کافه‌بوک معرفی و پیشنهاد کتاب

معرفی رمان های ایرانی در کافه بوک

کتاب عاشقانه

کتاب عاشقانه اثر فریبا کلهر است و از سوی انتشارات آموت منتشر شده است. فریبا کلهر متولد سال ۱۳۴۰ است. او  فعالیت خود را از دهه شصت در حوزه ادبیات داستانی کودک و نوجوان آغاز کرد و بخاطر تعدد آثارش در این حیطه به بانوی هزار قصه ایران شهرت یافت.

فریبا کلهر از اواخر دهه ۸۰ به طور جدی داستان نویسی بزرگسالان را آغاز کرد و تا کنون از او در این حوزه دو رمان شوهر عزیز من و عاشقانه در انتشارت آموت منتشر شده است.

کتاب عاشقانه

درباره کتاب عاشقانه

کتاب عاشقانه از آن دسته رمان هایی بود که بعد از خواندش فوق العاده عصبانی شدم!!

تحسین شخصیت اصلی داستان است که کتاب با سخنان او و بازگو کردن قضایای زندگی اش برای فرشته مرگ شروع می شود. تحسین قبلا با زنی به اسم مانا ازدواج کرده و از او یک پسر هم دارد. همچنین نامزدی به نام نسترن داشته و در عین حال عاشق شخصی به نام سیمین است که به خاطر خال زیبایی که دارد نام او را خال بانو نهاده.

به نظرم نویسنده اصلا نتوانسته از پس نوشتن داستان از زبان یک مرد بر بیاید چرا که رفتار تحسین بیشتر شبیه دخترهای نوجوان است. در طی خواندن داستان حتی یک لحظه هم احساس نکردم که تحسین یک آدم سی و اندی ساله است.

شخصیت های داستان به طرز عجیبی حرص من را در می آوردند. مثلا تحسین گفته بود که مانا به او خیانت کرده اما مانا بعد از طلاق نیز به او وفادار بود و حتی وقتی از وجود سیمین یا همان خال بانو با خبر شد سعی کرد که آن دو را از هم دور کند.

یا خال بانو. با این که عاشق تحسین بود اما به تحسین پیشنهاد کرد تا با یکی از خواهرهای دوقلویش ازدواج کند تا پدرش اجازه دهد به قل دیگرش که سرطان مغز استخوان دارد پیوند مغزه استخوان بزنند. حتی پدر خال بانو هم عجیب و غریب بود. مگر می شود پدری به خاطر خرافات با جان فرزندش بازی کند؟

حتی نثر داستان نیز مرا عصبی می کرد. شیوه ی نگارش، تکرار کلمات و حروف و…

بعد از خواندن کتاب سعی کردم منطقی برخورد کنم و تحقیق بیشتری در مورد کتاب بکنم. بعد از خواندن چندین وبلاگ و نظرات خوانندگان دیگر متوجه شدم که نه تنها من بلکه خیلی ها از این رمان گله دارند و حتی بعضی ها آن را ضعیف می دانند.

متاسفانه پایان رمان به کلی مبهم است. نه این که پایان بازی باشد و خودمان انتخاب کنیم که پایان داستان چگونه باشد. بلکه تکلیف خیلی چیزها مشخص نشده. مثلا معلوم نیست چه بر سر فروغ آمد؟ یا اصلا تکلیف خال بانو چه شد؟
انگار که نویسنده بی خیال همه چیز شده و فقط خواسته است که سریع داستان را تمام کند. حالا به هر نحوی…

کتاب عاشقانه

قسمت هایی از کتاب عاشقانه

حالا که اتاقم را باحجم بی انتهات پر کرده ای بگو ببینم از خال بانو خبر داری؟ می تونی کمکم کنی که برای خال بانو اس ام اسی بفرستم؟ خال بانو رو که می شناسی؟ باید بشناسیش. یعنی این طور که ما گفته ان تو همه رو می شناسی و از زیر و روی زندگی ما خبر داری…

همانجا بود که برای اولین بار تو را دیدم. تو با این همه پا و بال و با بدنی پوشیده از چشم، ایستاده بودی و به خونی نگاه می کردی که از کنار شقیقه ام شره کرده بود روی سنگ ها. انگشت اشاره ام را هم دیدی که دراز شده بود به طرف هاله های مقدس خال بانو. ندیدی؟ همان جا بود که فهمیدم این همه راه از گیشا آمده ام، پنج کیلومتر مانده به دلیجان پیچیده ام توی جاده ای که قدیم ها خاکی بوده و بیست و هفت کیلومتر دیگر هم رانندگی کرده ام و به جاسب و واران رسیده ام تا تورا ببینم که منتظرم هستی و با سنگ ها یک قل دو قل بازی می کنی تا من بیایم. تا با انگشتی که به طور ابدی به خال بانو اشاره می کند، در زادگاهم بمیرم.

گفتم: دوست داری بیایی بریم جاسب. می خوای دره ی پنجاه کیلومتری جاسبو پای پیاده گز کنیم و من هفت روستای جاسبو بهت معرفی کنم؟ می خوای با شوق و ذوق یه جاسبی بهت بگم که روح من با رود ازنا گره خورده. می خوای کنار چشمه دو شاخ کباب باد بزنیم؟ می خوای بریم زیارت اسحاق مریم که از بیست تا شهر و آبادی میان برای حاجت گرفتن. می خوای توی دل کوهی که به شاهزاده مقصود پناه داده دو رکعت نماز عشق بخونیم و قسم وفاداری بخوریم؟

 

این مطلب توسط  آهستان  نوشته شده است.