نقد بوف کور

فروشگاه پاکت

همان‌طور که احتمالا می‌دانید بوف کور مشهورترین اثر صادق هدایت، نویسنده، مترجم و روشنفکر ایرانی است که به زبان‌های مختلفی نیز ترجمه شده است. صادق هدایت بوف کور را در سال ۱۳۱۵ هنگامی که به هندوستان سفر کرد، نوشت و ما نیز قبلا در کافه‌بوک معرفی کتاب بوف کور را منتشر کرده‌ایم. در این مطلب نیز با نقد بوف کور را مرور می‌کنیم.

» کتاب بوف کور

بوف کور یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های ایرانی است که شما با خواندن آن با حجم عظیمی از نمادها و جریانات فکری آشنا می‌شوید. صادق هدایت سال ۱۲۸۱ در تهران به دنیا آمد و سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد.

*توجه: در مطلب نقد بوف کور قسمت‌های مختلف کتاب مورد بررسی قرار می‌گیرد و ممکن است بخش‌های اصلی کتاب فاش شود. بنابراین اگر این رمان را نخوانده‌اید و یا روی افشای داستان حساس هستید، خواندن این نقد را بعد از مطالعه کتاب انجام دهید.

[ لینک: پیشنهاد رمان برای مطالعه ]

نقد بوف کور

از بوف کور به عنوان یکی از بهترین رمان‌های قرن بیستم یاد می‌شود. اثری که هم به سبک کارهای ادگار آلن پو خیالی و ترسناک است و هم تحت تاثیر هزار و یک شب قرار دارد و علاوه بر این، نیم نگاهی هم به مسائل فلسفی و هستی‌شناسانه دارد. رمان بوف کور اگرچه به فرانسوی و انگلیسی هم ترجمه شده، متاسفانه هم‌چنان آن طور که باید مورد توجه مخاطبان دنیای غرب قرار نگرفته است. هدایت از پیروان جدی ژان پل سارتر بود. به همین دلیل می‌توان تایید کرد که بوف کور به نوعی با الهام از تهوع سارتر نوشته شده است. در هر دو رمان، با راوی‌ای طرف هستیم که در دنیایی سرگیجه‌آور، خیالی و پرتکرار به سر می‌برد و زاویه دید داستان به صورت پیوسته تغییر می‌کند.

در ژانری که بوف کور نوشته شده است، با شاهکارهای زیادی همچون دفترهای مالده لائوریس بریگه از راینر ماریا ریلکه، نامیرا از آندره ژید، سقوط از آلبر کامو  و خانواده پاسکال دوارته از کامیلو خوسه سلا طرف هستیم. این نوع داستان‌ها، با بهره‌مندی از نوعی سبک روایی که شبیه اعتراف‌های پشت سرهم می‌ماند، به تدریج خواننده را وارد اعماق جهان تکان‌دهنده راوی می‌کنند. این داستان‌ها معمولا با یک شوک به پایان می‌رسند. برای مثال در رمان سلا، مرد به یک باره تصمیم می‌گیرد مادرش را به قتل برساند.

بوف کور با یک ابراز احساسات قوی و آرام شروع می‌شود:

در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا میخورد و میتراشد.
این دردها را نمیشود بکسی اظهار کرد، چون عموما عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش‌آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی می‌کنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخرآمیز تلقی بکنند – زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بوسیله افیون و مواد مخدره است – ولی افسوس که تاثیر اینگونه داروها موقت است و بجای تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید.
آیا روزی به اسرار این اتفاقات ماوراء طبیعی، این انعکاس سایه روح که در حالت اغماء و برزخ بین خواب و بیداری جلوه میکند کسی پی خواهد برد؟

در یک داستان، بخش افتتاحیه نقش بسیار مهمی دارد، چرا که لحن داستان مشخص می‌شود و در همین ابتدا متوجه می‌شویم قرار است در بقیه اثر با چه چیزی سروکار داشته باشیم. چیزی که در این همین ابتدا توجه ما را جلب می‌کند، گنگ بودن قلم هدایت است. او هیچ وقت نمی‌گوید منظورش از زخم چیست. زخم جسمی؟ یا روحی؟ او در ادامه دوباره بر روی این درد و رنج ناشناخته راوی تاکید می‌کند و هم چنان ما را سردرگم نگه می‌دارد. ما متوجه می‌شویم که تنها داروی آن «فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است.» ولی ما می‌دانیم که این نوع مسکن‌ها در نهایت منجر به سقوط می‌شوند و به جای تسکین درد، باعث بدتر شدن آن می‌شوند.

در رمان بوف کور، راوی دچار آشفتگی‌ای است که هر لحظه شدیدتر می‌شود. او معتقد است در یک حالت اغما، فضایی بین برزخ و مرگ گیر افتاده است. به قول خودش نه بیدار است نه خواب. چطور چنین اتفاقی رخ داده است؟ راوی تلاش می‌کند با سایه خودش صحبت کند. راوی هرگونه تماس انسانی را قطع کرده و در چاردیواری خانه‌اش که همچون یک تابوت می‌ماند، زندگی می‌کند. راوی اعلام می‌کند که از طریق نقاشی روی قلمدان زندگی‌اش را می‌گذراند. البته تمام نقاشی‌هایش یکی هستند، تصویر یک زن جوان که در کنار یک نهر ایستاده و یک پیرمرد رو به رویش قرار دارد.

نقد بوف کور

تا اواسط داستان، مخاطب تصور می‌کند که به داستان بوف کور پی برده است. او خیال می‌کند با داستان یک انسان رمانتیک طرف است که عاشق یک شاه‌دخت خیالی و دست نیافتنی شده است. ولی هدایت تمام تصورات مخاطب را به هم می‌زند و داستان را وارد لایه‌های پیچیده‌تری می‌کند. همچون قهرمان‌های نیمه‌دیوانه داستان‌های آلن پو، قهرمان بوف کور هم تصمیم می‌گیرد تصویر این عشق خیالی را پیش از نابود شدن، جاودانه کند. به همین دلیل شروع به طراحی‌های مختلف از او می‌کند، ولی تلاش‌هایش فایده‌ای ندارد.

رازهای آزار‌دهنده زیادی در بوف کور وجود دارند. چه ارتباطی بین دختر اثیری و زن لکاته مورد نفرت راوی وجود دارد؟ آیا هر دو یک زن هستند؟ شاید هر دو می‌خواهند زن را به طور کلی نمایش دهند؟ پیرمرد قوزی، عموی راوی است یا اصلا خودش است؟ آیا راوی به خاطر مصرف تریاک در خیال و رویا به سر می‌برد یا اصلا دیوانه شده است؟ نکند مرده باشد؟ واقعا آیا می‌توان مشخص کرد در دنیای واقعی داستان دقیقا چه اتفاقی افتاده است؟

تعریف کردن داستان کتاب بوف کور کار سختی است. اگر بخواهید بخش‌های مهم داستان را تعریف نکنید، بیش‌تر باعث پیچیده‌تر شدن رمان برای مخاطب می‌شوید. در ظاهر این رمان داستانش در ایران می‌گذرد، ولی در اصل با یک درام پیچیده و التهاب‌آور طرف هستیم که مکان اصلی وقوع آن، روح مضطرب انسان است.

در رمان وارد قلمرویی می‌شویم که در آن، مرگ و زندگی با هم ادغام می‌شوند. با جهانی سرشار از خیال و هستی طرف هستیم که در آن امیال بی‌مصرف، ابهام و هوس‌های سرکوب شده وارد زندگی می‌شوند و با صدای بلند، در صدد انتقام جویی برمی‌آیند. در قلب بوف کور، یک حس بیگانگی عمیق دیده می‌شود. حس دور شدن از احساسات و ارتباطات انسانی. در این حس، یک فریاد اگزیستانسیالیستی ژرف دیده می‌شود. در رمان، مخاطب هیچ وقت با قطعیت نمی‌تواند اعلام کند چه اتفاق‌هایی واقعا رخ داده است و چه اتفاق‌هایی خیالی هستند. تنها چیزی که بدون تردید می‌تواند بپذیرد این است که:

«در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد.»

[ لینک: قسمتی از کتاب‌های معروف ]

مشخصات کتاب

  • عنوان: بوف کور
  • نویسنده: صادق هدایت
  • انتشارات: جاویدان
  • تعداد صفحات: ۸۷
  • چاپ افست

مطلبی که در اینجا خواندید ترجمه‌ای از نقد مایکل دردا درباره رمان بوف‌ کور بود که در سایت Barnes & Noble منتشر شده است و توسط سایت نقد روز ترجمه شده است. نظر شما درباره نقد بوف کور چیست؟ لطفا اگر شما هم این کتاب را خوانده‌اید، نظرات ارزشمند خود را با ما در میان بگذارید.


» چند مطلب مفید دیگر:

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 251
دوست نداشتم: 126
میانگین امتیازات: 1.99

63 دیدگاه در “نقد بوف کور

باعرض سلام
حالات ب گونه ای برعکس شده خواب و بیداری. روای میگه انعکاس زندگی حقیقی منه. توی اینه ب جای خودش زندگی واقعی خودش می بینه یا همون پیرمرد رو می بینه.
توی حالت خلصه یا نعشه رویای ک همه می بینن .
در اصل خود واقعی ایش پشت اینه ست
ب گفته راوی زمان و مکان بی معنی شده
راوای همون جایی ک اول داستان داشت برای عمویش شراب می اورد با اخر داستان ک اومدم پیرمرد با کوزه داشت میرفت.

توی زندگی ی زخمی هایی هس ….
کسی ک تجربشو داشته مفهوم داستان صادق هدایت رو درک میکنه
دردی ک هدایت داشته حتا ی ذره ش رو رجاله های ن می بینن ن میشنون
..
داستان بوف کور با چن بار خوندن تو مخ ادم نمیره
انگیزمون چیه از خوندن مهمه

به نظر من در این اثر همه شخصیت های کتاب خود صادق هدایت هست که در مراحل مختلف زندگی شخص راوی رو روایت میکنه بجز زن لکاته که منظور دنیا هست که با تمام زیبایی هاش به کام همه هست جز خود شخص راوی
برای همین در آخر کتاب زمانی که موقع کامروایی راوی میشه آنقدر در دنیا غرق میشه که هرچه تلاش میکنه نمیتونه ازش جدا بشه در مواقع این دنیاس که ما رو رها نمیکنه
به شرطی رهات میکنه که دست به کشتن دنیا بزنی و یه جورایی روات خودکشی خود صادق هدایت رو در این صحنه میبینم
خوشحال میشم کامنت بدین ممنون

به نظر من راوی داشت به سایه خودش به عنوان یک انسان دیگر داستانش رو انتقال میداد و در نهایت این سایه که این مطالب را می بلعید تصمیم میگیره که خودش جای راوی وارد قصه بشه و راه رو ادامه بده و در نهایت گیج میشه … و هی میگه این پیرمرد خنزال پنزلی کیه(در واقع راوی بوده که در انتهاهی داستان ‌‌مشخص میشه) وباخنده به سایه خودش نگاه میکرده و یکی میشوند

چند روزی میشه که خوندن این کتاب رو تمام کردم، همش دنبال فرصت بودم نقدش رو بخونم تا از این حالت گنگی دربیام،
با خوندن نقد و نظرات کاملا متفاوت دوستان بیشتر به عمق داستان پی بردم و پیچیدگی های داستان برام بیشتر شد.
با اینکه کتابی بود که خواننده رو سردرگم میکرد اما در عین حال کشش خاصی داشت که مجبورت میکرد تا انتها بخونی تا ببینی چی میشه.
فکر میکنم برداشت هرکس کاملا متفاوت و بر اساس دانش و اعتقادات و باورهای هر فرد هست.
باید نقدهای بیشتر و نظرات بیشتر و ۳،۴ بار دیگه کتاب رو بخونم تا بتونم نظر بدم
ممنون کافه کتاب😍

پاسخ
با سلام خدمت تمامی بزرگواران و دوستان همراه کافه بوک
مسئله ای که کاملا مشهوده جناب صادق هدایت در مسیر سیر و سلوک قرار داشته اند تجربه عالم اثیری؛
عالم فرا ماده ای، بدون هیچ پوشش و پرده ای میان آنچه نامش حقیقت است و آنچه به نام توهم درک حقیقت است
یک انسان با تجربه عالم اثیری تبدیل میشود به یک انسان افسرده ،گوشه گیر و کاملا سرخورده از رجاله هایی که غرق شده در جهالت ظواهر شهوانی ،تن آسایی در عالم خفتگی به سر میبرند
ما در این اثر فاخر با نمادهایی مواجه هستیم از انسان هایی سردرگم و گمگشته در لایه های شخصیتی مختلف که در شرایط مختلف به سبب درک ناقص حقیقت درگیر تناقض ابدی شده اند
فاصله گرفته از نابی عشق چشمان دختر اثیری
فاصله گرفته از کودکی هایمان
مجهول مانده در عشق های مثلثی(عمو و پدر و دختر هندی)
دستانی آلوده شده به انواع اقسام گناهان
صادق هدایت دردمند و رنجور از تمامی این ها با افکاری بغض آلود کلماتی در باب خودشناسی و فلسفه را درابعادی وسیع به چالش کشیده است…….
عزیزانی که در باب نقد، تحلیل های سطحی و به دور از حقانیت رو برداشت و ارائه میدهند واقعا در حق این عزیز کم لطفی خواهند کرد

تقدیم به روح بلند صادق هدایت
روزگار غریبی است تجربه روراستی با هدایت خفته در خاک
پر از تناقض
پر از تشویش
همچون بوف کوری که شباهنگام زمزمه اش به بیکران میبرد،تلخ میکند
با همان چشمهایش که در نهایت اثیری به اسیری می برد
از جنس منشور دانایی هایی که بی چشم داشت با چشم هایش بغض میکند و ما را با افکارش از ناخوداگاه به فرااگاهی میرساند ……
البته اگر در زمره رجاله ها نباشیم!!!

لطفا با درک عمیق تری کتاب بوف کور را مطالعه کنید
مخلص تمام بزرگواران پیمان کیان فر

اینکه موضوع گنگ باشه یه بحثه ولی اینکه شخصیتا هی عوض میشد پیچیده بود.مثلا مگه دایش عمش نبود که میشد مادر زنش.پس چرا در مورد مادر زنش از یجایی به بعد به عنوان عمش یاد نمیکرد. انگار یکی دیگ بود

عمه سرپرستش شده بود و دایه کسی بود که بهش شیر داده بود، به اون و به دختر عمه ش که الان زنش بود، در قدیم برای شیر دادن دایه میگرفتن

من احساس میکنم که بوف کور راجب یک عشق دو زندگی هست زندگی اول با دختر اثیری که به ناخواسته با شرابی که به زهر مار ناگ آغشته بوده اونو میکشه و درآینده راوی تبدیل به پیرمرد خنزر پنزر فروشی میشه که توی زندگی دومش اون رو از پنجره اتاقش تماشا میکنه

موافق نیستم این ساده ترین روش پرداختن به این اور هست

اگر بخوایم یه نگاه مقایسه ای داشته باشیم به عنوان مثال کتاب گیاهخواری ایشون معتقدند جنایت و بدبختی های بشر اون موقع شروع شد که زد حیوونا رو کشت و گوشتشون رو زد بر بدن!
به نظرم اینکه در اغلب جاهای داستان خیلی نقش قصاب بولد شده بود،
بی تاثیر نبود در کشتاری که اقای هدایت مرتکب شدند
دلم میخواد خودشون بیان و تک تک جملاتی که به کار بردن رو برام تجزیه کنن نه اینکه ادم تنبلی باشما 😂
فقط دست ادراکم کوتاهه!

سلام.من امروز خوندن کتاب رو تموم کردم و با تموم کردنش فهمیدم چه رمان بزرگیه چون وسطای رمان واقعا از این همه گنگی و سردرگمی خسته و کنجکاو شده بودم ببینم اخرش چی میشه.میشه گفت برام جذاب بود…البته وسطای داستان خیلی با خودم کلنجار رفتم که صادق هدایت رو سرزنش نکنم بخاطر داستانش.علارغم اینکه برام مثل چرت و پرت بود ولی کنجکاو بودم ببینم اخرش چی میشه!و این کشش داستان یک هنر برای نویسنده محسوب میشه که خواننده رو تا اخر با خودش بکشونه حتی اگه خودش نخواد!و این هنر صادق هدایت رو تحسین میکنم.به قول دوست عزیزمون هر کس میتونه یک برداشت داشته باشه.من تا اخر داستان همه اشخاص رو مجزا فرض میکردم ولی در نهایت فهمیدم لکاته و اون زن اول داستان که به چشم نویسنده فرشته بود یکی هستند و خنزرپنزری همون نویسنده هست که بعد از کشتن زنش به انزوا کشیده شده و دیوانه شده.همه ی افکار بدی که درباره ی زنش داشته از روی عشق و علاقه زیاد بوده ولی چون دچار بیماری روحی بوده و باید در اتاق جدا زندگی میکرده و تریاک مصرف میکرده دچار توهم و هایان شده و در واقع بهانه تراشی بوده….روباه دستش به غوره نمیرسه میگه ترشه! به نظر من نویسنده یا همون راوی داستان بعد از کشتن زنش دو قطبی و دوشخصیتی شده و یه جورایی خودشو از گناه قتل پاک میدونه.و بعد از قتل زنش فهمیده که زنش واسش فرشته ای دست نیافتنی بوده.

مدیر محترم سایت لطفا اون متنی که من پیشب گذاشتم چرا پاک کردی اونو بزار ببین بقیه چی میگن خیلی تایپ کرده بودم و به پشت صحنه و مفهوم داستان هم اشاره کرده بودم بزارش لطفا مرسی

سلام – اگر کامنت شما خلاف قوانین سایت باشد منتشر نمی‌شه دوست عزیز. لطفا قوانین کامنت گذاری در سایت رو مطالعه بفرمایید.

سلام
جالبه،نقدهارو که میخوندم انگاری هیچکدومشون مثل هم نیستن یعنی هرکسی یه برداشت خاص،حالا نسبت به افکار خودش رو داره و نشون میده که این کتاب فوق العاده از یه نویسنده بی همتاست.

من یبار ایت کتاب رو خوندم و احتمالا برداشت هام بسیار ناقصه.. ولی چیزی که میشه فهمید اینه که دو فقط دو شخصیت اصلی در داستان هست. یکی راوی و یکی اون فرشته ی خوش قدوقامت که لباس سیاه میپوشه.

شخصیت اول که گفتم اینا هستن: بترتیب زمان: پدر راوی داستان دوم، عموی راوی داستان دوم، پیرمرد داستان دوم، راوی داستان دوم، پیرمرد داستان اول و راوی داستان اول همگی از یک روح پیروی میکردن.. و اون همون روح عاشق دیوانس که تریاک میکشه و نمیدونه خوابه یا بیدار .

شخصیت دیگه اون زن هست که مادر راوی ۲، زن راوی۲، و اون زن توی داستان۱ همگی این روح رو دارن

البته جدا از یکی بودن شخصیت روحی میشه گفت راوی ۲ و پیرمرد همون داستان کاملا یکی هستن. درواقع راوی با زنش رابطه ای نداشته ولی شبا شال گردن میپیچیده و میرفته اتاق زنش! یک جور هایی دوگانگی شخصیت شدید.. که نقش دو شخصیت رو در یک عصر بازی میکنه

راوی داستان اول زندگی بعدی راوی داستان دوم هست. و در هردو داستان پیرمرد دقیقا همون راوی هست.. راوی مشکلی روانی داره و حتی اونجا که چمدون رو حمل میکنه هردونفر (راوی پیرمرد) یک نفرن! :/

در اینک باید این کتاب رو چندین بار خوند شکی نیست. ولی بعد از اول بار خوندم فک میکنم داستان از این قراره که
نویسنده ک با لکاته ازدواج کرده به خاطر روابط زنش با مردای دیگ از نظر روحی مریض میشه تا اینک نهایتا توهم میزنه و شرو میکنه ب دیدن مرد خنزرپنزری نهایتا ک میره تو تخت زنش و ناخواسته اونو با چاقو میکشه، میبینه خودش تو اینه و میفهمه مرد خنزرپنزری شده….چندین سال بعد دچار تناسخ میشه وقتی یادگار موروثیش ک جام شراب بوده نیخواد برداره ناخوداگاه با خاطرات زندگی قبلیش (ک صاحب اصلی اون جام مشروب بوده ) ارتباط برقرلر میکنه و شرو میکنه ب دیدن پیرمرد خنزرپنزری ک در واقع خودش تو اخرای زندگی قبلیشه.و لکاته رو اشتباها با جام بغلی ک ب سم اغشته بوده می کشه ولی جایی ک میره لکاته رو دفن کنه ،همون گلدونی ک تو زندگی قبلی نقاشی کرده بود و کنار قبر لکاته گذاشته بودن و پیدا میکنه ک طرح روش مث نقاشی ایه ک تو این زندگی دومیه از لکاته کشیده بود.
فقط میمونه یک چیز و اونم نعش کشیه ک کوزه رو ب نویسنده داد:/ اونو نمدونم چیه باید چنباری بخونم تا بفهمم.

واقعا چیز بدی توش نبود بزار بقیه هم ببینند من اون کلمات رو به شکل علمی بیان کردم ولی لطفا بزارش مرسی

کامنت رو برای بازبینی خدمت همکارم ارسال می‌کنم. ممنون از صبوری شما

صادق هدایت محصول تفکری بود که امروز در دنیای غرب هم منسوخ شده است

حاوی اسپویل
سه شخصیت در داستان قرار گرفته اند شخصیت اول راوی شاخص های بارزش از مردم و رجاله ها بیزاره و برای سایه اش مینویسد و با تریاک انس میگیرد شخصیت دوم لکاته یا فرشته که عادت دارد انگشت سبابه دست چپش رو بجود و دامان و لباس سیاه به تن دارد و در آخر هردو داستان به دست راوی کشته میشود در داستان اول با پیاله شراب راوی در داستان دوم با چاقو اما شخصیت سوم پیرمردخنزرپنزر فروش یا لش کش که در جوانی سفال گر بوده است اگر دقت کنید این شخصیت همیشه در اخر جملات خود (هان) میگوید و همیشه از عبا و شال استفاده میکند و ادم پرحرفی است او که در جوانی سفال درست میکرده وقتی با لکاته رابطه داشته چهره اورا درست میکند و در خاک دفن میکند و وقتی هم میخاهد فرشته یا همان لکاته را دفن کند از قصد و بدون اختیار راوی دختر را در همان محل خاک میکند و قطعه سفال را به راوی هدیه میدهد و راوی که متوجه شباهت نقاشی خود با سفال میشود در عالم خلصه به دنیا قبلی خود میرود
این‌برداشت من‌از داستان رازآلود بوف کور است که شایدغلط باشد و شاید هم درست اما هدف نویسنده بیان‌قدرت مخرب عشق و قدرت دوا و درمان دردها یعنی نیستی و مرگ بوده است

ولی به نظر من قسمت دوم داستان قبل از قسمت اول اتفاق افتاده شرابی که نسل به نسل به دست راوی اول رسیده اگه دقت کنین در بخش دوم شخص می دونه زهر مار داخل شراب هست ولی در قسمت اول داستان شخص خبری از این موضوع نداره وبیان می کنه که این شراب بهش به ارث رسیده و با دادن شراب به دختر اونو ناخواسته می کشه و یه جورایی میشه گفت تو این داستان به تناسخ نیز اشاره شده چون در اخر داستان راوی بیان می کگه که همه اون اشخاص خودش بوده یعنی یک روح در اشخاص مختلف که داره انتقام مرگ شخصی که عاشق دختر بوده ولی به وسیله نیش مار مرده رو می گیره

خواهشا خواشا. یک درک نسبتا ادبی نسبت به یک اثر پیدا کنید بعد نظر بدید! اهل مطالعه باشید! خوندن چنین کتابی با چنین قلم وی از یک نویسنده فیلسوف چندان کار ساده ای نیست! ابتدا سبک های ادبی یاد بگیرید ( حداقل در حد اثری که می خونید) بعد با طرز فکر و سیاق و طریق نویسنده آشنا بشید بعد نظر بدهیم! اکثر دوستان معلوم است یکدفعه کتابی پیچیده را برای شروع مطالعه انتخاب کرده اند برای همین نظرها خیلی ضعیف و پیش پا افتاده است. پیشنهاد میکنم با خواندن داستان های کوتاه قوی از نویسنده های سرشناس شروع کنید. یاد بگیریم در هر زمینه ای نمی شود صاحب سخن و صاحب نظر بود مگر اینکه دانش لازم و کافی داشته باشیم.
موفق و موید باشید.🌺🍀
موفق

سلام موافقم
لطف میکنید برای شروع کتاب هایی که مدنظر دارید پیشنهاد بدهید.

واقعا هنوزم تو یه حالت گنگی هستم مخصوصا که این نقدارو میخونم بیشتر هنگ میکنم چقد یه نویسنده میتونه هنرمند باشه چقد میتونه قلمش قوی باشه که از یه رمان کوتاهش هزاران برداشت متفاوت بشه منم بنظرم کل شخصیتهای داستان اول و دومش خود راوی یا همون نویسنده بوده که دچاره بیماری روانی میشه بعداز اینکه زنشو با ادمهای مختلف شریک شده حالش تا جایی ید میشه که تصمیم به کشتن زنش میگیره وقتی اخرش با زنش رابطه برقرار میکنه و میکشتش تازه میفهمه که سالها با زنش بوده و فقط فکرای روانیش باعث میشده که فکر کنه پیرمرد خنزرپنزری با اون بوده چون برکه میگرده خودشو تو اینه میبینه که شبیه اون پیرمردست و در داستان دوم هم انگار همون مرده از خواب بیدار میشه میبینه که همه چی بین خواب و بیداری بوده ولی میشه گفت چون تو دنیای اینم یه ماجرای شبیه ب اون اتفاق افتاده پس یعنی تناسخ رخ داده طرف با شخصی که سالهای سال پیش روحش تو بدن اون بوده همین موضوع رو تجربه کرده

این کتاب یک کتاب فوق العاده‌است چون توش سعی شده اگه بخواد چیزی رو توصیف کنه از بدترین شکل ممکن استفاده کنه .اما در جاهای دیگر نیز هم خیلی عالی توصیفش کرده
اون مزایا و معایب محبت رو در این داستان به نمایش میزاره فقط با بیانی نا امید کننده داستانشو گفته وگرنه با درک داستانش میتونی زندگی شادی رو دریابی

وقتی فیلمهای سوررئال لوئیس بونوئل رو میبینم یاد بوف کور میفتم….صادق هدایت میخاد در این داستان مردم رو شهوت پرست و متظاهر نشون بده و شاید این رو متاثر از قبول اسلام در زمان ساسانیان میدونه…ولی به نظر من هدایت یخورده بد بین بوده و خیلی ساده از کنار اسلام و فلسفه ی اسلامی گذشته…مسلمان بودن فقط ایستادن و دولا شدن و گفتن کلمات عربی نیست…بعلاوه اوضاع اجتماعی ایران قبل از اسلام که در پشت نقاب قدرت نظامی حکومت های ما قبل اسلام مونده خیلی بدتر از ادوار اسلامی بوده و جایگاه زن به مراتب بدتر بوده

منم موافقم…ایشون خداناباور بود…واینکه خب حقم داشت چون اسلامی که درحال حاضر به ما قبولونده شده حقیقت ورسالت این دین رو زیرسوال برده…من مطمئنم صادق هدایت تو کل زندگیش متاسفانه قران رو مطالعه نکرده…چون این کتاب واقعا یک معجزه حقیقی هستش…و اینه با تعمق در ایاتش میشه فهمید که درحال حاضر فقط ازاین دین سوئ استفاده شده…اصلن اوقتی دین بوجود اومد سوئ استفاده از دین هم بوجود اومد…درکل سعی کنیم خودمو به دنبال حقیقت باشیم….در واقع این ماهستیم که حقیقت زندگیمون رو میسازیم…پس ایمان رو باید حفظ کرد

بهترین نقدی از آثار هدایت بود که خوندم👌

دربخش هایی از کتاب آقای هدایت بسیار زیبا به تصویر کشیده..اما درجاهایی هم خواننده رو سردرگم کرده..شاید بارها باید این کتاب راخواند تادرک کامل رسید….

وقتی شخصی با اونوعظمت میاد حرفی راجبه چیزی میزنه امکان نداره بدون مطالعه اون کتاب راجبش حرف بزنه پس شک نکن مطالعه کرده

چیزی که این کتاب گفته زندگی انسانی هستش که در برقراری ارتباط با دنیایی که زندگی میکنیم مشکل داره و کسانی که اینچنین هستند هرچه فرو‌میرند با لذتی رو ب رو‌میشند که وصف نمیشه،اما رو به روش ارتباط با بقیه باعث مشکل میشه،چیزی که خودمم باهاش دست و پنجه نرم کردم اما جدا نیس و باید درک بشه کار…

چرت ترین کتاب.یه آدم که در اوهامش غرق شده و عقده ی هم‌آغوشی داره.و اگر به این وصال می رسید خودش کتابش رو جر می داد

اصلا موافق نیستم باهات،شما که اطلاعات صحیح در دست نداری نظر نده.صادق خان هدایت حسرت از دست دادن عظمت و شکوه ایران باستان رو به واسطه حمله لشکر مغول و اعراب و اسکندر مقدونی و …رو میخورده.
و زن در این رمان نماد کشور ایران هستش که عفاف و پاکی خودش رو از دست داده و دلیل نفرتش از اسلام و عربها همینه واسه همین اسم کتاب رو گذاشته بوف کور.جغدی که بر خرابه های ایران باستان نشسته،شکوه و عظمت از دست رفته را می بیند و حسرت می خورد.

دوست دارم بدونم صادق هدایت توی چه حس و حالی این کتابو نوشته‌. در واقع به چه چیزایی فکر میکرده.چجوری اینا به ذهنش میومده

از دید هدایت واقعا زندگی یک آیینه دق است به طوری که بارها از این استعاره استفاده میکند و به طرزی شگفت انگیز زندگی نباتی اکثر ما ها رو به نمایش میگذاره که تنها داروی اون مرگه .

بنظر آدم خیلی باهوشی بوده که مغز خیلی فعالی داشته اونموقع رواندرمانگر یا روانپزشک درست و حسابی هم در ایران نبوده، ناچار مشکلات فکری و روحی اش را همراه با تاثیر تریاک روی کاغذ آورده ! ( اون موقع تقریبا همه تریاکی یا شیره ای بودند )شاید میتونسته نوازنده پیانو یا آهنگساز مشهوری هم بشه..
😉

سلام دوستان.
امروز این رومان پیچیده و پر از درد دل رو تموم کردم.
به نضرم صادق هدایت از یک سری ناراحتی و دردهایی که انگار مشترکه با مخاطب دردو دل میکنه و قصد داره یه تلنگر یا گوش زدی کنه و عمق سیاهی و نابودی که نتیجه اعمال خود آدم هست رو یاد آوری کنه .
شاید هم نظر کلیش درمورد زندگی اینه که تا وقتی که به تاریکی مطلق درون خودمون پی نبریم نمیتونیم نور حقیقت زندگی رو ببینیم .
کسی چه میدونه؟
ولی بهترین راه برای پی بردن به حقیقت این رومان پیچیده اینه که یک تحلیل به زبان ساده تر حد اقل در حد یک پارگراف یا در حد یک پیام می نوشت اونوقت بهتر می‌شد فکر کرد بعد نظر داد.

به نظرم کتاب پیچیده ایست با رمز و رازهای زیاد . اما چیزی را که بیشتر از هر چیز دیگر در آن احساس کردم افسردگی، دلزدگی از زندگی ، و حالت سرخوردگی از بودن ذات انسانی خود که مجبور به بودن است و این بودن او را مجبور به خوردن، خوابیدن، جماع و در عین حال چیزهایی که مجبور است در طول زندگی چه بخواهد و چه نخواهد ببیند و تحمل کند . مثل خیلی از چیزهای چندش آوری که از آنها یاد میکند برای مثال بوی بچه، بوی اتاق نوجوانی که تازه بالغ شده ، بوی پا و….و این خود یکی از صفات شخصیتی هدایت در زندگی بوده که روزمره گیهای بشر را با حالتی تهوع آمیز وصف میکند.

درحالیکه با تمام نظرات دوستان موافقم باید یه مفهوم خیلی ساده تر رو از این رمان پیچیده بیان کنم اون هم حسیه که راوی به اون زن داره و خیانت هایی که حتی بعد از باهم بودنشون میبینه در عین عشق اونو مجنون و دیوانه میکنه که سرانجام اون زن رو در کمال خونسردی بعد از مردنش قطعه قطعه میکنه وسرانجام یه عشق ویران کننده و اشتباه رو بیان میکنه

واقعا کتاب پر رمزو رازیه ،هر کی از دید خودش برداشت میکنه ولی باید جای صادق هدایت بود تا ببینیم اون از چه بعدی این داستانو روایت کرده ،چیزی که من توی این این کتاب حس کردم ،حس ترس و ناامیدی و شهوت و حتی خوشحالی برای مرگ بود ،مرگی که ذره ذره از اون لذت میبرد و خود رو از قید دنیا آزاد کرده بود ،شاهکار صادق هدایت کتاب بوف کور

بیشترازاینکه به دنبال کشف رموز این کتاب عجیب باشم دلم میخواد بدونم صادق هدایت در چه شرایط روحی وجسمی این کتاب مخوف و پبچیده در عین حال ساده وتکراری رو نگراش کرده این داستان تراوش یه ذهن بشری نیست

بارها بوف کور رو خوندم و هر بار برام تازگی داشت فضایی که هدایت روایت می‌کنه بسیار قابل ملموس دلهره آور سیاه و البته ترسناکه …با اینکه نمیدونی الان تو کدوم بعد شخصیت یا زمان هستی اما ذهنت به طور کلی فضا رو ترسیم کرده و دنبال خودش میکشونه فضایی که هدایت برای من ترسیم کرده همیشه یه گوشه توی ذهنم هست یه جایی داره… اون پیرمرد خنزرپنزری اون درخت و جوی آب و شراب بالای طاقچه همه ش مثل داستان دیوانه وار هدایت توی یه گوشه ذهنم نشسته با اینکه سخته فهمیدن داستان ب طور کلی اما هیچکس مثل هدایت نمیتونست این جوری کتابی بنویسه که با وجود درک سختش برای خواننده ملموس باشه و ذهن فرد رو سال ها درگیر خودش کنه

بوف کور با اینکه کتاب قطوری نیست اما درک و خواندنش برای خواننده سخت هست بنظر من خیلی کتاب پر رمز و رازی هست که به همه مسائل زندگی اشاره انداخته و انسانی رو به تصویر کشیده در حالی که بیشتر در رویاست و گیچ کننده درگیر تنش ها ،خواسته ،مسائل جنسی هست و جنس زن رو در خیال تعریف میکند و در واقعیت کاملا برعکس عین توقعات ما آدما رمان خیلی فراگیری هست هر چه بگیم بازم کمه خیلی حرف توش موجوده همه استنباط هایی که از این کتاب بدست می آوریم ما به صادق هدایت نزدیک میکنه اما هنوز نتونستیم کشفش کنیم رمانی هست فراتر از زمانش نوشته شده

سلام
به نظر بنده دیدگاه هایی که اینجا بیان شد نقدی پیش پا افتاده و سطحی و همراه با چند سوال کلیشه ای بود.
من این رمان رو چندین بار و در سنین مختلف خوندم و متوجه شدم که فهمیدن این داستان و درک کامل رمان مثل یک راز میمونه که اگر انسانی بتونه تمامی این روایات و اتفاقات رو درک کنه شابد بتونه به راز بزرگی برای زندگی کردن برسه.
شاید داستان به قدری پیچیده و عمیق باشه با توجه به درک متفاوت انسان ها نمیشه نقد کامل و یک پارچه ای به داستان داشت و هر کسی بسته به فهم ادبی خودش باید این نوشته ها رو مو شکافی کنه و بتونه از این داستان درسی بگیره و برای زندگی خودش بکار ببره

بوف کور نه تنها داستانی سوررئال نیست بلکه داستانی رئال از دنیایی سوررئال است که خود بشر به دست خود برای خود رقم زده

صادق هدایت نماد مردیست در بوف کور که سفره ی کهنه ی زندگی رو زیر درخت در سایه سار دختر اثیری پهن کرده و در بیان عشق خالصانه به همه ی وجهه ی دنیای فانی عاجز مانده پس ناچارا تمام آن تعریف های کهنه ی عشق که زنگ زده و پوسیده شده اند رو نمایان میکنه تا همه متوجه بشن که عشق به دنیا نه شهوت هست و نه دیوانگی و نه اسیر شدن در بند دختری زیبا بلکه آزاد بودن از هر قید و بندیست که نمایانگر خود خدایست این همون دردی که نمیشه اظهار داشت و مثل خوره روح رو در انزوا میتراشه

سلام بنظر من محتویات بوف کور بسیار فاخر و ارزش مند هستش که واقعا درک اینهمه برای هرکس میتونه سخت باشه. توی کتاب بیشتر به دردهایی اشاره میشه که هم میتونه جسمی هم روحی باشه و این بر میگرده به برداشت خواننده از مطالب. راوی ذهن خواننده رو روی یک سوژه معطوف نمیکنه توی داستان صادق هدایت موارد سردرگم کننده زیاد هست اصلا نمیشه تشخیص داد که این داستان واقعی یا رویا و کابوس هست یا اصلا زندگی نویسنده اس یا یک داستان که بقول خود نویسنده قصه ها نشات گرفته از ناکامی افراد که اون رو مثل داستان روایت میکنن در کل رمانی هست که ذهن رو ادم رو درگیر میکنه و حس چندبار خوانی کتاب رو بیشتر میکنه برای درک بهتر . مطالب من که خیلی خوشم اومد از خوندن ذهن ادم رو راغب میکنه.

بهیچ عنوان این کتاب رو نمیشه فهمید چون افکار صادق متعلق بخودش بوده و ایهام فراوان داره ولی بجرات میشه گفت کتابیه ک میشه صدهابار خوند و هردفعه چیز جدیدی ازش کشف کرد و ترجمانش بهیچ عنوان حق مطلب رو براش ادا نمیکنه ، بالواقع اثر کاملا سایکوسیز رو نشون میده و بنظر من برای افرادی ک ب بلوغ فکری نرسیدن مناسب نیس چون ممکنه جوونهایی ک دنبال پیدا کردن مسیر زندگیشون هستن برداشتهای اشتباه ازش بکنن . فی المجموع بالحق یکی از شاهکارهای دنیا همین رمانه ک بنظر من خیلی جذابتر و پرمحتواتر از رمانهایی مثل خشم و هیاهو هست و خیلی عمیقتر ب ریشه جنسی مسائل و کمبودها و عقده ها میپردازه

من یه نوجوان هفده سالم …چند وقتی هست این کتاب رو تموم کردم …عجیب ذهنم رو درگیر کرده…نمیدونم شاید با درک الانم کمتر از ده درصد قلم شگفت انگیز هدایت رو درک کردم ولی این رو می دونم این کتاب یکی از مفاخر ادبیات فارسی هست …من یه نوجوان عاشق ادبیاتم …عاشق سعید حافظ و غیره…ولی چرا نباید توی این دوازده سال اثری از نویسنده ی بزرگی همچون هدایت در کتاب های درسی ما باشه…فقط چون خود کشی کرده یا…نمیدونم……ولی…. این موضوع عجیب قلبم رو به درد میاره وقتی که دوستانم هما پور اصفهانی می شناسند حداد عادل می شناسند ولی صادق هدایت نمی شناسند

دلیلش طرز فکر هدایت در مورد دین اسلام،اعراب و خداست.

جزء معدود کتاب هایی است که از همون جمله ی اول، آدم جذب کتاب میشه و با وجود میل شدیدی که به خواندن این کتاب دارید ولی باز هم ترس از تمام شدن کتاب ناراحتتون میکنه. و بعد از اتمام کتاب اولین جمله ای که به ذهنتون میرسه اینه: دوباره از نو شروع به خوندنش کنم.

باسلام و سپاس از زحمات و توجه شما به این اثر گرانسنگ
دوستان گرامی ، من اولین باریکه این کتاب رو خوندم ، دانشجو بودم و الان حدود ۲۰ سال ازون زمان میگذره و من بارها و بارها آنرا خوانده ام
نکته یی که مایلم بشما عزیزان بگم اینه که بعضی از کتابها ، مثل کتابهای دیگه نیستن و نمیشه از طریق خواندنهای مکرر و دقت ، به رمز و راز اونها پی برد و درک مفهوم و منظور آنها ، مثل مطالب دیگر نیست
نمیدونم چطور بهتون بگم اما توضیح این مطلب بقدری دشواره که من مجبورم به توضیحی مختصر و ناامیدانه کفایت کنم
دوستان من ، بیش از ۹۹% کتابها ، از طریق ذهن و تحلیل درک میشن اما بعضی از کتابها اینطور نیستن و اگه شما صدهزار بارهم بخونی و دقت کنی ، نمیتونی بفهمی منظور نویسنده چیه
علتش اینه که مفهوم این طور کتابها فقط از طریق سفر به لایه های غیر عادی و غیر معمول ممکنه که در عرف بهش ((شهود)) گفته میشه
حالا چرا اینو میگم؟ دوستانم توجه کنید ، در هر کتابی ، ذهن از طریق درک اجزای کوچک ، به مفهوم کلی پی میبره ‌، اما در برخی آثار ، شما نمیتونید کتاب رو جزو جزو کنبد چون فاقد معنی و پیام مشخص میشه
لذا باید بدون جزو جزو کردن ‌، بصورت یکپارچه به مفهوم پی ببری یعنی کتاب را بصورت تکه تکه درک نکنی و بصورت یکجا بفهمی
مثل اینکه شما یک پارچ اب را لیوان لیوان میخوری اما در این مورد ، باید کل پارچ را یهو سربکشی
به این نوع از فهم ، ((الهام)) میگن
و الهام در لغت یعنی تمام چیزی را دفعتا قورت دادن

عالی ….تبریک میگم.بلاخره یک نفر پیدا شد که به این مطلب اشاره کنه…واقعا نیاز به یک درک شهودی داره…والسلام

شاید یه سری کارهارو بهتر باشه که از بنیاد اصلا سراغش نریم و انجام ندیم.
(بوف کور)
تحلیل این اثر فاخر هم یکی ار همون کارهاست چون نه تنها بی فایده ست، که نتیجه معکوس هم خواهد داشت.
این از اون دست دویدنهاست، که شمارو نه تنها به جایی نمیرسونه، که مدام از هدف دورتر و دورتر میکنه…
بهتر نیست که به ذهن مخاطب این وظیفه رو بسپریم و خودمون رو از زیر بار کمرشکنش بیرون بکشیم؟
به نظر من که صادق هدایت با ثبت این اثر، دست به یه جور رزجز خوانی طوفانی، هنرمندانه و ادبی میزنه .
با علم به قدرت قلم خودش، رمانی نوشت که تا زبان فارسی هست، به تمام نویسندگان قبل و بعد خودش یادآوری میکنه که صادق هدایت در بلند مرتبه ترین جایگاه این هنر هست و بسیار هم دست نیافتنی هست.
سخته، بخدا خیییییلی سخته، انتقال اینهمه احساس در عین بی احساسی و نخوت کلمات.
آدم میتونه لابلای صفحات این رمان دچار هیپوترمی و یخ بستگی مفرط و ناگهان شعله ور شدن و سوختن بشه….نمیدونم چی بگم … واقعا واژه ها صلاحیت بیان حق مطلب رو به ما ندادن.

با سلام خدمت تمامی بزرگواران و دوستان همراه کافه بوک
بنده هم بعد مدت ها توفیق پیدا کردم کتاب استاد صادق هدایت رو با دقت مطالعه کنم ذکر چند نکته خالی از لطف نخواهد بود
قبل از هر مطلبی خواهشا توجه داشته باشیم خودکشی یک فیلسوف و نویسنده به هیچ وجه دلیلی بر نادیده گرفتن افکار بزرگ اون شخص نبوده و نخواهد بود…….
چیزی که کاملا مشهوده جناب صادق هدایت در مسیر سیر و سلوک قرار داشته اند تجربه عالم اثیری؛
عالم فرا ماده ای، بدون هیچ پوشش و پرده ای میان آنچه نامش حقیقت است و آنچه به نام توهم درک حقیقت است
یک انسان با تجربه عالم اثیری تبدیل میشود به یک انسان افسرده ،گوشه گیر و کاملا سرخورده از رجاله هایی که غرق شده در جهالت ظواهر شهوانی ،تن آسایی در عالم خفتگی به سر میبرند
ما در این اثر فاخر با نمادهایی مواجه هستیم از انسان هایی سردرگم و گمگشته در لایه های شخصیتی مختلف که در شرایط مختلف به سبب درک ناقص حقیقت درگیر تناقض ابدی شده اند
فاصله گرفته از نابی عشق چشمان دختر اثیری
فاصله گرفته از کودکی هایمان
مجهول مانده در عشق های مثلثی(عمو و پدر و دختر هندی)
دستانی آلوده شده به انواع اقسام گناهان
صادق هدایت دردمند و رنجور از تمامی این ها با افکاری بغض آلود کلماتی در باب خودشناسی و فلسفه را درابعادی وسیع به چالش کشیده است…….
عزیزانی که در باب نقد تحلیل های سطحی و به دور از حقانیت رو برداشت و ارائه میدهند واقعا در حق این عزیز خفته در خاک کم لطفی خواهند کرد

به نظر من این کتاب دیدی از دنیای یک آدم مجنون و دیوانه است. این دیوانه گذشته اش رو فرا موش کرده و داره با خاطراتی که معلوم نیست حقیقی هستن یا خیالی سر میکنه تا بمیره.
اون اصلا عاشق نشده بوده. چون فقط از شهوت هاش و احساسات سرکوب شده و شرم هنجار شکنی هاش صحبت میکنه.
حتی توی یک قسمت کتاب از برادر لکاته صحبت میکنه
که عموش از اونجا رد میشه
آقا لپ کلام من اینه که این رمان به شدت فشرده شده

ادم سردرگم میشه یه کتاب پیچیده و پر از ابهام ولی خوب شاید میخواست دنیای دور از احساسات و بیان کنه ….زندگی بدون عشق و احساس و روابط اخرش میشه خودکشی یا زندگی مرده متحرک…

تحلیل بوف کور مثل درآوردن روده مورچه میمونه، بوف کور یک داستان سوررئال که نویسنده دنیا ، عشق و زندگی رو از دریچه یک روءیای کابوس وار به تصویر میکشه، جوری که مخاطب رو وارد جریان این کابوس کنه ودر خلاء نگه داره، تشریح و تشبیه و توضیح حواشی داستان بیشتراز خود داستان، شاید تم اصلی داستان در چند خط تمام بشه ولی انقدر فضای روانی داستان پررنگ میشه که مخاطب رو کنترل میکنه تا هر از چند گاهی به خط اصلی داستان تشنه کنه ، داستانی بسیار سنگین که گاهی از حوصله مخاطب خارج میشه و گاهی وارد میشه!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.