کتاب مرگ ایوان ایلیچ

کتاب مرگ ایوان ایلیچ – کتابی راجع به مرگ و فناپذیری انسان

فروشگاه پاکت

کتاب مرگ ایوان ایلیچ داستان قاضی صاحب منصب روسی، ایوان ایلیچ است و ماجرای کتاب با مرگ او آغاز می شود.

این کتاب راجع به مرگ و فناپذیری انسان است. چالش اصلی داستان از شروع بیماری لاعلاج ایوان آغاز می شود. بیماری که او را به سمت مرگ سوق می دهد. مرگی که تنها حقیقت موجود در زندگی است و از هیچ بنی بشری دور نیست.

همانطور که ارسطو می گوید: “لایوس انسان است، انسان فانی است. پس لایوس فانی است.” این جمله ی ساده را هم ما میدانیم هم ایوان ایلیچِ داستان. ولی انگار هیچ کس به معنای واقعی باورش ندارد.

ایوان در زندگی اش یک قاضی ریاکار و ظاهر طلب بوده، کسی که زندگی و حتی ازدواجش را ماشین وار و با منطق مطلق پیش میبرد، بدون هیچ احساسی. و جوری به زندگی چسبیده بود که انگار هیچ وقت قرار نیست بمیرد.

مانند همه ی اطرافیان ریاکارش که بعد از مرگ ایوان تنها به فکر گرفتن صندلی خالی ایوان بودند و خوشحال از اینکه هنوز زنده اند و این ایوان است که مرده، نه آنها!

کتاب مرگ ایوان ایلیچ - لئو تالستوی

درباره کتاب مرگ ایوان ایلیچ 

ایوان وقتی به مرگش نزدیک می شود، مراحل انکار، ترس، خشم، انزجار و در آخر پذیرش را پشت سر می گذارد.

ابتدا نمی خواهد مرگش را قبول کند، به زندگی گذشته و لذت های بچگی اش چنگ می زند، مرگ را شبیه چاهی می بیند که انتهایش تاریکی مطلق است.

ولی رفته رفته مرگ آینه ای مقابل زندگی پیشین خودش می شود، اشتباهاتش را مثل پتکی به صورتش میکوبد و او را به خودشناسی می رساند.

ایوان در راه رسیدن به مرگ، مراحل معرفت و شناختش را طی می کند. و در آخر، انتهای همان چاه سیاهی که انتظارش را می کشید، روشنایی را میابد.

تالستوی در این کتاب از مرگ به عنوان ابزاری برای نشان دادن ارزش زندگی استفاده کرده است و چه خوب و دقیق هم کارش را بلد بوده. “ایوان ایلیچ” که معادل واژه اش “انسان فانی” یا همان “آدمیزاد” است، تک تک ما انسان ها هستیم، بدون استثنا. و سرنوشت زندگی ایوان ایلیچ، سرنوشت بشر است. که همه طرز زندگی اشتباهی را پیش میگیریم، و وقتی بوی مرگ به مشاممان خورد، همه ی ما به این سوال برمیخوریم که “آیا واقعا زندگی کرده ام؟” و انگار چیزی بهتر از مرگ، نمیتواند نشانگر زندگی ما باشد.

قطعا جنگ و صلح و آناکارنینا، شاهکارهای تالستوی هستند، ولی این کتاب بخاطر حجم تقریبا کم و نثر روانی که دارد شروع مناسبی برای آشنایی با ادبیات تالستوی است.

کتاب مرگ ایوان ایلیچ - معرفی کتاب مرگ ایوان ایلیچ در کافه بوک

نظر مترجم درمورد کتاب

تالستوی به جای اینکه داستان ایوان ایلیچ را با زندگی او آغاز کند، با مرگ او آغاز می‌کند و با زندگی او پایان می‌دهد.

پیام داستان نیز ساده و روشن است و تقریبآ همانند همه نوشته‌های تالستوی درصدد القای این نکته است که نوعی از زندگانی که آدمیزاد در پیش گرفته غلط است و شایسته این است که به فطرت خویش بازگردد.

قسمت هایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ

در جایی که خیال می کردم دارم بالا می روم، تو نگو از تپه دارم پایین می آیم. و راستی راستی هم چنین بود. به لحاظ افکار عمومی بالا می رفتم، اما به همان نسبت زندگی از من کناره می گرفت. و حالا دیگر کار از کار گذشته است و چیزی جز مرگ وجود ندارد. نکند راستی راستی کل زندگی ام غلط بوده باشد؟

کتاب مرگ ایوان ایلیچ - قسمت هایی از کتاب مرگ ایوان ایلیچ - خلاصه کتاب مرگ ایوان ایلیچ

در مدرسه کارهایی کرده بود که قبلا به نظرش بسیار ننگ آلود می آمد، و سبب می شد پس از انجام این کارها از خودش منزجر شود. اما بعدها همین که دید آدم های اسم و رسم دار هم دست به چنین اعمالی می زنند و به چشم خطا به آنها نگاه نمی کنند، نه اینکه بگوییم این توانایی را یافت آنها را درست تلقی کند، بلکه یکسره از یاد ببرد یا از یادآوری آنها ذره ای هم خاطرش پریش نشود.

اطلاعات کتاب

  • کتاب مرگ ایوان ایلیچ
  • نویسنده: لئون تالستوی
  • ترجمه: صالح حسینی
  • انتشارات: نیلوفر
  • تعداد صفحات: ۱۵۲
  • قیمت: ۹۰۰۰ تومان

این مطلب با همکاری نگار نوشادی نوشته شده است.

کتاب مرگ ایوان ایلیچ - خلاصه کتاب مرگ ایوان ایلیچ

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 120
دوست نداشتم: 27
میانگین امتیازات: 4.44

11 دیدگاه در “کتاب مرگ ایوان ایلیچ – کتابی راجع به مرگ و فناپذیری انسان

مرگ ایوان ایلیچ ، نظر من اینه که با اینکه سراسر کتاب داستان مرگه ولی در نهایت پیام امید رو می رسونه. وقتی کسی که فقط یک ساعت به مرگش مونده از خودش می پرسه پس راه درست چیه ؟ و میگه هنوزم دیر نشده واسه راه درست ، این امید و روشنایی رو نشون می ده . و در واقع همه اون درد ها مال این بود که ، زمانی به صرافتش افتاد که دید همه چیز داره تموم می شه و اون واقعا نمی دونست این چیه که داره تموم می شه !!

سلام دوستان
میخواستم بپرسم چرا نسخه فارسی این کتاب ۱۵۲ صفحه است در حالی که نسخه‌ای که گوگل معرفی می‌کنه ۲۹۲ صفحه است؟ علت این اختلاف چیه؟

نشر باران خرد با ۱۰۱ صفحه چاپش کرده 🙂

زندگی اصلا مشخص نمیکنه چه کسی رو هدف میگیره و این ادم نه ادم بدیه و نه خیلی ادم خوب منتها در طول زندگیش سعی در اسیب رسوندن به کسی نداشته ولی شیوه ی زندگیش رو مثل ماشین طراحی کرده یهنی اگر کاری کرده خواسته به یه نتیجه ی خاص که تو ذهنشه برسه.اصولا مبنای زندگیش دودوتا چهارتا بوده و عواطف و احساس درش خیلی جایگاه نداشته که قابل تعمیم به زندگیه میلیون ها ادم.ولی خوب نویسنده اون رو با یه بیماری به بدترین شکل مجازات میکنه تا بعدتا کسایی که این رمان رو میخونن یه تلنگری به خودشون بزنن

من آناکارنینا رو تازه شروع کردم. همین اول داستان انزجار عاشقانه یک زن از شوهرش رو انقد زیبا گفته حس میکنم یکی از اعضای داستان هستم . واقعا عالی. این یک نبوغ قابل ستایش هست. مثل گوژ پشت نتردام ویکتور هوگو. ازخداوند به خاطر همچنین نویسندگانی ممنونم

تولستوی قلمش خاصه. خیلی باظرافت و اروم و باحوصله داستان رو پیش میبره. انقد قشنگ جزییات رو میگه کیف میکنی طوریکه خسته هم نمیشی.
مرسی دوستان کافه بوکی

مهترین اشتباه ایوان در کل طول زندگی که باعث پشیمانی یا حس ملال شدید او میشود این است که او تمام زندگی اش را صرف چیزهایی کرده که ارزشش را نداشته است

او درگیر نوعی بی ارزشی در زندگی بوده است

ایوان مدت زیادی از عمرش را صرف ساخت و تنظیم خانه ای کرد که موجب رشک دیگران بشود اما عاقب در همین خانه ضربه ای خورد و در نهایت موجب مرگش شد

همه ما میدانیم که چه کارهایی وقت و ذهن را صرفشان کردن ارزش دارد اما جریان دهشتناک زندگی برما استیلا می یابد و آنها از خاطرمان محو میشود

ایوان عشق نورزید به خانواده اش
ایوان زمان صرف نیل به حقایق و مفاهیم زندگی نکرد
تا زندگی را برای خود معنا کند
و این بود که مرگ اینچنین برایش نمود یافت

آدم خیلی وقتا نمیدونه در لحظه ایی که داره کاریو انجام میده اشتباهه یا درست یعنی اگر علم به اون کارنداشته باشه..چون کلا دید ادمها محدوده فقط چند قدمی خودمونو میتونیم ببینیم..شما الان از بیرون کل زندگی ایوان را میدونی و میتونی بگی کجا اشتباه کرده ولی اگر ما جاش بودیم شاید همون کارو میکردیم..رنجه محضه این زندگی

سلام ……

این کتاب رو دو بار مطالعه کردم ، بار دوم در یک بعدازظهر تمامش کردم . وابستگی عجیبی به این کتاب پیدا کردم .

و در عین حال سوالات زیادی هم در ذهنم پیدا شد . به نظر من ایوان کار بسیار بدی در زندگی انجان نداده بود که دچار اون مصیبت ها

و بیماری ها شد ، تنها بر اثر یک اشتباه و برخورد دچار اون بیماری شد . اتفاقا ایوان در محیط کار بسیار قانونی عمل میکرد و اگر هم

میتوانست کمکی به افراد ضعیف میکرد . اما در کل فرد خیلی ستمگری نبود که بگوییم لیاقتش این بلاها بود .

تالستوی در اواخر عمر به مذهب رو آورده بود ، اما در این کتاب هیچ اثری از مذهب نیست ،

جا پای خداوند در کتاب نیست ، چگونه خداوند میتواند مردی را که با تمام وجودش در حال آماده کردن خانه جدید و

وسایلش برای زن و بچه اش هست رو به اون بلاها و گرفتاری ها مبتلا کنه که تنها دلخوشی اون یه بچه روستایی بشه .

به نظر من تالستوی در این کتاب تنها میخواهد بی رحمی و پوچ بودن زندگی رو به نمایش بزاره ، به این معنی که مهم نیست

شما کی هستید ، چقدر عاشق هستید ، چقدر ثروت دارید ، موقعیت اجتماعی و سیاسی شما در چه جایگاهی هست ……… اصلا مهم نیست.

طبیعت کار خودش رو میکنه ، و شما رو میتونه به منتها علیه بدبختی بکشونه …….!!!!

این اتفاق چرا برای اطرافیان ایوان که چندین و چند برابر اون فساد داشتن نیفتاد …..!!! این تفکرات تالستوی نه تنها مذهبی نیست

بلکه دفاع از تفکرات آتئیستی هم هست .

با تشکر از سایت خوبتون .

سلام ، بنده هم تقریبا با نظر شما موافقم ، من از نظر مذهبی هم اگر به موضوع نگاه نکنم باز با بعضی از مسائل این داستان مشکل دارم که خارج از حوصله این مکان هست . هر چقدر هم یک فرد نویسنده خوبی باشه نمیتونیم بگیم نگاه و نظرش میتونه بدون نقص باشه .

با سلام.
باید توجّه داشته باشید که هدف تولستوی اینجا چه بوده. اتّفاقاتی که برای ایوان ایلیچ می افته فارغ از هرگونه خوبی و بدی و جدا از شخصیت خود اونه. مسئله اینه که تولستوی نشون میده که مرگ در هر صورتی میاد. حتی برای بهترین آدم ها و همچنین برای بدترین آدم ها. مرگ رو به عنوان اتّفاقی گریز ناپذیر معرّفی می کنه که نه تنها خاصّ شخصیت ایوان ایلیچ نیست، بلکه تو همۀ انسان ها مشترکه و خالص ترین جنبۀ یک انسان رو به عنوان موجودی فناپذیر شامل میشه. نتیجتاً می خواد به خواننده بفهمونه که انسان هر چقدر القاب مصنوعی برای خودش بسازه و هر چقدر خودش رو در حصاری از قدرت قرار بده حتی اگه شریف ترین شغل رو هم داشته باشه باز هم نمی تونه جلوی مرگ رو بگیره و در نهایت باید باهاش خو بگیره.همون طور که ایوان ایلیچ از طریق شلغش این کار رو می کرد و حسی گمراه کننده و کاذب از قدرت به دست می آورد به همین خاطر هم وقتی میدید اتّفاقی افتاده که خارج از کنترل خودشه(مرگ) نمی تونست به راحتی قبولش کنه. حتی اگه قبولش هم می کرد در هر صورت باز هم میمرد.
تولستوی تو یه قسمتی از کتاب میگه:«او درست زندگی نکرده بود. زندگی را از دست داده بود.» و واقعاً هم درست می گه چون ایوان ایلیچ عمرش رو صرف کاری کرده بود که عاقبت برای شخص خودش هیچ فایده ای نداشت. او با این توهّم که داره کار مفیدی برای جامعه انجام میده زیسته بود و حتی عقاید خودش هم مخلوطی از خواسته ها و ارزش های دیگران بود و هیچ ایده یا عقیدۀ اصیلی نداشت. اینجاست که خواننده می فهمه این شخصی که تولستوی توصیف کرده ضرورتاً ایوان ایلیچ نیست. می تونه هر کسی باشه. هر کسی که همون عقاید رو دریافت کرده و بر اساس اونا زندگی میکنه و به همین صورت همون طور که زندگی این افراد واقعاً متعلّق به خودشون نیست، مرگشون هم به اون ها تعلّق نداره و مرگشون نه چیزی به دنیا اضافه می کنه و نه چیزی از اون کم می کنه. یعنی به عبارتی مرگشون بی اهمّیته. چرا که اگه ایوان ایلیچ هم بمیره حتماً کسی پیدا میشه که جای اونو بگیره. کسی که هیچ تفاوتی عملی با اون نداره.
به علاوه، این کتاب نکتۀ مهمی رو متذکّر میشه و هدفش هم چیزی فراتر از خود ادبیاته چرا که خود تولستوی هم به «هنر برای هنر» اهمیّت چندانی نمی داد و معتقد بود هنر باید در راستای خدمت به ارزش های اخلاقی و اجتماعی جامعه باشه و در واقع به قول کافکا پتکی باشه برای دریای یخزدۀ درونمان. این متن در واقع نوعی هشداره برای اونایی که مثل ایوان ایلیچ هستند و مثل اون زندگی میکنن و از اونا می خواد که نطری دوباره به زندگی خودشون بیندازند تا ارزش های حقیقیشون رو پیدا کنن و در آخر مثل ایوان ایلیچ افسوس از دست دادن زندگی را نخورند.
ممنون.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.