کتاب ملت عشق

کتاب رمان

کتاب ملت عشق در ترکیه بیش از ۵۰۰ بار به چاپ رسیده و توانسته است عنوان پرفروش‌ترین کتاب تاریخ ترکیه را به دست آورد. این کتاب در ایران هم با استقبال بسیار خوبی مواجه شده و تا به حال بیشتر از ۵۰ بار تجدید چاپ شده و توانسته است طرفداران زیادی پیدا کند. البته واکنش‌ها نسبت به این رمان بسیار متفاوت است. برخی ملت عشق را بهترین رمانی می‌دانند که تا به حال خوانده‌اند و برخی آن را صرفا یک کتاب معمولی و یا حتی سطح پایین می‌دانند. در ادامه به معرفی و خلاصه کتاب ملت عشق می‌پردازیم.

به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق.
خود به تنهایی دنیایی است عشق.
یا درست در میانش هستی، در آتشش
یا بیرونش هستی، در حسرتش…

الیف شافاک در سال ۱۹۷۱ در استراسبورگ فرانسه به دنیا آمد. دوران کودکی و جوانی‌اش در آنکارا، مادرید، عمان، کلن، استانبول، بوستون، میشیگان و آریزونا گذشت. فارغ‌التحصیل رشته روابط بین‌الملل از دانشگاه فنی خاورمیانه (آنکارا) است. دوره کارشناسی ارشد را نیز در همان دانشگاه در رشته مطالعات زنان و دوره دکتری را در رشته علوم سیاسی به پایان رساند.

پشت جلد کتاب ملت عشق قسمتی از متن کتاب آمده است:

مولانا خودش را «خاموش» می‌نامید؛ یعنی ساکت. هیچ به این موضوع اندیشیده‌ای که شاعری، آن هم شاعری که آوازه‌اش عالمگیر شده، انسانی که کار و بارش، هستی‌اش، چیستی‌اش، حتی هوایی که تنفس می‌کند چیزی نیست جز کلمه‌ها و امضایش را پای بیش از پنجاه هزار بیت پرمعنا گذاشته چطور می‌شود که خودش را «خاموش» بنامد؟

[ مطلب مرتبط: معرفی رمان‌های عاشقانه ]

ملت عشق

خلاصه داستان کتاب ملت عشق

این کتاب دو داستان را شامل می‌شود که به زیبایی در کنار هم و در یک کتاب گنجانده شده است. دو رمان که موازی هم جلو می‌رود. و به گونه‌ای به همدیگر ارتباط دارند. یکی از این داستان‌ها در سال ۲۰۰۸ در امریکا و دیگری در قرن هفتم در قونیه اتفاق می‌افتد.

داستان اول کتاب مربوط به اللا روبینشتاین است که در بوستونِ آمریکا زندگی می‌کند. اللا یک همسر و مادر است که همه زندگی خود را صرف خانواده و رابطه زناشویی کرده است. با اینکه همسر اللا – دیوید – دندانپزشک مشهوری بود و معیشت آن‌ها در یک سطح ایده‌آل قرار داشت اما عشق و صمیمتی در میان آن‌ها نبود. اللا این موضوع را پذیرفته بود و همه اولویت‌های خود را تغییر داده بود و فقط به فکر بچه‌هایش بود. اما با این حال رابطه اللا با خانواده‌اش هم چندان خوب نبود و رابطه زناشویی‌اش در خطر بود. طبق تشبیه کتاب، اللا شبیه یک برکه بود، یک برکه راکد. در اینجا اولین جملات کتاب می‌تواند جالب توجه باشد.

سنگی را اگر به رودخانه‌ای بیندازی، چندان تاثیری ندارد. سطح آب اندکی می‌شکافد و کمی موج بر می‌دارد. صدای نامحسوس «تاپ» می‌آید، اما همین صدا هم در هیاهوی آب و موج هایش گم می‌شود. همین و بس.
اما اگر همان سنگ را به برکه‌ای بیندازی… تاثیرش بسیار ماندگارتر و عمیق‌تر است. همان سنگ، همان سنگ کوچک، آب‌های راکد را به تلاطم در می‌آورد. در جایی که سنگ به سطح آب خورده ابتدا حلقه‌ای پدیدار می‌شود؛ حلقه جوانه می‌دهد، جوانه شکوفه می‌دهد، باز می‌شود و باز می‌شود، لایه به لایه. سنگی کوچک در چشم به هم زدنی چه‌ها که نمی‌کند. در تمام سطح آب پخش می‌شود و در لحظه‌ای می‌بینی که همه جا را فرا گرفته. دایره‌ها دایره‌ها را می‌زایند تا زمانی که آخرین دایره به ساحل بخورد و محو شود.
رودخانه به بی‌نظمی و جوش و خروش آب عادت دارد. دنبال بهانه‌ای برای خروشیدن می‌گردد، سریع زندگی می‌کند، زود به خروش می‌آید. سنگی را که انداخته‌ای به درونش می‌کشد؛ از آنِ خودش می‌کند، هضمش می‌کند و بعد هم به آسانی فراموشش می‌کند. هر چه باشد بی‌نظمی جزء طبیعتش است؛ حالا یک سنگ بیش‌تر یا یکی کم‌تر. (کتاب ملت عشق – صفحه ۷)

در این میان اللا بنا به دلایل مختلف کاری تحت عنوان یک ویراستار پیدا می‌کند. او می‌بایست رمانی را که به او داده شده بخواند و در مورد آن گزارشی تهیه کند. رمانی که زندگی او را برای همیشه تغییر خواهد داد. رمانی که به اللا می‌دهند، رمان ملت عشق است. در ابتدای رمانی که به اللا داده شده است شعری از دفتر دوم مثنوی معنوی آمده است که تاثیر عمیقی دارد:

ما زبان را ننگریم و قال را
ما درون را بنگریم و حال را

موسیا آدابدانان دیگرند
سوخته جان و روانان دیگرند

ملت عشق از همه دین‌ها جداست
عاشقان را ملت و مذهب خداست

داستان دوم رمان، ماجرای همین رمانی است که به اللا داده می‌شود، یعنی داستان کتاب ملت عشق. ملت عشق در واقع رمانی در مورد عشق مولانا و شمس تبریزی است که در قرن هفتم اتفاق می‌افتد. رمان ملت عشق در ۴ بخش نوشته شده است:

  1. خاک – پدیده‌های عمیق، آرام و جامد زندگی
  2. آب – پدیده‌های سیال و جاری و متغییر زندگی
  3. باد – پدیده‌های ترک‌کننده و کوچنده زندگی
  4. آتش – پدیده‌های سوزاننده، ویران‌کننده و نابودکننده زندگی

همان‌طور که احتمالا می‌دانید، داستانی که در قرن هفتم روایت می‌شود داستان وارد شدن شمس تبریزی به زندگی مولانا است. کسی که زندگی مولانا را به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد و دنیای جدیدی پیش روی او باز می‌کند. اولین دیدار شمس تبریزی و مولانا نیز بسیار معروف است و در آن شمس سوالی عجیب از مولانا می‌پرسد. سوالی که در متن کتاب چنین نوشته شده است:

به نظر تو کدام یک از این دو نفر والاتر است: حضرت محمد یا بایزید بسطامی؟

داستان کتاب به همین شکل بین زندگی اللا و اتفاقات قرن هفتم در جریان است. در این بین اللا تحت تاثیر ملت عشق قرار می‌گیرد و تصمیم می‌گیرد با نویسنده رمان ملت عشق یعنی عزیز ز. زاهارا از طریق ایمیل ارتباط برقرار کند و…

در قسمت دیگری از متن پشت جلد کتاب آمده است:

اغلب مفسران مثنوی بر این نکته تاکید می‌کنند که این اثرِ جاودان با حرف «ب» شروع شده است. نخستین کلمه‌اش «بشنو!» است. یعنی می‌گویی تصادفی است شاعری که تخلصش «خاموش» بوده ارزشمندترین اثرش را با «بشنو» شروع می‌کند؟ راستی، خاموشی را می‌شود شنید؟

[ لینک مرتبط: کتاب بعد از عشق اثر الیف شافاک ]

داستان کتاب ملت عشق

درباره کتاب ملت عشق

به نظر من ملت عشق واقعا یک کتاب فوق‌العاده عالی و لذت‌بخش است که می‌توان کمبودهای آن را نادیده گرفت و بی‌نهایت از خواندن آن لذت برد. هنگام مطالعه ملت عشق احساس خوبی داشتم و به همه دوستان پیشنهاد می‌کنم این کتاب را مطالعه کنند و لذت ببرند. این کتاب جزء کتاب‌های پیشنهادی کافه‌بوک برای مطالعه قرار دارد.

آنچه در مورد رمان ملت عشق بسیار چشم‌گیر و جذاب است نحوه تغییر زاویه دید می‌باشد. در کتاب از زاویه دید اول شخص و سوم شخص استفاده شده و همین باعث جذابیت دو چندان مطالب شده است. کتاب مدام از زاویه دید افراد مختلف روایت می شود و حدود ۱۸ نفر، اتفاقات را روایت می‌دهند. برخی از افرادی که این رمان را روایت می‌کنند عبارتند از: اللا – شمس – شاگرد – مولوی – حسن گدا – گل کویر – سلیمان مست – متعصب – کیمیا و…

این رمان در مورد عشق است، عشقی واقعی، عمیق و خالص که در کمتر کتابی با آن روبه‌رو خواهید شد.

هنگامی که داستان شمس تبریزی در رمان ملت عشق را می‌خوانید شیفته آن می‌شوید. احساس خوبی به شما دست می‌دهد و دلتان نمی‌خواهد کتاب را کنار بذارید. به معنای واقعی کلمه جذب این داستان خوب می‌شوید اما وقتی در اوج لذت بردن از داستان قرن هفتم هستید، نویسنده دوباره به ماجرای اللا در امریکا برمی‌گردد و این ممکن است مقداری لذت خواندن کتاب را کم کند و شاید حتی باعث عصبانیت شما شود. دست‌کم باعث شد که من احساس خوبی نداشته باشم، ماجراهای شمس بسیار خواندنی و لذت‌بخش است و علاقه داشتم که فقط آن را مطالعه کنم اما کتاب که در فصل‌های کوتاه کوتاه نوشته شده است این لذت را از شما می‌گیرد.


شخصا وقتی ملت عشق را می‌خواندم دوست داشتم قسمت‌هایی که مولانا داستان را روایت می‌کند بیشتر باشد اما چنین نبود و فقط در بعضی مواقع داستان از دید مولانا نقل میشد.

نباید از این نکته هم غافل شد که رمان ملت عشق صرفا یک رمان خوب است که قسمتی از آن از زندگی مولانا و شمس گرفته شده است. همه اتفاقات و جریانات این کتاب براساس مستندات تاریخی نیست و اگر شما از زندگی مولانا و برخورد او با شمس تبریزی آگاه باشید می‌توانید به‌راحتی به این موضوع پی ببرید. بنابراین به این کتاب صرفا به عنوان یک رمان نگاه کنید و انتظاری فراتر از آن نداشته باشید.

می‌توان گفت همه خوب‌بودن و تاثیرگذار بودن کتاب نیز مربوط به همین داستان قرن هفتم یعنی داستان عشق میان شمس تبریزی و مولانا است. اگر داستان اللا به شکل مجزا در یک کتاب آمده بود هرگز نمی‌توانست موفقیتی در حد این کتاب کسب کند. پیشنهاد می‌کنم مطالعه کتاب ملت عشق را به هیچ‌وجه از دست ندهید و حتی اگر مایل هستید کسی را به کتاب و کتاب‌خواندن علاقه‌مند کنید، رمان ملت عشق را به او هدیه دهید.

از کتاب ملت عشق ترجمه‌های متعددی در بازار وجود دارد اما این کتاب با ترجمه ارسلان فصیحی از نشر ققنوس معروف شده است که ترجمه خوب، روان و بی‌نقصی می‌باشد.

نکته نهایی در مورد کتاب ملت عشق قواعد خواندنی شمس تبریزی است که در کتاب آمده است. این قاعده‌ها با نام چهل قاعده عشق و یا چهل قاعده شمس تبریزی نیز شناخته می‌شود. این چهل قاعده را می‌توانید از طریق لینک زیر در سایت کافه‌بوک بخوانید:

» چهل قاعده شمس

معرفی کتاب ملت عشق

[ لینک مرتبط: رمان سمفونی مردگان – نشر ققنوس ]

جملاتی از متن کتاب ملت عشق

تمام زندگی اللای بیچاره خلاصه شده بود در راحتی شوهر و بچه‌هایش. نه علمش را داشت و نه تجربه‌اش را تا به تنهایی سرنوشتش را تغییر دهد. هیچ‌گاه نمی‌توانست خطر کند. همیشه محتاط بود. حتی برای عوض کردنِ مارک قهوه‌ای که می‌خورد بایست مدت‌های طولانی فکر می‌کرد. از بس خجالتی و سربزیر و ترسو بود؛ شاید بشود گفت آخر بی‌عرضگی بود.  (کتاب ملت عشق – صفحه ۱۱)

کلماتی که برای توصیف پروردگار به کار می‌بریم، همچون آینه‌ای است که خود را در آن می‌بینیم. هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا اگر موجودی ترسناک و شرم‌آور به ذهنت بیاید، به این معناست که تو نیز بیش‌تر مواقع در ترس و شرم به سر می‌بری. اما اگر هنگامی که نام خدا را می‌شنوی ابتدا عشق و لطف و مهربانی به یادت بیاید، به این معناست که این صفات در وجود تو نیز فراوان است. (کتاب ملت عشق – صفحه ۵۴)

پیمودن راه حـق کار دل است، نه کار عـقل. راهنمایت همیشه  دلـت باشد، نه سری که بالای شانه‌هایت است. از کسانی  باش که به نـفـس خـود آگاهـند، نه از کسـانی که نــفــس خـــود را نـادیــده مـی‌گیـرند. (کتاب ملت عشق – صفحه ۶۹)

تقریبا همه برنامه‌های آشپزی تلویزیون را تماشا می‌کرد، اما هیچ‌کدام به نظرش واقعی نمی‌رسیدند. این‌که در این برنامه‌ها غذا پختن را با «ابداع»، «خلاقیت»، حتی «دیوانگی» یکی می‌دانستند به نظرش عجیب می‌رسید. آشپزخانه آزمایشگاه که نیست! بگذار دانشمندان آزمایش بکنند، هنرمندها عجیب و غریب باشند! آشپزی اما چیز دیگری است. برای این‌که آشپز خوبی باشی، نه آزمایش لازم است نه دیوانه بودن! (کتاب ملت عشق – صفحه ۱۰۱)

شمس با همان لحن آرام و باوقار ادامه داد: «شاگر موقرمز، می‌گویی می‌خواهی به دریای تصوف قدم بگذاری، اما حاضر نیستی بهایش را بپردازی. این‌طوری نمی‌شود! برای یکی پول و ثروت تله اصلی است، برای یکی دیگر شهرت و مقام، برای دیگری تن و شهوت! انسان در وهله اول باید از شرّ چیزی خلاص شود که در این دنیا بیش‌ترین اهمیت را برایش دارد. این شرط اول قدم گذاشتن در این راه است. (کتاب ملت عشق – صفحه ۱۳۹)

زندگی عذابی تمام‌نشدنی است. انگار همیشه بین زندگی و مرگ گیر کرده‌ام، همیشه در برزخم. (کتاب ملت عشق – صفحه ۱۵۷)

هر انسانی به کتابی مبین می‌ماند در جوهره‌اش؛ منتظر خوانده شدن. هر کدام از ما در اصل کتابی هستیم که راه می‌رود و نفس می‌کشد. کافی است جوهره‌مان را بشناسیم. فاحشه باشی یا باکره؛ افتاده باشی یا عاصی، فرقی نمی‌کند؛ آرزوی یافتن خدا در قلب همه ما، در اعماق وجودمان پنهان است. از لحظه‌ای که به دنیا می‌آییم، گوهر عشق را درونمان حمل می‌کنیم. (کتاب ملت عشق – صفحه ۱۷۲)

عشق خدا به دریا می‌ماند. هر انسانی به قدر ذاتش از آن آب برمی‌دارد. این‌که هر کسی چقدر آب برمی‌دارد به گنجایش ظرقش بستگی دارد. یکی ظرفش خمره است، یکی دلو، یکی کوزه، دیگری پیاله. (کتاب ملت عشق – صفحه ۲۳۸)

انسان هرگاه نقص‌ها و عیب‌ها و هوس‌ها و اشتیاق‌های نفسش را شناخت و قصد کرد اصلاحش کند، آن زمان به سفری درونی می‌رود. از آن به بعد چشمانش نه رو به بیرون، بلکه رو به درون می‌چرخد. به این ترتیب گام‌به‌گام به منزل بعدی نزدیک می‌شود. این منزل، از منظری، درست برخلاف منزل پیشین است. در این‌جا فرد به جای آن‌که مدام دیگران را مقصر بداند، همیشه تقصیر را در وجود خودش می‌یابد. در هر واقعه‌ای خودش را می‌کاود و مقصر می‌داند. این پله، پله «عالمِ زیبا و منِ زشت» است. (کتاب ملت عشق – صفحه ۲۵۲)

کائنات وجودی واحد است. همه‌چیز و همه‌کس با نخی نامرئی به هم بسته‌اند. مبادا آه کسی را برآوری؛ مبادا دیگری را، به خصوص اگر از تو ضعیف‌تر باشد، بیازاری. فراموش نکن اندوه آدمی تنها در آن سوی دنیا ممکن است همه انسان‌ها را اندوهگین کند. و شادمانی یک نفر ممکن است همه را شادمان کند. (کتاب ملت عشق – صفحه ۳۱۰)

مرزهای عقل و منطق ممکن است کاملا قاطع باشد. ما در عشق همه مرزها و جدایی‌ها محو می‌شوند. (کتاب ملت عشق – صفحه ۳۳۷)

دنیا چاه پریشانی است در نبودِ شمس. (کتاب ملت عشق – صفحه ۴۲۹)

تسلیم شدن در برابر حق نه ضعف است نه انفعال. برعکس، چنین تسلیم شدنی قوی شدن است به حد اعلی. انسان تسلیم شده سرگردانی در میان موج‌ها و گرداب‌ها را رها می‌کند و در سرزمینی امن زندگی می‌کند. (کتاب ملت عشق – صفحه ۴۳۵)

اگر یکی را که دوستش داری از دست بدهی، بخشی از وجودت همراه با او از دست می‌رود. مانند خانه‌ای متروکه اسیر تنهایی‌ای تلخ می‌شود؛ ناقص می‌مانی. خلا محبوبِ از دست رفته را همچون رازی در درونت حفظ می‌کنی. چنان زخمی است که با گذشت زمان، هر قدر هم طولانی، باز تسکین نمی‌یابد. چنان زخمی است که حتی زمانی که خوب شود، باز خون‌چکان است. گمان می‌کنی دیگر هیچ‌گاه نخواهی خندید، سبک نخواهی شد. زندگی‌ات به کورمال‌کورمال رفتن در تاریکی شبیه می‌شود؛ بی‌آن‌که پیش رویت را ببینی، بی‌آن‌که جهت را بدانی، فقط زمان حال را نجات می‌دهی… شمع دلت خاموش شده، در شب ظلمات مانده‌ای. (کتاب ملت عشق – صفحه ۴۹۶)

عمری که بی عشق بگذرد، بیهوده گذشته است. نپرس که آیا باید در عشق الهی باشم یا عشق مجازی، عشق زمینی یا عشق آسمانی، یا عشق جسمانی؟ از تفاوت‌ها تفاوت می‌زاید. حال آنکه به هیچ متمم و صفتی نیاز ندارد عشق. خود به تنهایی دنیایی است عشق. یا درست در میانش هستی، در آتشش، یا بیرونش هستی، در حسرتش. (کتاب ملت عشق – صفحه ۵۰۸)

[ لینک: پیشنهاد کتاب برای مطالعه ]

ملت عشق اثر الیف شافاک

مشخصات کتاب

  • کتاب ملت عشق
  • نویسنده: الیف شافاک
  • مترجم: ارسلان فصیحی
  • انتشارات: ققنوس
  • تعداد صفحات: ۵۱۱
  • قیمت چاپ نوزدهم: ۳۳۰۰۰ تومان

👤 نویسنده مطلب: سروش فتحی

نظر شما در مورد رمان ملت عشق چیست؟ آیا این کتاب خوب را خوانده‌اید؟ لطفا اگر این کتاب را خوانده‌اید، حتما نظرات ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید.


فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

نقد و بررسی کتاب

قلم نویسنده

7

ترجمه

7

تاثیرگذاری و جذابیت کتاب

9

مشخصات ظاهری و قیمت

8

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 2204
دوست نداشتم: 303
میانگین امتیازات: 7.27

نشانک

354 دیدگاه در “کتاب ملت عشق

این کتاب مانند سایر کتابهای دیگر سمت وسوی عشق را وحد ومرز عشق وهوس را اجمالا تبیین کرده است که درتحلیل خانم کیانی بیان شده است ولی :
این شرح بی نهایت کز حسن یار گفتم حرفی ست از هزاران کاندر عبارت امد

کتاب ملت عشق روایت عشقی است که در ابتدا همراهی همه جانبه خواننده را با خود دارد،در جاهای جذبه عشق آنقدر پاک و زلال است که خواننده باپذیرش کامل با همه قهرمانان داستان هم پا میشود.از شمس که درعالم فقط عشق را هرلحظه و مدام تجربه میکند تا اللا که در آستانه ۴۰سالگی هنوز باکره عشق است.اما از اواسط داستان همه چیز تغییر میکند و هرچه رو به انتهانزدیک میشود همراهی خواننده رو به افول میرود و قصه رنگ داستان های معمولی به خود میگیرد.مخصوصا آن جا که داستان عشق پاک کیمیا و پرهیز شمس قربانی میگیرد؛کسی در گوشه ی ذهنت ایستاده و مدام گوشزد میکند که اوضاع آنطور هم که نویسنده میگوید نیست،یواشکی در گوشت میگوید نشنیده بگیر اما گویا کیمیا باضرب وشتم شمس کشته شده نه از عطش فراق او!یا آنجا که اللادر جهت متقابل نمایی شمس و عزیز، نقش ضعیف و مشمئز کننده مولانارا بازی کرده و خانواده اش را ترک میکند ریزش شدید همراهی خواننده را پیدا میکند.نقطه مثبت کتاب انجاست که نویسنده ذهن خواننده را درگیر شناخت شمس و مولانا میکند و او را به شناخت آثار مولانا ترغیب.اما گاهی نیازی به این همه خیال پردازی ،پری نمایی و بری نمایی از قهرمان داستان دیده نمی شود حال آنکه احتمال می رود خواننده با برداشت های آزاد دیگری از زندگی شمس روبه رو شود که او را با نوعی ذوق زدگی و تشویش افکار درگیر کند.گاهی اوقات این یک جانبه تصمیم گیری کردن نویسنده که شعور و هدف خواننده را به تصوفی سطحی راهنمایی میکند حال آنکه این خود محل نزاع علما و فلاسفه در طول قرن هاست نوعی املا کردن خط مشی در کار محسوب میشود.نویسنده با خیزشی ملایم و غیر حرفه ای به قضاوت کردن مسلک شمس میپردازد در صورتی که آنچه نتیجه هم نشینی ها دل دادگی ها و قیل و قال های شمس و مولاناست زایش موج عظیمی از اشعار و تجربیات عاشقانه است که هر انسانی با هر گونه تفکر و ایده (و حتی بدون کوچکترین شناخت از عرفان و تصوف و اختلاف نظرات چند صد ساله مرسوم،)وقتی با آن روبه رو میشود با تمام وجود عشق را حس میکند آن جا که مولانا میگوید؛ بروید ای حریفان بکشید یار مارا به من آورید آخر صنم گریز پارا شورشی در خواننده ایجاد میکند عاشقش میکند مجذوبش میکند،یاغی و سرکش میشود به رستاخیز دعوتش میکند آنقدر اورا به وجد می آورد که عاشق برای رسیدن به معشوق انقلاب میکند.یا آن جا که میگوید آن سو مرو این سو بیا ای گلبن خندان من ای عقل عقل عقل من ای جان جان جان من خواننده بدون آنکه ذره ای از تصوف و عرفان بداند درون وجودش قلندری میبیند تمام قد که نظاره گر رقص سماع اوست.کتاب ملت عشق برای کسانی که اهل مطالعه اند یک توصیه خوب محسوب میشود.با این توضیح گه این کتاب عجیب یادآور حکایت فیل در تاریکی مولاناست و نویسنده آن مارا به یاد این بیت از شعر می اندازد که ….. دیدنش با چشم چون ممکن نبود اندر آن تاریکی اش کف می بسود

سلام …با وجود همه انتقاد هایی که نسبت به این کتاب وجود داره،من خیلی دوسش دارم و یک سومش رو تا الان خوندم موقع خوندن شما رو به فکر وا میداره و واقعا برمیگردی به درون خودت…خیلی جالبه هر کسِی با درک خودش برداشت های گوناگونی از این کتاب داره و مثل متن کتاب که گفته از درون هر انسان راهی بسوی خدا هست…

من میخوام برای اولین بار کتاب غیر درسی بخونم ۱۷سالمه با چی شروع کنم بگید۷ ۸ تا کتاب بگید

فقط میتونم بگم همین الان شروع کنید به خوندنش

خیلی خیلی کتاب عالی است من هم این کتاب رو دارم وبیشتر قسمت گل کویر را دوست دارم

سلام این کتاب به قدری برایم جذاب بود که کمتر از دو روز تمامش کردم

عاااالی بود این کتاب ممنونم از مترجم این کتاب
چون واقعا با روح و روانت بازی میکنه♥️

من هر جا دنبال این کتاب گشتم پیدا نکردم … کسی نمیدونه از کجا میتونم پیداش کنم ؟

ملت عشق، گر چه کشش خوبی دارد و خواننده را تا پایان همراه می کند و این کشش، مربوط به خط روایی داستان است و شخصیت عصیانگر شمس نیز از بر جذابیت های کتاب می افزاید، ولی واقعا نمی توان نام رمان را بر این کتاب گذاشت؛ زیرا رمان بیش از آنکه بر روایت متکی باشد، بر نزدیک شدن به جوهره ، فکر و احساس شخصیت های رمان متکی است؛ حال آنکه این داستان تنها اندک تلاشهایی نافرجام در شناخت زوایای روحی شخصیت هایش دارد. در روایتی که مربوط به اللای معاصر است، داستان بسیار اسیر کلیشه های عشقی سطح پایین میشود. عشقی که بی حضور فرزندان، می توانست نشانه ای از شهامت اللا در پشت پا زدن به یک زندگی مرفه کسالت بار و تلاشی شجاعانه برای خوشبختی باشد، در حضور فرزندان(بویژه دوقلو ها و باز هم بیشتر قل دختری که در استانه بلوغ و در معرض آسیب است) تنها نشانگر یک بی تعهدی است که نمی تواند هیچ نسبتی با عشق داشته باشد و از آنجا که نویسنده نمی تواند این دوگانگی را حل کند، تلاش می کند با حداقل مانور بر این فرزندان، از اللا شخصیتی مقبول ایجاد کند.
چگونه عشقی است که باعث رشد ادمی است، ولی سبب میشود کسانی را که نیازمند تو هستند، در برابرشان مسوول هستی و باید از وجودت و توجهت و عشقت(اگر عشقی باشد) سیرابشان کنی! رها کردن مردی که چیزی جز نوشته های یک کاغذ، عادت، رسوم اجتماعی ، حس مالکیت و … شما را هنوز بشکل همسر در کنار هم نگاه داشته، چه زیبا و سبب رشد است. رابطه ای که با تمام شدنش چیزی از دست نمی رود، جز انکه رهایی پیدا می کنی و رشید و بالغ می شوی. ولی کودکان تو داستانی دیگر دارند.
و اما شمس:
چگونه درویشی است که ادمها را از پشت درها می بیند و افکارشان را می خواند و متوجه انسانهای دردمند است و عشق وجودش را خرج رشد انان می کند یا خرج کمی احساس بهتر برایشان. احساس انسان بودن و احساس اهمیت داشتن! و انگاه هیچ درکی از مفهوم زناشویی، و درکی از غم خواستنی نبودن و به بیرون ار دایره توجه پرت شدن دختری پانزده ساله را ندارد! فراهم کردن زمینه شناخت برای دختری معصوم که بفهمد از دریچه دردهایش و نیازهایش شمس را دوست دارد، داستانی است و خرد کردن او و له کردن عواطفش تا جایی که از درد، تب کند و دق کند و بمیرد، داستانی دیگر. اگر نام شمس بر این شخص نبود، آیا نمی شد او را حیوان نامید؟ چه رشدی برای کیمیا سبب شد، جز مرگ؟! اگر داش آکل در داستان صادق هدایت، از عشق مرجان می میرد و دم بر نمی آورد، تنها از خود می کاهد و آرزوی خود. برای اصالتی که لوطی گری اش می خواند. نه چون شمس که از وجودو هستی کیمیا خرج می کند! نکند شمس هم چون آگوستین قدیس، فکر می کرد رابطه زناشویی، او را از حقیقت دور می کند؟و اگر می پنداشت زناشویی نه همسوی عشق که در تضاد با آن قرار میگیرد، چرا کیمیا را به همسری گرفت! ذکر کرامات شمس نیز کوچکترین کمکی نکرده و تنها هیجانی مصنوعی به داستان میدهد. نویسنده داستان، نه مایه های آن را دارد که بزرگی شمس و مولوی را با انداختن دوربینی به ژرفای وجودشان بشناسد و بشناساند، نه توانسته تردید ها و ضعف های انسانی شان را که بزرگی از همان جوانه میزند را نشان دهد. راوی های متعدد داستان تنها در صورتی موجه بود که می توانست ما را با شخصیت های داستان همراه سازد، تا جایی که بتوان با شخصیت های منفی داستان!؟ نیز همذات پنداری کرد.نه آنکه همانی را انتقال دهد که تک راوی(دانای کل) نیز می توانست بگوید.

سلام.این کتاب رو نخونید چون نگارنده در نقل حال و احوالات شمس و مولانا به خواننده خوب امانتداری نکرده یا شاید …
کتابهای زیادی هست در این زمینه میتونید تو اینترنت سرچ کنید.کتاب پله پله تا ملاقات خدا بهتره و کتابهای مشابه.همچنان کتاب کیمیا خاتون رو هم بخونید تا با بعد دیگری از شخصیت شمس آشنا بشید!!!زنی که زندگیش یکسال بیشتر با شمس دوام نیاورد و طی مشاجره شدیدی توسط شمس به قتل رسید.کلا احساسی نباشید..کتاب خوندن خیلی خوبه.امایه موضوع رو از چند نویسنده مختلف بخونید و خودتون نتیجه گیری کنید.موفق باشید

فوق العاده عالی بود و اگه با دید عرفانی نگاه و خونده بشه کلی مسیر زندگی رو تغییر میده و اثرات بسیار مفیدی رو انسان داره

این رمان بنظرم از بهترین رمان های دنیاست کتابی که انسان رو در خط خط خودش حل میکنه و نمی زاره آدم لحظه ای دل از داستان بکنه ودرگیر داستان خودش بشه
امیدوارم همگی اون رو بخونید و لذت ببرید

سلام این کتاب یکی از تامل بر انگیز و جذابترین اثر خواندنی از نویسنده بین المللی بود که من بیش از دوبار خواندم .
از نظر من جذابیت در این رمان بیشتر در پایه عشق و شور مولانا به شمس بود و داستان در قرن هفت جذب کننده تر بود . اما لا این حال میتوان سرنوشت اللا را هم مانند مولانا اما اینبار در قرن ۲۱ و در آمریکا دانست . اینکه هنوز هم هستند کسانی که میتوانند مرید شمس بزرگ شوند و همواره عشق بین مولانا و شمس درونشان را هویدا سازند

سلام .این کتاب امروز تموم کردم اولین کتابی ک از هر صفحه ش لذت بردم . دوس نداشتم ب اخرش برسم .ب دل میشینه .بخونید .ترجمه ی روان و زیبایی کتاب دوچندان کرد ..ممنون اقای فصیحی.

کتابی است که با روح حرف میزند با خواندنش حس آرامش درونی و معنوی دست میدهد. تاثیر خیلی مثبت تو زندگیم داشت ،بهتون پیشنهاد میکنم بخونید به حرف کسایی که انتقاد میکنن توجه نکنید دیدتتون نسبت به خدا و دین و هرچی که تا حالا به زبان ساده به خوردمون دادن فرق میکنه و به ضررشونه اگه عمیقا تفکر کنید مولانا باشید!

کتاب فوق العاده ای بود…
این کتاب هدیه روز تولدم بود از طرف مادرم
و بهترین کتابی بود که مطالعه کردم
و حتی بهترین کادوی تولدم♥️

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.