پاراگرافی از کتاب‌های مشهور

هزار و یک کتاب قبل از مرگ

در این نوشته از وب‌سایت معرفی کتاب کافه‌بوک، پاراگرافی از کتاب‌های مشهور دنیا را منتشر می‌کنیم که در گذشته معرفی آن‌ها را نیز در وب‌سایت انجام داده‌ایم؛ به این معنا که اگر خواننده‌ای به دنبال مشخصات دقیق‌تر کتاب بود، می‌تواند معرفی کامل کتاب را در سایت مطالعه کند.

ما امیدواریم با خواندن این جملات و پاراگراف‌ها، کنجکاوی شما را نسبت به کتاب‌ها ترغیب کنیم و در ادامه با قرار دادن لینک معرفی کتاب شما را به مطالعه آن کتاب علاقه‌مند کنیم. این مطلب به صورت مرتب و هفتگی به روز رسانی خواهد شد و هر هفته پاراگرافی از کتاب‌های مشهور به آن اضافه می‌شود. در نظر داشته باشید که مطالب و پاراگراف‌های تازه‌تر در قسمت بالاتر نشان داده خواهد شد.

برخی از نوشته‌های قدیمی‌تر را که رویکردی مشابه دارند، می‌توانید از طریق لینک‌های زیر دنبال کنید:

او بزرگ‌تر و استثنایی‌تر از آن بود که بتوان در جایی مخفی‌اش کرد. انسانی بود که به اطراف خودش نور ساطع می‌کرد، این آدم‌ها را نمی‌توان در جایی پنهان کرد زیرا میله‌های هیچ زندانی نمی‌تواند جلوی ساطع شدن علایم حیات چنین افرادی را بگیرد.

*برشی از کتاب ادبیات علیه استبداد اثر پیتر فین و پترا کووی

لحظاتی هست… که آدم از انسان بودنش خجالت می‌کشد.

*برشی از کتاب پی‌یر و لوسی اثر رومن رولان

عشقِ اول، مسیر زندگی را برای همیشه تثبیت می‌کند. این مسئله‌ای‌ست که در گذر سالیان کشف کرده‌ام. این عشق مافوق عشق‌های بعدی نیست، اما با وجود خود بر همه عشق‌های متعاقب تاثیرگذار خواهد بود. عشق اول حکم یک الگو را دارد، یا نمونه‌ای در مقابل همه موارد دیگر؛ ممکن است همه عشق‌های بعدی را تحت‌الشعاع قرار دهد. از طرف دیگر، این عشق ممکن است باعث شود عشق‌های بعدی ساده‌تر و بهتر باشند. اما عشق اول گاهی داغش را بر قلب باقی می‌گذارد، و در این صورت، از آن پس تنها چیزی که جوینده خواهد یافت بافت زخم‌خورده و داغ‌شده خواهد بود.

*برشی از کتاب فقط یک داستان اثر جولین بارنز

اگر درجا نکشتمش به این علت بود که نه چماق داشتم نه طناب، نه تپانچه دستم بود نه خنجر، اما نگاهی که به او انداختم، اگر قادر به کشتن بود، همه‌ی حرف‌هاش را تلافی می‌کرد. یکی از خطاهای خلقت این است که فقط دست و دندان را سلاح تهاجمی آدم کرده و پا را وسیله‌ای برای فرار یا دفاع. برای اولی، همان چشم کافی است، یک حرکت ناچیز چشم دشمن یا رقیب را درجا خشک می‌کند یا به خاک می‌اندازد، در یک آن انتقام می‌گیرد و در عین حال این امتیاز را دارد که برای اغفال عدالت، همین چشم‌های خیره‌کُش یکباره سرشار از ترحم می‌شود، و بلافاصله برای قربانی اشک می‌ریزد.

*برشی از کتاب دن کاسمورو اثر ماشادو د آسیس

دستگاه جادویی خاموش می‌شود. هیچ‌کس حتی سه کلمه از آنچه آن دستگاه پخش کرده نفهمیده است. ولی مگر نیازی به فهمیدن هست؟ فهمیدن به چه درد می‌خورد؟ کیست که در بند فهمیدن باشد؟ در واقع هیچ‌کس را پروای فهمیدن نیست. شما ممکن است کنجکاوی و علاقه به فهمیدن مطلب کسی از خود نشان بدهید که بخواهد شما را قانع و مجاب کند، لیکن تبلیغات نه دربند مجاب کردن است و نه در پی ثابت کردن چیزی. تبلیغات به صورت مسائل بدیهی و مسلم و غیر قابل بحث عرضه می‌شود. مردم بینوا در کوچه، در کشور تبلیغات، خویشتن را همچون ماهی‌هایی احساس می‌کنند که در تور افتاده باشند. دیگر چیز مهمی در بین نیست که کسی بخواهد بفهمد. توری است در آنجا گسترده و برای ماهیانی که در تور افتاده‌اند وجود تور واقعیتی است و تنها واقعیتی است که به حساب می‌آید.

*برشی از رمان نان و شراب اثر اینیاتسیو سیلونه

گمان می‌کنم که این دو مساله از هم جدایی ناپذیرند و دوری باطل تشکیل می‌دهند. زن به سبب کافی نبودن آموزش از حقوق خود محروم می‌شود ولی همین کافی نبودن آموزشِ زن به علت محروم بودن او از حقوق خویش است. نباید فراموش کرد که شرایط بندگی زنان به قدری سخت و قدیمی است که ما اغلب نمی‌خواهیم شکاف عمیقی را که آنها را از ما جدا می‌کند درک کنیم.

*پاراگرافی از رمان آنا کارنینا اثر تولستوی

مگر مرگ چیست؟ توقف یک سلسله اعمال فیزیولوژیکی! یک چیزِ منفی، یک هیچ! یعنی باید منتظر آن بمانم؟ منتظر یک کالبد ِ پیر که مثل کَنه به زندگی چنگ انداخته، تا کی هوس کند و چنگش را شُل کند؟

*پاراگرافی از رمان کیفر آتش اثر الیاس کانتی

در آن هنگام سی تا چهل آسیاب بادی در آن دشت دیدند و همین که چشم دن کیشوت به آن‌ها افتاد به مهتر خود گفت: بخت بهتر از آن‌چه خواست ماست کارها را روبه‌‌راه می‌کند. تماشا کن سانکو، هم‌اینک در برابر ما سی دیو بی‌قواره قد علم کرده‌اند و من در نظر دارم با همه ایشان نبرد کنم و هر چند تن که باشند همه را به درک بفرستم. با غنیمتی که از آنان به چنگ خواهیم آورد کم‌کم غنی خواهیم شد، چه این خود جنگی بر حق است و پاک کردن جهان از لوث وجود این دودمان کثیف در پیشگاه خداوند تعالی عبادتی عظیم محسوب خواهد شد. سانکوپانزا پرسید: کدام دیو؟ اربابش جواب داد: همان‌ها که تو آن‌جا با بازوان بلندشان می‌بینی، چون در میان ایشان دیوانی هستند که طول بازوانشان تقریبا به دو فرسنگ می‌رسد. سانکو در جواب گفت: احتیاط کنید ارباب، آن‌چه ما از دور می‌بینیم دیوان نیستند بلکه آسیاب‌های بادی هستند و آن‌چه به نظر ما بازو می‌نماید پره‌های آسیا است که چون از وزش باد به حرکت در آید سنگ آسیا را نیز با خود می‌گرداند.

*پاراگرافی از رمان دن کیشوت اثر سروانتس

آرزوی نیل به موفقیت دیگر از وجود ونسان رخت بربسته بود. او نقاشی می‌کرد زیرا مجبور بود نقاشی کند، زیرا این کار او را از عذاب روحی نجات می‌داد، زیرا نقاشی افکار او را متفرق می‌ساخت. او قادر بود بدون همسر، خانه و فرزند زندگی بگذراند، قادر بود بدون عشق، دوستی و سلامتی سر کند، قادر بود بدون سرپناه، آسایش و غذا سر کند، حتی قادر بود بدون خداوند نیز سر کند. اما نمی‌توانست بدون آن‌چه که بزرگ‌تر از خود او بود، آن‌چه تمام زندگی‌اش بود سر کند، و آن قدرت و توانایی خلق کردن بود.

*پاراگرافی از رمان شور زندگی اثر ایروینگ استون

دنیا برای بچه‌دار شدن اصلا آمادگی نداره. من دوست ندارم آزارم به کسی برسد، آن وقت چطور بچه خودم رو اذیت کنم؟ امروز دیگه نمی‌شه بچه‌دار شد. فقط جمعیت دنیا رو زیاد می‌کنی. آمار بالا می‌بره. حالا ساده است، بچه‌دار می‌شی. اما بعد یه روز بچه‌ات می‌آد راست توی چشمت نگاه می‌کنه. چیزی نمی‌گه، فقط نگاهت می‌کنه. همین. اون وقت چه‌کار می‌کنی؟

*پاراگرافی از رمان خداحافظ گاری کوپر اثر رومن گاری

هدف ما از انتشار مطلب پاراگرافی از کتاب‌های مشهور و در ادامه معرفی آن کتاب، علاقه‌مند کردن شما به تحقیق در مورد کتاب و مطالعه آن است. لطفا با به اشتراک گذاشتن نظرات خود در مورد این مطلب، و با بیان انتقادات و پیشنهادات خود، ما را در این مسیر راهنمایی کنید.

[ لینک: کانال تلگرام کافه بوک ]