این رمان صرفا به موضوع نژادپرستی و محاکمه تام رابینسون نمی پردازه بلکه به نوعی زندگی نامه اسکاوت فینچ و برادرش هست که از قول یک کودک (اسکاوت) روایت شده. نکته مثبت صمیمیتی هست که در بیان راوی وجود داره و مخاطب رو به دوران کودکی خودش می باشه و احساسات و عواطف اون دوران رو به نحو نوستالژی گونه ای زنده میکنه.
یک نکته جالب اینه که رمان با این جمله راوی شروع میشه که برادرم وقتی کوچک بود دستش طی اتفاقی شکست… و خواننده منتظره تا علت این موضوع رو بفهمه، اما راوی انگار این حرف رو فراموش میکنه و وارد موضوعات دیگه میشه و در نهایت در صفحات آخر رمان علت این حادثه رو می فهمیم.