کافه‌بوک معرفی و پیشنهاد کتاب

من پیش از تو

رایا

من پیش از تو با عنوان اصلی Me before you اثری از جوجو مویز نویسنده و روزنامه‌نگاری انگلیسی است که از سال ۲۰۰۲ به نوشتن رمان‌های عاشقانه مشغول است. این کتاب او در سال ۲۰۱۲ منتشر شده است که می توان آن را محبوب‌ترین کتاب جوجو مویز در ایران نامید. کتابی که برای اولین بار از سوی انتشارات آموت در اختیار علاقه‌مندان قرار گرفت. این کتاب به مدت ۱۲ هفته از جمله کتاب‌های پر فروش نیویورک تایمز بود.

جوجو مویز که متولد ۱۹۶۹ است تابه‌ حال توانسته دو بار جایزه‌ انجمن رمان‌‌نویسان رمانتیک را دریافت کند. پشت جلد کتاب من پیش از تو نظرات مختلفی درباره رمان نوشته شده است که در اینجا به برخی از آن‌ها اشاره می‌کنیم:

بعضی کتاب ها را نمی توان زمین گذاشت، پیشنهاد ما: کتاب من پیش از تو را باید همراه با یک جعبه دستمال کاغذی فروخت.  -آسوشیتدپرس

من پیش از تو خواننده را غافلگیر می‌کند، سوزناک و تاثرانگیز و امیدبخش است. کتابی که تا دیروقت بیدار می‌مانید و صفحه به صفحه جلو می‌روید و نمی‌توانید زمین بگذارید. -نویسنده کتاب خواهران غریب

رمانی خواندنی، مسحور کننده و منظبق با نیازهای دنیای امروز.   -نشریه آمریکایی پابلیشرز ویکلی

عشقی پرشور، غیرممکن و آرمانگرایانه.   -رومنتیک تایمز

نویسنده ی این کتاب خواننده را در موقعیتی قرار می دهد که اشک ریزان بخواند و جلو برود…    -نیویورک تایمز

[ لینک: کتاب ملت عشق ]

خلاصه رمان من پیش از تو

ماجرای این کتاب با حادثه‌ای که برای ویل ترینر اتفاق می‌افتد شروع می‌شود. ویل ترینر پسری از طبقه بالای جامعه است که متخصص امور مالی نیز می‌باشد. او ورزشکار، ماجراجو، اهل سفر و عاشق است که وضعیت مالی بی‌نظیری دارد. از آن دسته از آدم‌هاست که تا به حال کمبودی در زندگی نداشته و هرچه را که می‌خواسته به دست آورده است.

حادثه مهم رمان در سال ۲۰۰۷ رخ می‌دهد و نویسنده به طور خلاصه آن را شرح می‌دهد. باران به شدت می‌بارد و ویل بعد از اینکه به قصد انجام دادن کارهای خود، دوست دخترش لیسا را ترک می‌کند در خیابان با یک موتورسوار تصادف می‌کند. تصادفی که باعث می‌شود دچار آسیب در مهره‌های ۵ و ۶ ستون فقرات شود و فلج شدن دست‌ها و پاهای او را به همراه داشته باشد.

صدای گوش‌خراشی می‌آید، ویل نگاه می‌کند. صدای ناخوشایند بوق اتومبیلی است. تاکسی سیاه براق را مقابلش می‌بیند. راننده شیشه اتومبیل را پایین داده است. در گوشه‌ی میدان دیدش چیزی می‌بیند که نمی‌تواند به‌خوبی تشخیص دهد. آن چیز با سرعت باورنکردنی به‌طرفش می‌آید.
صورتش را به طرف آن برمی‌گرداند، بلافاصله متوجه می‌شود در مسیرش قرار دارد و به هیچ طریقی نمی‌تواند خودش را از سر راهش کنار بکشد. او وحشت، دستش باز می‌شود، گوشی بلک‌بری رها می‌شود و می‌افتد زمین. فریادی می‌شنود که احتمالا از گلوی خودش خارج شده است. آخرین چیزی که می‌بیند دستکش‌های چرمی هستند و صورتی که داخل کلاه ایمنی است. (من پیش از تو – صفحه ۱۲)

پس از این اتفاق، ادامه کتاب از سال ۲۰۰۹ روایت می‌شود. جایی که شخصیت لوئیزا کلارک به داستان اضافه می‌شود. دختر ۲۶ ساله‌ای که زندگی بسیار متفاوتی با ویل دارد. لو بسیار ساده است، تا به حال سوار هواپیما نشده، دنیا را ندیده، لباس های عجیب و غریب می‌پوشد و در یک خانواده فقیر زندگی می‌کند.

لوئیزا در حالی که سخت تلاش می‌کند شغل خود را حفظ کند با نقل مکان کردن رئیسش به استرالیا بیکار می‌شود و مجبور است به دنبال شغل تازه‌ای باشد. پس از یک سری اتفاقات لو به عنوان پرستار ویل استخدام می‌شود. در ظاهر وظیفه او انجام دادن کاری‌ها ساده است، او باید در غذا خوردن به ویل کمک کند، برایش نوشیدنی فراهم کند، فیلم مورد نظرش را پخش کند، مراقبش باشد مشکل خاصی برای او پیش نیاید و کارهایی از این قبیل. ویل یک پرستار تخصصی هم دارد و نقش لوئیزا کمکی است. اما در اصل وظیفه لو این است که مانع از افسردگی بیش از حد ویل شود. کاری که لو هیچ ایده‌ای برای انجام دادن آن ندارد اما…

مترجم کتاب – مریم مفتاحی – درباره رمان من پیش از تو می‌گوید:

شاید برخی فکر کنند که رمان من پیش از تو یک رمان عاشقانه است. اما من این تصور را ندارم. به نظرم یک داستان امیدبخش و سرشار از کشمکش‌های روحی و ذهنی است. در نظر دارم کتاب‌های بیشتری از جوجو مویز به فارسی ترجمه کنم.

دیگر ترجمه‌های مریم مفتاحی از جوجو مویز که در کافه‌بوک نیز معرفی شده‌اند عبارتند از:

من پیش از تو

درباره کتاب من پیش از تو

بحث‌های زیادی پیرامون این رمان که به چاپ‌های بالا رسیده است وجود دارد. بحث‌هایی که عمده آن درباره خوب و یا زرد بودن این کتاب است. طرفداران، من پیش از تو را یک عاشقانه خوب می‌دانند که احساسات را به شدت درگیر می‌کند و درنهایت باعث غافلگیری شما می‌شود. و در مقابل افرادی هم هستند که این کتاب را یک رمان کم عمق با محتوایی زرد می‌دانند. مخالفان داستان این رمان به شدت کلیشه‌ای می‌دانند.

به عنوان یک مخاطب، تحت تاثیر این بحث و جدل‌ها در حالی که تا به حال بیشتر از چند رمان عاشقانه نخوانده بودم، تصمیم گرفتم این کتاب را مطالعه کنم تا بهتر بتوانم درباره آن صحبت کنم. به اعتقاد من، برای صحبت کردن در مورد یک کتاب، هر کتابی که باشد، ابتدا باید آن را خواند. و بعد از خواندن من پیش از تو اولین چیزی که درباره آن به ذهنم آمد داستان عامه‌پسند آن بود. ماجرای کتاب بین یک دختر و پسر است. پسری از قشر بالای جامعه و دختری از طبقه پایین. خود این موضوع، یعنی انتخاب افراد از دو قطب جامعه، کاملا گویای عامه‌پسند بودن آن است، اما آیا عامه‌پسند بودن یک کتاب آن را زرد می‌کند؟

این رمان ساده و خوش‌خوان است . روایت خطی دارد. شما فقط با دو شخصیت اصلی طرف هستید و در هنگام مطالعه از خواندن آن خسته نمی‌شوید. از دیالوگ‌ها و توصیف‌های کتاب لذت می‌برید و ممکن است ساعت‌ها مشغول خواندن آن شوید. اما دقت داشته باشید که شما نباید از این رمان انتظار معجزه داشته باشید. همان‌طور که اشاره شد، این رمان عامه‌پسند است و اگر شما طرفدار ادبیات فاخر هستید و به دنبال شاهکارهای جهانی، قطعا من پیش از تو شما را ناامید می‌کند.

اما یک موضوع درباره کتاب که به شدت من را نامید کرد این بود که اتفاقات کتاب به راحتی قابل‌پیش‌بینی بودند. وقتی کتاب را تا صفحه ۱۰۰ خواندم تصمیم گرفتم که یک پیش‌بینی از ماجراهای کتاب داشته باشم. حدس و گمان‌های خود را یادداشت کردم و باید بگم ۹۰ درصد از اتفاقات را به درستی حدس زده بودم اما در مورد آخر داستان کاملا اشتباه فکر می‌کردم. شاید هنر نویسنده هم در همین جا باشد. جایی که خواننده را غافلگیر کند. چیزی که شاید هرگز فکرش را هم نمی‌کردید.

نکته نهایی که می‌خواهم به آن اشاره کنم، این است که جوجو مویز به خوبی می‌داند که چطور یک کتاب پرفروش بنویسد. حتی می‌توانم بگویم او در این زمینه استاد است. شاید مخاطبان بسیار کمی پیدا شوند که بتوانند ویل را درک کنند و با او همزادپنداری کنند. فردی که هیچ‌گونه مشکل مالی ندارد و در زندگی هر چیزی را که دلش می‌خواسته به دست آورده است شخصیت آسانی برای درک کردن نیست. اما در مقابل حجم گسترده‌ای از مخاطبان وجود دارند که شبیه لو هستند. شبیه قهرمان مثال‌زدنی داستان، کسی که شرافتمندانه به دنبال کار است تا لقمه‌ای نان به دست آورد. چنین آدمی حتی اگر پرستار یک فرد پولدار شود، از او کینه‌ای به دل نمی‌گیرد و یا از خود سوال نمی‌پرسد چرا او همه‌چیز دارد و من هیچ‌چیز ندارم. بزرگی چنین آدمی فراتر از آن است که حتی به فکر سوءاستفاده از منابع این خانواده ثروتمند باشد. این آدم بازهم با شرافتمندی تمام به او خدمت می‌کند و حتی حاضر است خودش را فدای او کند. و مخاطب می‌بیند که در نهایت چه اتفاقی می‌افتد (برای جلوگیری از افشای اتفاقات اصلی کتاب از ذکر آن خودداری می‌کنیم.) ماجراهای کتاب و تاثیری که این دو شخصیت روی هم می‌گذارند نیز احساساتی از همین دست را تحت تاثیر قرار می‌دهد و باعث پرفروش شدن آن می‌شود. اما بازهم یک نکته وجود دارد، آیا پرفروش بودن یک رمان دلیل کم‌ارزش بودن یا زرد بودن آن کتاب است؟

پیشنهاد می‌کنم اگر به دنبال یک رمان ساده و خوش‌خوان هستید که شب‌ها قبل از خواب مطالعه کنید گوشه چشمی به رمان من پیش از تو داشته باشید. این رمان عاشقانه که درباره عشق است ولی عشق موضوع اصلی آن نیست، می‌تواند برای افرادی که تازه به کتاب و کتابخوانی رو آورده‌اند نیز گزینه مناسبی باشد. در نهایت این نکته بسیار مهم را فراموش نکنید که در کتاب خواندن سلیقه شخصی شما مهم‌ترین موضوع است.

فیلم من پیش از تو

بر اساس این رمان فیلمی نیز ساخته شده است که نقش لوئیزا را امیلیا کلارک، بازگیر معروف سریال تاج و تخت بازی می‌کند. در فیلم شخصیت‌های کتاب به خوبی به تصویر کشده شده‌اند و خواننده‌ای که فیلم را نیز تماشا کند ارتباط خیلی خوبی با آن می‌گیرد.

همیشه مشکلی که در این نوع فیلم‌ها وجود دارد (فیلم هایی که از روی کتابی ساخته می‌شوند) این است که کارگردان فرصت ندارد تمام اتفاقات کتاب را به تصویر بکشد و یا وارد جزئیات کار شود. به همین خاطر ببینده احساس می‌کند که چقدر سریع همه چیز اتفاق می‌افتد و تمام می‌شود. در فیلم من پیش از تو هرچند که کارگردان همه ماجرای کتاب را به تصویر نکشید اما توانست فیلم خوبی بسازد. اگر کتاب را خوانده‌اید پیشنهاد می کنم حتما فیلم را نیز تماشا کنید. اما پیشنهاد همیشگی ما این است که ابتدا رمان را بخوانید و بعد فیلم را ببینید.

» یک پیشنهاد: اگر قصد دارید کتاب پس از تو – ادامه رمان من پیش از تو را نیز بخوانید بهتر است فیلم را بعد از خواندن کتاب پس از تو ببینید. در غیر این صورت هنگام خواندن کتاب پس از تو مدام چهره‌های فیلم در ذهن شما خواهد بود و ممکن است ذهن شما در تصویرسازی شخصیت‌ها زیاد آزاد نباشد.

[ لینک: معرفی رمان‌های عاشقانه ]

رمان من پیش از تو

جملاتی از متن رمان من پیش از تو

دلم واقعا برایش می‌سوخت. وقتی می‌دیدمش که به بیرون پنجره ماتش برده است، به نظرم غمگین‌ترین فردی آمد که به عمرم دیده‌ام. با گذر ایام، دریافتم شرایطش فقط مربوط به اسارت در صندلی چرخدار نیست، نه چون آزادی جسمی‌اش را از دست داده است، بلکه به فهرست بلندبالا و بی‌پایان مشکلات جسمی و روحی‌ای مربوط می‌شود که می‌توانند عواقب بدی در پی داشته باشند. با خودم فکر کردم اگر من جای او بودم احتمالا به همین اندازه احساس درماندگی می‌کردم. (کتاب من پیش از تو – صفحه ۷۱)

اگر واقعا عاشق کسی هستی وظیفه داری کنارش بمانی؟ به او که افسرده است کمک کنی؟ در بیماری، در سلامت، و در هر شرایطی؟ (کتاب من پیش از تو – صفحه ۸۵)

هر کسی کیف پولی به عمق معدن الماس داشته باشد، می‌تواند هرچیزی را خوشگل و زیبا کند. (کتاب من پیش از تو – صفحه ۱۳۸)

می‌گویند وقتی سن آدم کمی بالا می‌رود به گل و گیاه علاقه‌مند می‌شود، و من فکر می‌کنم درست باشد. به احتمال قوی، چیزی است که به چرخه‌ی اصلی زندگی مربوط می‌شود. رویش دوباره بعد از زمستانی حزن‌انگیز چیزی کمتر از معجزه نیست. نوعی خوشی و شادی که هر سال پیش می‌آید. شیوه‌ای است که طبیعت در پیش می‌گیرد تا درنهایت قدرت نمودهای مختلف باغچه را نشان دهد. (کتاب من پیش از تو – صفحه ۱۵۸)

برای اولین‌بار داشتم لذت می‌بردم که مرکز توجه هستم. شاید بچگانه بود، ولی واقعیت داشت. وقتی می‌دیدم بابا و ویل از دست کارهای من می‌خندند، عشق می‌کردم. وقتی می‌دیدم تمام غذاها و دسرها باب میل من درست شده‌اند، کیف می‌کردم. از این‌که می‌توانستم همان کسی باشم که دوست دارم و خواهرم نیست که مرتبا گوشزد کند که چه کسی هستم، حال می‌کردم. (کتاب من پیش از تو – صفحه ۲۵۶)

بدترین نکته درباره‌ی کار پرستاری آن چیزی نیست که احتمالا فکرش را می‌کنید. ربطی به بالا و پایین کردن مریض و نظافت ندارد، یا دارو و دستمال مرطوب، و یا بوی همیشگی و محسوس مواد ضدعفونی کننده. حتی این واقعیت هم نیست که اغلب افراد فکر می‌کنند تنها کاری است که از دستتان برمی‌آید. بلکه این واقعیت است که آدم وقتی تمام روز را کنار کسی می‌گذراند، هیچ گریزی از حالت‌های روحی او ندارد، حتی از حالت‌های روحی خودش. (کتاب من پیش از تو – صفحه ۳۳۴)

تفاوت بین تربیت من و تربیت ویل در این بود که کسی مثل او خودش را شایسته همه‌چیز می‌دانست. به‌نظر من اگر آدم در شرایط او بزرگ شده باشد، با پدر و مادر ثروتمند، در خانه‌ای بزرگ، مدرسه‌های درجه یک و رستوران‌های گرانقیمت، احتمالا این حس را هم دارد که زندگی همیشه بر وفق مراد است و به طور طبیعی جایگاه بالایی در دنیا دارد. (من پیش از تو – صفحه ۳۵۱)

هیچ‌کس حاضر نیست حرفی در این مورد بشنود. هیچ‌کس نمی‌خواهد تو از ترست برایش حرف بزنی، یا از دردت، یا این‌که چه‌قدر می‌ترسی عفونتی پیش بیاید و بمیری. هیچ‌کس نمی‌خواهد بداند چه‌قدر بد است که دیگر نمی‌توانی با زنی بخوابی، نمی‌توانی غذایی که با دست‌های خودت پختی، بخوری، هیچ‌وقت نمی‌توانی بچه‌ی خودت را بغل کنی. هیچ‌کس نمی‌خواهد بداند وقتی توی این صندلی چرخدار هستم گاهی دچار ترس از فضای بسته می‌شوم. وقتی فکرش را می‌کنم که یک روز دیگر را باید توی این لعنتی سر کنم، فقط دلم می‌خواهد عین دیوانه‌ها فریاد بکشم. (من پیش از تو – صفحه ۳۶۱)

دست‌های ویل دست یک مرد تروتمیز بود – زیبا و خوش‌فرم، با انگشتانی چهارگوش. نمی‌شد به آن نگاه کرد و فکر کرد که قدرتی ندارد، این که دیگر هرگز نمی‌تواند چیزی را از روی میز بردارد، دستی را نوازش کند یا حتی مشت کند. (من پیش از تو – صفحه ۴۳۵)

میفهمید چقدر سخت است که سکوت کنید و هیچی نگویید، در حالی که ذره ذره وجودتان میخواهد منفجر شود؟ تمام راه فرودگاه تا آنجا را داشتم با خودم تمرین می‌کردم که چیزی نگویم. اما واقعا داشتم می‌مردم. ویل سر تکان داد. سرانجام وقتی توانستم حرفی بزنم صدایم بریده بریده و بی‌رمق بود جمله ای که به زبان آوردم تنها حرف خوبی که می‌توانستم بزنم.
-دلم برایت تنگ شده بود! (من پیش از تو – صفحه ۵۲۱)

مشخصات کتاب

  • عنوان: من پیش از تو
  • نویسنده: جوجو مویز
  • ترجمه: مریم مفتاحی
  • انتشارات: آموت
  • تعداد صفحات: ۵۳۴
  • قیمت چاپ بیست و پنجم – بهار ۹۴: ۳۶۰۰۰ تومان

نظر شما در مورد رمان من پیش از تو چیست؟ لطفا اگر این رمان را خوانده‌اید حتما نظرات ارزشمند خود را با ما به اشتراک بگذارید. به نظر شما عامه‌پسند بودن یک کتاب آن را زرد می‌کند؟ در مورد فروش چطور – آیا پرفروش بودن یک رمان دلیل کم‌ارزش بودن یا زرد بودن آن کتاب است؟

[ اینستاگرام کافه‌بوک ]


» معرفی چند کتاب دیگر:

  1. رمان جز از کل
  2. رمان مردی به نام اوه
  3. رمان صد سال تنهایی
فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

امتیاز شما به مطلب

دوست داشتم: 409
دوست نداشتم: 61
میانگین امتیازات: 6.7

96 دیدگاه در “من پیش از تو

من امروزاین کتاب روتموم کردم وخیلی لذت بردم أی کاش همه ی ماباانسان های معلول عادی برخوردکنیم شایداگراین طوربودآخرداستان این نمیشدامیدخدامیخوام ادامه کتاب رو(من پارسیان ازتو)روشروع به خوندن کنم.جلدسوم کتاب هم اومده دوستان

سلام کتاب خوندم به نظر من کتاب خوب و جالبی بود لذت بردم

من تعریف کتاب من پیش از تو رو خیلی شنیده بودم و با این آگاهی خریدم وقتی هم شروع به خوندنش کردم باا دید مثبت و با علاقه خوندم هرچه جلوتر میرفتم مشتاق تر بودم و با اینکه بچه ی کوچیک دارم و خواب کم اما از هر فرصتی استقاده میکردم تا بقیه کتاب رو بخونم اما اصلا فک نمیکردم آخرش اینطوری تموم شه و صفحات آخرو با استرس میخوندم حتی چندصفحه آخر بدنم واقعا یخ کرده بود و وقتی تموم شد اصلا دلم‌نمیخواست که باور کنم اینطوری تموم شد و هنوزم امیدوارم که در کتاب من پس از تو یه معجزه ای چیزی رخ داده باشه

*خطر اسپویل

سلام
من الان دارم پس از تو رو می خونم
اما هنوز هم عقیده دارم ویل ترینور خیلی آدم عوضی بود و کلارک یک شخصیت احمق
خیلی نا امید کننده بود آدم وقتی می خوندش همش منتظر معجزه بود که ویل خوب بشه و با لو ازدواج کنه اما این داستان نگاهی واقعی به دنیا و جهانی که ما در اون زندگی می کنیم داشت
اما به هر حال هنوز نمی تونم کنار بزارمش
برای همتون آرزو بهترین کتاب ها با پایان های خوب رو دارم
خدا نگهدار

Mi_si دقیقا نفهمیدم چی گفتی ولی حق به جانبته… منم همینطور

من تازه این کتاب و خوندم و بسیار لذت بردم الان دیدگاه هارو میخوندم برام خیلی جالب بود که چقدر برداشت ها متفاوته برای من این کتاب فقط یه رمان عاشقانه نبود بلکه خیلی آموزنده بود و دیدگاهم نسبت به آیندم خیلی تغییر کرد

این کتابیه که میگه به دنیا اومدن دست خودمون نیست، ولی از دنیا رفتن می تونه دست خودمون باشه. حالا با یه داستان نیمه عاشقانه هم قاطیش کرده.

ولی پیشنهادش نمیکنم ب کسی.
یا اگرم پیشنهاد کنم.میگم ک اخرش افسردگی می‌گیری و باید گریه کنی

*خطر اسپویل

اوایل کتاب ی کم ادم گیج میشه.معلوم نیست چی به چیه.حتی شاید دوست داشته باشی بذاریش کنار.ولی هی ک پیش میری دیگه باهاش انس میگیری.
صفحه اخر داستان ک من فقط با استرس کتاب رو میخوندم.و تا خط اخر اصلا باورم نمیشد ک اینطوری قراره تموم شه.
اشک می‌ریختم و میخوندم دوست نداشتم تموم شه تا وقتی ک ی خبر خوب از توش دربیادد.ولی نشد.
نشد
اخر نویسنده اون‌جوری ک خودش دوست داشت تمومش کرد😔
من ک تا فرداش تو فکرش بودم و افسرده شده بودم.
چون تو طول داستان همزاد پنداری کرده بودم.
دیگه جرات ندارم من پس از تو رو بخونم.میخوام هر چه زودتر این داستان رو فراموش کنم.

*خطر اسپویل مطالب کتاب

این کتابو تو فرودگاه شیراز خریدم با این تصور که یه عاشقانه ی ملایم با یه پس زمینه ی عادیه…راستش یجورایی پشیمونم از خریدش..جدا…تجربه ی این رو داشتم که احتمال یه بیماری لاعلاجی داشته باشم بالا بود؛و همون مدت کوتاهی که صرف آزمایشات شد(که چند ماه طول کشید)بهم بقدری صدمه زد که تا سه سال بعد از اون اتفاق هنوز نتونستم ادم قبلی باشم؛اینکه ویل به اندازه کافی قوی نبود چیزیه که حتی شدیدترشو خودم داشتم؛و دقیقا علتیه که باعث میشه از این کتاب ناامید باشم…ادم ها استانداردهایی برای زندگیشون دارن؛که یجورایی میگن” من باید حداقل اینو داشته باشم”؛که اگه بهش فکر کنید خنده داره؛چون این استانداردا دقیقا چیزایی ان که همیشه داشتیم،استانداردا شرایطی ان ک توش قرار گرفتیم،حالا این کتاب یه جورایی تلقین این طرز فکره که تغییر استانداردا بخاطر شرایط جدید کار خیلی سختیه و میتونین بیخیالش شین…مثل بچه ای ک اصرار میکنه برای مورد علاقش باوجود اینکه میدونه ممکن نیست…هدف زندگی کردنه؛و متاسفانه استانداردای ما برای زندگی دقیقا مثل اصرار بی نتیجه ی بچه میشن؛اگر یاد بگیریم استانداردامونو با شرایط عوض کنیم دیگه اون شرایط به اندازه قبل وحشتناک نخواهد بود…مشکل داستان اتفاقات توش نیست؛طبیعیه که اتفاق میفتن این اتفاقات،مشکل توی پیامیه که منتقل میکنه..بدارین رک و راست بگم؛فردا اگه بلایی سر یکی از خواننده های این کتاب افتاد؛مطمئن باشین هزاران بار این فکر از سرش میگذره که میلیون ها نفر هم فکر میکنن ترجیح دادن مرگ به زندگی روی ویلچر طبیعیه..و مشکل اینجاست که پایان دادن زندگی از روی افسردگی اینطوری غم انگیز ولی همراه با جمله ی “مرد راحت شد” نیست…اصلا…هرروز جنگیدن با شرایط فوق العاده سخت و زجرآور هزار بار بهتر از گذروندن روزیه که افسردگی بهت غلبه میکنه؛افسردگی اصلا قابل مقایسه با چیزی نیست که مردم ازش تصور دارن؛و میتونم صد درصد تصمین کنم که اگر کسی چنین چیزیو خونده باشه و این اتفاق براش بیفته و افسرده بشه این طرز فکر قراره به منطقش غلبه کنه،که ذات افسردگیه کلا…که واقعا میترسونه منو..یا حتی یکی که تو این شرایطه و نتونسته هنوز کنار بیاد اینو بخونه…و واکنش مردم رو ببینه…این چیزای بی اهمیت تو شرایط روحی بد خیلی بدتر از چیزین که قابل تصوره؛و هیچکسی که از افسردگی خودکشی میکنه ‘راحت’ نمرده که بخواییم به جنگیدن هرروزه با شرایط ترجیحش بدیم…حتی نمیتونم توضیح بدم که چقدر اثرات مخربی توی ذهنیت آدما داره اینجور طرز فکری؛منی که توی خانواده ای بزرگ شدم که همیشه واکنششون به چنین شرایطی این بوده که زندگی ارزش جنگیدن داره و احترام زیادی برای افرادی با این وضعیت که به جاهایی بالاتر از حد انتظار رسیدن داشتن؛وقتی توشرایط سخت خودمو تصور کردم و اونو به خودم نزدیک احساس کردم،انگار کاملا شدم یه آدم دیگه،بدبینیم به شرایط واقعا شدید شده بود در حدی که از هر چیز کوچیکی نتیجه گیری خیلی عمیق که فوق العاده منفی بود میکردم..یه چیزی هم اینکه واقعا تمسخر معلولا عادیه از نظر مردم؟یا تمسخر شرایطشون؟همون مکالمه های کوتاه خانواده ی لو واقعا….چی بگم…فکر نمیکنم طبیعی باشه یه دختر بیست و چند ساله ادای یه معلول رو دربیاره برای شوخی یا هرچی…دلیلش هم ترحم نیست؛یه عنوان یه انسان لازمه به هم احترام بذاریم مخصوصا برای صفاتی که دست خودمون نبوده..مردم به چشم یه کار خوب نگاه میکنن اینکه این کارارو انجام ندن؛خب باید بگم که اصلا چیزی نیست که بگیم تو دوس داری انجام نده؛مثل اینه بگم تو خیابون فحش دادن غلطه بقیه بگن تو دوس داری فحش نده…وقتی یه کتاب یه موصوعی مثل این داره باید پیام هایی هم تو همین زمینه بده؛چون متاسفانه برخورد جامعه با این شرایط درست یا عادی نیست که بگیم زندگی روزمرس دیگه یکی کار غلط انجام میده یکی درست…نه موقعی گه خیلیا مرز درست و غلطو نمیدونن و برای انجام درست منت میذارن سر بقیه…خیلی از ماها به این استانداردامون بیش از حد چسبیدیم،تصور اینکه فلان چیزی که همیشه داشتیم و بخش بزرگی از زندگیمون بوده رو نداشته باشیم باعث میشه بهم بریزیم؛جمله هایی مثل اینکه خداروشکر مثلا فلان مریضیو نداری رو خیلی به زبون میاریم و برای تسکین خودمون مثلا میگیم شرایط هرچقدم بدباشه فلان مریضیو ندارم پس زندگی ارزش ادامه دادن داره؛تاحالا فک کردین چقدر تاثیر داره رو طرز فکرتون راجع به اون بیماری؟که اگه اون بیماری سراغتون بیاد چی میشه؟که همیشه اون رو یه فاجعه تلقی کردین و اگه واقعا اون اتفاق بیفته شما خیلی قبل از اون باختین؟چون همیشه با اون تسکینتون به خودتون گفتین:”سرکردن با فلان مریضی ارزش زندگی نداره”؟بنظرتون شاید خنده دار یا پوچ بیاد ولی من تجربه کردم؛همه ی لحظه هایی که دوستی بهم گفته بود خداروشکر بیماری اکس رو نداری پس مشکلت بزرگ نیست،همه ی لحظاتی که کسی جمله ای گفته بود که معنی میداد بیماری اکس=مرگ؛همه رو از صبح تا شب تو رگام احساس میکردم،اینطوری هم نیس که به ذهنتون بیاد،اگه اونطوری باشه میتونین باهاش مخالفت کنین و از منطقتون استفاده کنین؛اون توی پس زمینه ی ذهنتون،جاییه که فقط احساس میشه؛خودشو نشون نمیده،به صورت یه احساس تلخ بروز میکنه که نمیتونی با منطق قانعش کنی…سروکله زدن با ناتوانی جسمی سخته،ولی خیلی شیرین تر از گذروندن بیماری روحیه؛و من مشکلم داستان نیست؛مشکلم اینه که این پیام همه جا هست،و خیلی واصح به گوش همه میرسه،ادمای معلول و آدمای سالمی که ممکنه همیشه سالم نمونن؛پیامی که ممکنه باعث بشه خیلیا به جای دورشدن از افسردگی،بهش نزدیکشون کنه…این پیام اینه که برای احترام به افراد افسرده،افسردگی رو قبول کنیم…همه قوی نیستن،و خیلیا نمیتونن باهاش سرکنن؛اونا قابل احترامن،ولی افسردگی ای که دچارش بودن نه..اونا عادی هستن،ولی افسردگی عادی نیست…اینکه کسی نتونه با شرایط سخت خودشو وقف بده عادیه چون همه مثل هم نیستن؛ولی درست نیست…فرق بین عادی و درست هست،ادمایی که خودکشی کردن غلط نیستن،ولی خود خودکشی غلطه؛چیزی که باعث ناامیدیه اینه که این عمل و تصمیمات ‘غلط’ یه جورایی بخاطر ‘عادی’ بودنش ‘قابل قبول’ جلوه داده شده…فرق اینجاست که غلط بودن خودکشی تقصیر فرد نیست و به خود فرد ربطی نداره و غلط بودنش دقیقا بخاطر مسیریه که اون فرد طی میکنه تا به اونجا برسه و علط بودن بخاطر زجراور بودن مسیر هست…مسایل روانی با مسایل اخلاقی زمین تا آسمون فرق دارن و فکر میکنم تشخیص ندادن همینه که باعث میشه مردم با چنین پیام هایی تو چنین داستان هایی مشکل نداشته باشن..’غلط’ی که به بقیه گارها نسبت میدیم با ‘علط’ی که به افسردگی نسبت میدیم خیلی متفاوته؛چون فرد در مورد غلط بودن شرایط روانی مسئول نیست؛ولی این از غلط بودن شرایطش کم نمیکنه؛اینکه فرد مقصر نیست باعث نمیشه تصمیماتی که بخاطر شرایطش میگیره هم ‘قابل قبول’ تلقی بشن..ولی خیلی از ماها هنوز فرق اینو نمیدونیم،عده ای فرد رو مسئول چیزی میدونن که دست خودش نیس و عده دیگه ای که مخالفشونن با فکر اینکه به اون آدم احترام میذارن،تصمیمیو که از روی افسردگی گرفته شده رو محترم میشمرن…تاثیر خیلی منفی ای روی هممون داره این طرز فکر ولی هنوز متوجهش نیستیم چون قرار نیست همه تجربه کنیم شرایطیو که این طرز فکر قراره خودشو نشون بده…امیدوارم نویسنده ها با احتیاط برخورد کنن در مورد نوشتن داستان هایی با موضوعاتی مثل این،اقلیت بودن افراد باعث نمیشه اهمیت کمتری بدیم به آسیبهای ناخواسته ای که ممکنه بهشون ناخواسته وارد کنیم..موفق باشید

دوست عزیز mi si
سلام
من ساره هستم
من با نظر شما خیلی موافق هستم هرچند فقط ۱۴ سالمه اما اینو خوب می دونم که یکی از نعمت های بزرگ خدا زندگی
و بعد سلامت
هر دو مهم هستند اما نعمت زندگی مهمتره ولی ویل ترینور یک آدم گناهکار بود و اگه کتاب پس از تو را بخونی متوجه عوضی بودن ویل میشی
باید بگم من نمی تونم احساسات ویل رو درک کنم چون هم همیشه سالم بودم و با وجود اینکه خیلی از تبلت و گوشی و… استفاده می کنم حتی یکم چشمام ضعیف نشده ،هیچ جام نشکسته با وجود اینکه بچه کله شقی هستم و هم اینکه همیشه زندگی را دوست داشتم و همیشه به زندگی مثبت نگاه می کردم به هر حال امید وارم هیچ کس خودش رو جای شخصیت ویل قرار نده و تصمیم به خود کشی چه قانونی و چه غیر قانونی نکنه
پارسال یکی از بچه های دهم ما به نام بی… خودش را دار زد و مرد .
بین همه بچه ها خیلی معروف بود همه از مرگش خیلی ناراحت شدیم
کار اشتباهی کرد . با حرف زدن هم می تونست مشکلش رو حل کنه .
کسانی که از خود کشی جان سالم به در می برن عوض می شن و میگن چه خوب که زنده موندیم
این یعنی خودشون نمی دونن دارن چی کار می کنن و در همان لحظه های مرگ به یاد زندگی می افتند
قدر زندگی را بدونیم
من که خیلی می دونم
به امید دیدار
دوست شما ساره

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.