ما واسه‌ی این کار این‌جاییم. چراغ رو خاموش کن عزیزم.» (کتاب مغازه خودکشی – صفحه ۱۵)

همه‌چیز در مغازه خودکشی و در خانواده تواچ خوب پیش می‌رود. پسر خانواده وسایل جدیدی برای خودکشی اختراع می‌کند و میل به خودکشی روز به روز بیشتر می‌شود. اعضای خانواده کار خود را به خوبی انجام می‌دهند تا اینکه آلن به دنیا می‌آید. آلن برعکس همه آدم‌هایی است که ما تا به حال در رمان دیده‌ایم. او شاد است! لبخند می‌زند و عاشق کمک به دیگران است. قوانین مغازه را رعایت نمی‌کند و به شکل غیر قابل باوری مثبت‌اندیش و خوش‌بین است. رفتارهای آلن کم‌کم باعث ایجاد تغییرات اساسی می‌شود و…

نام‌های اعضای خانواده تواچ هرکدام یادآور افراد سرشناسی است که خودکشی کرده‌اند. مترجم کتاب در این باره در مقدمه کتاب توضیح می‌دهد:

نام میشیما یادآور یوکیو میشیماست؛ نویسنده و شاعر سرشناس ژاپنی که سه‌بار نامزد جایزه‌ی نوبل ادبیات شده بود. او در ۱۹۷۰ به روش سنتی هاراکیری خودکشی کرد. نام ونسان پژواک نام ون‌گوگ است؛ نقاش مشهور هلندی که در ۱۸۹۰ به قلب خودش شلیک کرد. نام مرلین یادآور نام مرلین مونرو، بازیگر معروف امریکایی است که در سال ۱۹۶۲ در ۳۶ سالگی بر اثر مصرف بیش از حد داروهای خواب‌آور و آرام‌بخش به خواب ابدی رفت. نام آلن تداعی‌کننده‌ی نام آلن تورینگ، دانشمند و ریاضی‌دان نابغه‌ی انگلیسی است. تورینگ در اواخر عمر به دلایلی افسرده شد. در هفتم ژوئن ۱۹۵۴ برای آخرین بار به اتاق خوابش رفت. صبح زور بعد، خدمتکارش جسد بی‌جان او را روی تخت‌خواب یافت. کنار تخت، سیبی گاززده افتاده بود. آزمایش‌های سم‌شناسی نشان می‌داد که سیب به سیانور آغشته بوده است.

براساس این رمان در سال ۲۰۱۲ انیمیشن مغازه خودکشی نیز ساخته شده است که دیدن آن خالی از لطف نیست. اما پیشنهاد ما این است که در ابتدا کتاب را مطالعه کنید و سپس انیمیشن را ببینید.

[ معرفی کتاب: رمان اتحادیه ابلهان – نشر چشمه ]

مغازه خودکشی

درباره کتاب مغازه خودکشی

ژان تولی در این رمان موضوع مهم خودکشی یا ادامه زندگی در یک شرایط تیره و تار را در قالب طنز بیان می‌کند. تصور کنید در دنیایی زندگی می‌کنید که سرشار از ناکامی و تیرگی است. امید به زندگی کم و کمتر می‌شود و هر روز خبرهای فاجعه‌بار بیشتری منتشر می‌شود. کره زمین به سمت نابودی حرکت می‌کند و وضعیت زندگی روز به روز سخت‌تر می‌شود. مردم در این شرایط ممکن است چه کاری انجام دهند؟ آیا با عشق و علاقه به زندگی ادامه می‌دهند؟ بیشتر مردم در این شرایط اگر خودکشی نکنند به احتمال زیاد به خودکشی فکر می‌کنند. در این شرایط وجود مغازه خودکشی چندان هم دور از ذهن نیست. مغازه‌ای که فلسفه وجود خود را کمک به افراد شکست‌خورده می‌داند. افرادی که با وجود همه شکست‌هایشان می‌توانند در مرگ موفق باشند.

یکی از قسمت‌های جالب کتاب که در آن خانواده تواچ با پیشنهاد دادن آن برای کار خود بازار گرمی می‌کنند، دیدن اخبار تلویزیون است. اخباری که در ۹۹ درصد مواقع شامل خبرهای سیاه است. خبرهایی که امید به زندگی را از بین می‌برند.

اما در مقابل همه سیاهی‌ای که در رمان وجود دارد، آلن، پسر خانواده، نوری در تاریکی است. آقا و خانم تواچ از دست لبخندها و خوش‌بینی‌های آلن به تنگ آمده‌اند و حتی وقتی پیشنهاد دیدن اخبار را به او می‌دهند، آلن نکته مثبتی پیدا می‌کند و از ظاهر جدید گوینده اخبار تعریف می‌کند! خانواده تواچ نسل‌های زیادی مغازه خودکشی را اداره کرده‌اند و تا به حال هیچ‌کدام از آن‌ها به زندگی امید نداشته‌اند. حتی خواهر و برادر آلن به پدر و مادر خود اعتراض می‌کنند که: پس ما کِی می‌توانیم خودکشی کنیم؟

در سراسر رمان مغازه خودکشی، ژان تولی مخاطب را به امیدوار بودن و ادامه دادن تشویق می‌کند. او به ما می‌گوید که زندگی با وجود همه مشکلاتی که دارد، می‌تواند همچنان زیبا باشد. در واقع این خود ما هستیم که انتخاب می‌کنیم چه چیزی را ببینیم. می‌توانیم در حال تماشای اخبار منفی باشیم ولی ظاهر زیبای گوینده خبر را ببینیم.

روند امید به زندگی و جنگیدن علیه ناخوشی‌ها در سراسر کتاب وجود دارد و آلن به ما یاد می‌دهد که عشق به زندگی بیشتر از خودکشی طرفدار دارد. اما خواننده وقتی به جملات پایانی کتاب می‌رسد، به شدت غافلگیر می‌شود. جملات پایانی کتاب ضربه‌ای خردکننده به مخاطب وارد می‌کند، ضربه‌ای که غیرقابل پیش‌بینی است و ممکن است همه آنچه را که خواننده در ذهن ساخته‌، ویران کند.

پایان این کتاب یکی از چالشی‌ترین پایان‌هایی است که به اعتقاد من برای مدت زیادی ذهن خواننده را درگیر خود می‌کند. پایانی که می‌توان برداشت‌های متفاوتی از آن داشت. لطفا اگر این کتاب را خوانده‌اید، برداشت خود را از پایان آن با ما در میان بگذارید.

[ معرفی کتاب: رمان عامه‌ پسند – نشر چشمه ]

جملاتی از متن کتاب مغازه خودکشی

خانم تواچ همچنان پای صندوق ایستاده بود و نمی‌توانست چشم از کالسکه‌ی بچه بردارد. کالسکه تکان می‌خورد و جیرجیرِ صدایش با طنین خنده‌ی بچه می‌آمیخت. آقا و خانم تواچ مات و متحیر به یکدیگر نگاه کردند. «لعنتی…» (کتاب مغازه خودکشی – صفحه ۹)

«آلن! آخه چندبار باید به‌ت بگم؟ وقتی مشتری‌هامون از مغازه خرید می‌کنن، به‌شون نمی‌گیم به‌زودی می‌بینمت. ما باهاشون وداع می‌کنیم. چون دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن. آخه کِی این رو توی کله‌ت فرو می‌کنی؟» لوکریس تواچ با عصبانیت کاغذی را پشت خود در دستان گره کرده‌اش پنهان کرده بود که با تکان‌های عصبیِ او می‌لرزید. بچه‌ی کوچکش روبه‌روی او ایستاده بود و بشاش و مهربان نگاهش می کرد. خانم تواچ خم شد و با لحن سرزنش‌آمیز محکم‌تری گفت «و یه چیز دیگه؛ این جیک‌جیک کردنت رو تموم کن. وقتی یکی می‌آد این جا نباید به‌ش بگی – ادای آلن را درمی‌آورد – «صبح به خیر.» تو باید با لحنِ یه بابامُرده به‌شون بگی «چه روزِ گندی مادام.» یا مثلا بگی «امیدوارم اون دنیا جای بهتری براتون باشه، موسیو.» خواهش می‌کنم لطفا این لبخندِ مسخره رو هم از رو صورتت بردار. می‌خوای این یه لقمه نون رو ازمون بگیری؟ آخه این چه رفتاریه که وقتی یکی رو می‌بینی چشم‌هات رو می‌چرخونی و دست‌هات رو می‌بری پشت گوشت و تکون‌شون می‌دی؟ فکر کردی مشتری‌ها می‌آن این جا لبخندِ ابلهانه‌ی تو رو ببینند؟ واقعا می‌ری روی مُخم. مجبورمون می کنی پوزه بند به‌ت ببندیم. (کتاب مغازه خودکشی – صفحه ۱۰)

ما خودکشی رو تضمین می‌کنیم. اگه نمُردید، پول‌تون رو پس می‌دیم. حالا بفرمایید، از این خرید پشیمون نمی‌شید. ورزشکاری مثل شما! فقط یه نفس عمیق بکشید و برید سمت هدف‌تون. در ضمن همون‌طور که همیشه می‌گم، «شما فقط یک‌بار می‌میرید، پس کاری کنید که اون لحظه فراموش‌نشدنی باشه.» (کتاب مغازه خودکشی – صفحه ۲۰)

ما همیشه با محصولات طبیعی و حیات‌وحش مشکل داشتیم. از قورباغه‌های طلایی بگیر تا افعی و عنکبوت سیاه! می‌دنید چیه؟ مشکل اینه که مردم به‌قدری تنهان که حتا وقتی این موجودات زهردار رو هم به اون‌ها می‌فروشیم، باز جذب‌شون می‌شن. عجیب این‌که این موجودات هم همون حس رو دارند و نیش‌شون نمی‌زنند. (کتاب مغازه خودکشی – صفحه ۳۲)

زندگی همینه که هست. اگه سخت بگیری، اونم به‌ت سخت می‌گذرونه. این ماییم که به‌ش ارزش می‌دیم. با همه‌ی کمبودهایی که این دنیا داره، زیبایی‌های خودش رو هم داره. نباید از زندگی زیاد انتظار داشته باشیم. نمی‌شه باهاش جنگید! بهتر اینه که نیمه‌ی پر لیوان رو ببینیم. (کتاب مغازه خودکشی – صفحه ۸۴)

مشخصات کتاب

  • عنوان: مغازه خودکشی
  • نویسنده: ژان تولی
  • ترجمه: احسان کرم‌ویسی
  • انتشارات: چشمه
  • تعداد صفحات: ۱۱۴
  • قیمت چاپ دهم: ۱۴۰۰۰ تومان

👤 نویسنده مطلب: سروش فتحی

نظر شما در مورد رمان مغازه خودکشی چیست؟ لطفا اگر این کتاب را خوانده‌اید، حتما نظرات ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید. درباره پایان کتاب چه فکری می‌کنید؟


» معرفی چند کتاب دیگر از نشر چشمه:

  1. کتاب ابله
  2. کتاب جنگ چهره زنانه ندارد
  3. کتاب تابوت‌های دست‌ساز
فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 146
دوست نداشتم: 14
میانگین امتیازات: 10.43

تبلیغ سایت نشانک

31 دیدگاه در “مغازه خودکشی

*خطر اسپویل

متن روان و ساده ای داره و تخیلات جالب، اما اصلا آخرش رو نمیپسندم، نویسنده اگه نمیخواست بگه به خوبیو خوشی کنار هم زندگی کردند باید از قدرت خودش استفاده میکرد و داستان رو بهتر تموم میکرد، خب الان آلن خودشو کشت، ماموریتش موفق بود؟ اون خانواده شاد میمونه؟!
حداقل دستش در میرفت و میافتاد یه چیزی اونا بخاطر یادبودش شاید تصمیماتی که گرفتن رو عملی میکردن اما این که خودش رو رها کرد با شخصیتی که باهاش به دنیا اومده جور درنمیاد

*اسپویل*

ترجمه ی روان و خوبی داشت و از این بابت ازش راضب بودم،روند داستان و سوژه ش رو هم دوست داشتم،مفاهیمی که میخواست برسونه ساده و واضح بودن و این زیبا بود .و اما درمورد پایان داستان،یا بهتر بگم پایان شوکه کننده ی داستان؛
اگه یادتون باشه آلن وقتی از جایی که پدرش برای تنبیه فرستاده بودش برگشت یه هودی پوشیده بود که روش عکس دوتا ماهی بود که یکیشون فک میکنم به کمک یه بادکنک داشت از آکواریوم پرواز میکرد به دنیای بیرون و راضی و خوشحال هم بود،درصورتی که اونیکی ماهی توی آکواریوم بهش میگفت که اینکارو نکنه و من همونجا یه جورایی حدس زدم که آلن با وجود اینهمه شور و نشاط و خنده های قشنگی که ازش میبینیم شاید واقعا در درون خودش آدم شادی نباشه و حتی شاید از بقیه غمگین تر هم باشه و میل بیشتری هم به خودکشی داشته باشه .همونجا با اینکه نمیخواستم قبول کنم ولی پایانش برام لو رفت و فقط چند صفحه ی آخر داستان استرس اینو داشتم که آیا واقعا اینکارو میکنه یا نه،و اگه میکنه چرا و چجوری؟!
ولی چیزی که نتونستم درست متوجهش بشم این بود که آلن تمام روز های سخت و تاریک رو پشت سر گذاشت و طاقت آورد و خونوادش رو هم از تاریکی دراورد،و بعد درست زمانی که تازه شروع روز های خوشی و شادی شون بود یهو به زندگی خودش پایان داد!! ینی درست موقعی که میتونست یه زندگی نرمال و طبیعی رو در کنار خونوادش تجربه کنه و واقعا شاد باشه!! میفهمم که ظاهرا رسالتی داشت،ولی خب واقعا چه لزومی داشت که بعد از نتیجه ی رسالتش و بودن با خونوادش لذت نبره؟؟! و اینکه وقتی اینهمه زحمت کشید و موفق شد امید و شادی رو به خونوادش برگردونه،حالا با مرگ خودش دوباره همشونو نابود کرد که!!! حالا اونا با مرگ آلنی که به زندگی همشون هدف و معنی و رنگ های تازه ای بخشید چجوری باید کنار بیان؟!

فکر میکنم کتاب پیام روشنی مبنی بر وجود امید به زندگی در دل نا امیدی ها داشت اما جذابیت چندانی نداشت . پایان کتاب با پیام کتاب کاملاً در تناقض بود و برای من قابل توجیه نبود

خطر اسپویل!
.
.
به نظر من در پایان هیچ صحبتی از خودکشی آلن زده نمیشه، بلکه دستانش رها میشه و این می‌تونه نمادی از غیرقابل پیش‌بینی بودن زندگی باشه که نشان می‌ده در عین حال که ما در هر لحظه از زندگی ممکنه در معرض خطر مرگ باشیم، اما بهترین و درست‌ترین کار اینه که تا آخرین لحظه شاد و آرام زندگی کنیم. حتی لحظاتی که در حال پرت‌شدنه، لبخند از لبان آلن محو نمیشه و این تناقض بزرگ و تضادیه که ما در هر لحظه داریم زندگی‌اش می‌کنیم. تضاد زندگی برای مردن و مرگ بیخبر پس از زندگی!

*اسپویل

من یکم پیش این کتاب رو تموم کردم و مثل اکثریت خیلی زیاد از پایانش شوکه شدم
ولی لابه لای فکر کردن به صحنه ها و اتفاقاتی که شبیه بهشون تو زندگی خودم اتفاق افتاده بود
به این فکر کردم که شاید اصلا زیبا بودن زندگی یا زشت بودنش بحث نیست
بحث ماهیت زندگیه که تغییر و جنگیدن در برابر اتفاقاتی هست که میفته
و بحث دقیقا همون امیده !
امید که باعث جنگ در مقابل ناملایمات میشه ! و خب وقتی این انگیزه نباشه ، زندگی مفهومی نداره !
شاید برای آلن مسئله باور به زیبایی زندگی نبوده و چیزی که به زندگیش معنی میداده
جنگ برای اثبات زیبایی زندگی نبوده
و صرفا کمک به آدمها برای این بوده که حالشون بهتر باشه !
همونطوری که یکی از مشتری هارو توصیف میکرد (خانومی که از دید خانم و آقای تواچ هیبتی شبیه به درخت داشت )
و اون رو خلاف چیزی که بود ،زیبا توصیفغ میکرد تا شاید اون امید رو براش بوجود بیاره
از طرفی ، وقتی این جنگ برای اون تموم شد و چیزی برای تغییر دادن وجود نداشت ، زندگی آلن هم به پایان رسید !
از طرفی وقتی به جمله ی ترجمه شده ی نویسنده فکر میکنم : ماموریت آلن به پایان رسید …
نمیتونم آلن رو موجودی ببینم که به خاطر سختی ها و سرکوبهایی که داشته توی زندگیش خودش رو کشته باشه !
و این فکر که پیام کتاب این بوده که ماهیت زندگی جنگ برای تغییر چیزهایی که باور (امید) به زیباتر شدنشون داریم هست ، در من بیشتر قوی میشه !
در کل خوشحالم که خوندمش !
و لابه لای احساسات مشترکی که برام در بیان ساده ی کتاب تداعی میشد تخیل نویسنده خیلی زیاد منو جذب کرد.

اسپویل
کتاب رو دوست داشتم و با پایانش شوکه شدم نمیدونم چرا ولی اولین چیزی که به نظرم رسید این بود که آلن خودش رو رها کرد چون از یک فشار زیاد بابت متفاوت بودنش از بچگی تا اون موقع بلاخره خلاص شد شایدم دقیقا همون جمله ای که نویسنده گفت ماموریتش تموم شده بود آدما وقتی حس کنن ماموریتی پایان یافته یکدفعه دیگه انگار هیچی وجود نداره و همه چیز پوچ میشه….

*اسپویل

در پایان کتاب اشاره شده که (ماموریت آلن به پایان رسیده بود) پس در تمام مدت آلن ماموریتشو انجام میداده ، تولد آلن هم ناخواسته به صورت اتفاق نادر بوده ، در کل داستان چیزی به اسم ترس در وجودش نیست ، تمام این اشارات میرسه به یک موضوع اون یه منجی بوده اشاره ای به زندگی عیسی مسیح (درود خدا بر او) منجی که به دستور خدا ماموریتشو انجام داده ، بصورت اتفاقی نادر بوجود میاد ، در طول زندگی کوتاهش از چیزی نمیترسید ، بدون چشم داشتی همه رو به یک اندازه دوست داشت ، مبلغ بزرگ دوستی و عشق بود ، در پایان ماموریتش تموم شد و زندگی رو رها کرد ، با اینکه میتونست خیلی راحت خودشو نجات بده.
حتی در قسمت پایانی هم تشابه وجود داره ، آلن خودشو رها کرد ولی اشاره ای به مرگ نشده ، مرگ عیسی مسیح نیز مشخص نیست این پیامبر بزرگ فقط زندگی رو رها کرده.

——————– اسپویل ——————–

به نظر من آلن غمگین ترین فرد خانواده بود و بیشر از همه می خواست که خودکشی کنه ! ولی قبل از رفتنش می خواست که یه چیزی از خودش به جا بزاره ! آدمای غمگینی که ماسک آدمای شاد رو به صورتشون میزنن .

سلام
در رابطه با باورتون از ابتدایی بودن سطح داستان خب سبک کتاب فانتزی سیاه و کمدی بودش که به نظر من از اون لحاظ به هیچ وجه ابتدایی نبود و اینکه جمله بایانی کتاب هزار تا حرف تو خودش داشت برای اینکه یه بایان متفاوت باشه بهش نمیشه نگاه کرد چون اینکه بگیم الن با خوبی و خوشی زندگی کرد کل کتابو تغیر میده با اینکه بخوایم بگیم بندی که النو میکشید بالا باره شد یا اینکه بگیم الن خودشو رها کرد
برعکس شما معتقدم که کتاب کاملا ارزش خوندنو داره و کتاب چالشی ای هم هست درسته لحن خیلی روان و خوبی داره اما لحن ساده همیشه به معنای محتوای ساده نیست و برعکس لحن سنگینم همیشه نشونه خوب بودن یه کتاب نیست مثل کتاب کوری مثلا که اکثرا هم باهاش اشناییم

🔴🔵اگه هنوز کتابو تموم نکردید این کامنتو نخونید🔵🔴
.
.
.
.
.
.
.
.
ترجمه ی خوبی داره
اما پایان بندیش خیلی ابتدایی بود،ینی اگه نویسنده نمیخواست آخرش بگه آلن به خوبی و خوشی به زندگی با خانوادش ادامه داد گفت خودشو کشت خب این خیلی قابل پیشبینیه،بعدشم خودکشی آلن چه فایده ای داشت؟چه دلیلی داشت؟از کدوم مشکل آلن وام گرفته بود؟هیچ دلیلی نداشت و نویسنده فقط جهت متفاوت بودن پایان بندیش _که چندان هم متفاوت نبود_ اینجوری داستان رو بست.اواسط داستان هم به شکل کاملا کلیشه ای همه کس و همه چی غمگین بود و هیچ تفاوتی با تصور “خواننده “از دنیای غمگین نداشت و این خیلی ابتداییش کرده بود،اونقدر هاهم که گفتن پایانش شوکه کننده نبود
اگه پایان داستانو میدونید ولی هنوز داستانو کامل نخوندید اصلا کتابو نخونید و نخریدش چون کل کتاب تو پایانشه و ماهیت داستان چندان پربار نیست.
اگه فقط یه کتاب روانخوان میخواید و حوصله کتاب سنگین و چالشی ندارید این براتون خوبه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.